Sunday, April 18, 2010

داستان ما از زبان رافائل


عکس هائی که خبرگزاری مهر منتشر کرده و مانده کشتی رافائل را زیر آب های خلیج فارس نشان می دهد خود می تواند نشانه و الگوئی باشد برای ترسیم ایران در سی و چند سال گذشته. آن ها که به دنبال نشانه هائی برای تلمیح و اشاره هنرمندانه می گردند اینک این نشانه.

نویسنده این سطور در بهار تا تابستان سال 56 در گردشی در جنوب کشور برای گرفتن یک فیلم متوجه حضور یک کشتی تفریحی بزرگ در کنار بندر بوشهر شد. عظمت و زیبائی کشتی چنان بود که از هواپیما هم دیده می شد. و این باعث کنجکاوی شد. همان روز کاشف به عمل آمد که این رافائل است.

در گزارشی که همان روزها در این باره نوشتم به نقل از یک نشریه ایتالیایی نشانه های کشتی رافائل را دادم.

به طور خلاصه این رافائل چنان نبود که بتوان از کنارش بی تفاوت گذشت. به خصوص در آن زمان که هنوز آبراهامویچ و دیگران کشتی های بزرگ تفریحی نداشتند و طراحان به نام برای ثروتمندان این هتل های گرانبها با سوخت هسته ای و هلی کوپتر در عرشه نساخته بودند، که اینک ساخته اند، و در سواحل جنوب فرانسه و ایتالیا صف کشیده اند و تابستان ها پاپاراتزی ها اطرافشان کمین کرده اند تا زیبارویان و نامداران را صید کنند هنگام میهمانی و سفر با این کشتی ها، که رویا ها را روی اب حرکت می دهند.

رافائل یک فرستنده رادیو آماتور با دویست خروجی داشت چرا که در آن زمان ماهواره و موبایل و ارتباطات دیجیتال نبود و رادیوآماتور ها این همه کار را انجام می داد، شش استخر شنا داشت که همه امکان گرم کردن آب داشتند اگر لازم می آمد سه تایش برای کودکان.، 750 كابين با تمامی امکانات یک سوئیت بزرگ یا کوچک که حمام های همه با مرمر ایتالیا ساخته شده بود، 18 آسانسور میهمانان را از پیمودن پله ها بی نیاز می کرد، 30 سالن اجتماعات، تالار نمايشي با 500 صندلي و باشگاه هاي ژيمناستيك و پرورش اندام.

و چنین موجودیتی فقط برای آن از سواحل جنوآ به خلیج فارس آمد که ایرانیان قصد داشتند همان کارها را بکنند که بعدها با پول آن ها شیخ نشین دوبی کرد. قرار بود دیگران به کیش و جزیره های ایرانی بیایند و انگشت به دهان شوند، قرار بود پول های نفتی منطقه در سواحل شمالی خلیج فارس جمع شود. اطلاعات بعدی نشان داد این کشتی که به اواخر دهه شصت ساخته شد و حدود نود میلیون دلار قیمت داشت، ایرانی های زیرک به دومیلیون دلار خریده بودند چون می دانستند اوضاع اروپائی ها خراب است و مخارج نگهداری کشتی زیاد.

شرایط ایران در آن زمان چنین بود که شاه وعده رسیدن به تمدن بزرگ می داد و نخست وزیرش امیرعباس هویدا اعلام می داشت که هواپیمای کشور لب باند رسیده و آماده پروازست. بهای نفت جهشی استثنائی کرده و به نوشته اکونومیست لندن کسانی مانند شاه و شیخ ها و قذافی را در موقعیتی شبیه به برندگان جوایز بخت آزمائی [لوتاری] قرار داده بود. یک باره ده ها میلیارد دلار رسید برای ایران که تا 1972 بودجه کلش با هشتصد میلیون دلار بسته می شد. اوضاعش هم چندان بد نبود.

اما از آغاز دهه هفتاد که پول نفت رسید و با خون جنون پرواز آورد، همه چیز تغییر کرد. میل به رشد شتابی جنون اسا گرفت. هر کس جرات می کرد و پیشنهاد می داد که کمی تامل کنیم یا می گفت به این تندی لازم نیست با برکناری روبرو می شد. سازمان برنامه سرخر شده بود و رییسشان مغضوب برکنار می شدند. حتی یکی از روسایش را ماموران ساواک روز روشن در پارک لاله کشتند و اعلام داشتند چریک شده بود. احمد آرامش سیاستمدار شیک که در هتلی زندگی می کرد و شصت پیراهن ابریشم در کشور کمدش بود از مدتی قبل صحبت از جمهوری به عنوان راه حل کشور می زد و بی پروا انتقاد می کرد که شاه اینده کشور را به اتحاد با آمریکا فروخته است.

رجال استخواندار به عنوان پیران خرفت حذف شدند و شاه که پنجاه سالش بود کسانی را به مدیریت کشور گمارد که از وی کوچک تر و حرف شنو تر بودند، البته تحصیلکرده های آمریکا در اولویت قرار داشتند. اما بلندپروازی هائی که با رجزخوانی های مدام همراه شده بود تنها پنج سال دوام داشت. از این پنج سال طلائی دو سالش به دادن قرض و وام به کشورهای غربی گذشت و دو سال آخرش به گرفتن قرض از بانک های غرب. اولی با بهره هائی نزدیک به سه در صد و دومی با بهره های هفت در صد. اما مهم تر این که شاه که از پیش هم در خفا علیه آمریکائی ها و انگلیسی ها بد می گفت با رسیدن این پول رجزها را عیانی کرد. از جمله در لندن دست در جیب بالای کت کرد و گفت شما چشم ابی ها حکومتداری را باید از ما بیاموزید.

پایان این دوران زمستان سال 55 بود که برق ها خاموش شد و معلوم گشت وزیر وقت نیرو مدام گفته و کس به او اعتبار نداده و توجهی نکرده [کس که معنا نداشت فقط شاه باید می پذیرفت که هزینه های واجب تر دیده بود]، نارضائی ها و غرغرها به گوش شاه هم رسید که در یک سخنرانی گفت "می گویند تمدن بزرگ همین خاموشی هاست". اما سال پنجاه پنج تنها این نبود بلکه قدرت گرفتن شاه و اطمینان به ماندن جمهوری خواهان باعث شد که درگیری های ساواک با دو گروه چریکی شدیدتر شد. گویا فرمان سخت گیری صادر شده بود اما مهم تر این که برخلاف قبل که این گونه خبرها انتشارش ممنوع بود و خبرش به دنیا هم نمی رفت، در سال 55 هر روز خبری منتشر گشت که این گروه کشته شدند، ماموران اطلاعات این پیروزی را به دست آوردند و این چریک نامدار را کشتند یا او خودش را کشت. و این زمانی بود که قبلش رهبران این دو گروه چریکی هم که در زندان اوین بودند شبی به تپه فراخوانده شدند و بازجویان مست با سر آن ها نشانه گیری کردند . پیدا بود که دیگر از نظر شاه رستم هم پشت او را به خاک نمی رساند.

تنها تکانی که در رویاپروری های شاه رخ داد حادثه ای بود که خلاف پیش بینی و خواست شاه اتفاق افتاد و اول بار هنری کیسینجر خبرش را به شاه داد. روز سیزده ابان سال 55 و انتخاب یک دموکرات به ریاست جمهوری آمریکا. شاه نه از هاری ترومن و نه از جان کندی دموکرات هائی که در زمان وی در کاخ سفید بودند دل خوشی نداشت هر دو این ها شرایطی را به او تحمیل کرده بودند که نزدیک بود تاجش را از دست بدهد. حق داشت از جیمی کارتر مبلغ مذهبی و هوادار حقوق بشر بترسد که از قضا تجربه ای هم نداشت کشاورز بادام زمینی بود و فرمانداری جورجیا هم می گفتند برایش زیادی است.

کارتر آمد و "جیمی کراسی" آورد و شاه پیش از آن که نماینده کارتر به تهران برسد خود فضای باز سیاسی اعلام داشت و پیش پیش نخست وزیر دوران طلائی را مرخص کرد و آموزگار را به ریاست دولت گماشت. کارتر شب آغاز سال نو میلادی را در تهران گذراند و در آن جا چنان از رهبری های داهیانه شاه تجلیل کرد که همراهانش به حیرت افتادند. جوگیر شده بود. و چیزی نگذشت که اول تبریز برخاست و بعد زلزله ها.

رافائل چه شد
در این میان رافائل در بندرگاه بوشهر بود و دو سه باری میهمانی هائی توسط نیروی دریائی ایران در آن داده شد، چند باری اعضای خاندان سلطنت را سوار کرد، یک باری نخست وزیر و هیات دولت در آن سکنی گزیدند کم کم قرار بود فکرهای بزرگ برای این 50 خدمه ي ايتاليايي بشود که گرچه دو سه باری شیوخ عرب را هم از این سو به آن سوی خلیج بردند اما حد سكناي 1800 نفر هیچ گاه پر نشد. تایتانیک تاریخ ایران مقدر بود شاهد باشد. یک نسل از بچه های گاه برهنه بوشهری روی اسکله چنبو ایستادند و با رافائل عکس گرفتند. برخی از همان ها آخرای سال توانستند از دیواره رافائل بالا بروند. از نیمه های سال 57 در بوشهر اتفاقاتی می افتاد و خدمه ایتالیائی می خواستند بروند، حقوشان نمی رسید، سوخت به آن ها داده نمی شد. همین نگذاشت خدمه کشتی آن را بردارند و بگریزند. تا روز 22 بهمن چند تنی از جوانان مسلح بوشهری رفتند که کشتی را فتح کنند و آتش بزنند که چند تنی از دانشجویان که در کمیته ها بودند هشدار دادند این که دیگر ثروت ملی است و درش نگهبان گذاشتند.

از همان زمان که نویسنده از بالا دید این هتل سپید رنگ را که روی آب های نیلگون خلیخ فارس می درخشید شنیده می شد که یکی از دلایل خرید این کشتی بزرگ و تفریحی، سفر برنامه ریزی شده ملکه بریتانیا به ایران است که قرار بود زمستان 57 صورت گرفت. می گفتند دربار ایران می خواهد پزی بدهد که روی این انگلیسی ها کم شود. کشتی نفریحی سلطنتی بریتانیا که قرار بود ملکه با آن به آب های ایران وارد شود کوچک تر از رافائل بود. اما آن سفر هرگز صورت نگرفت. ملکه الیرابت به خلیج فارس سفر کرد اما به ایران درگیر انقلاب وارد نشد. رافائل که کارکنانش ایتالیائی اش با وساطت سفارت ایتالیا و کمک انقلابیون خلاص شدند و رفتند تا در دادگاه ها پول بگیرند تا یک روز قبل از 22 بهمن هم امکان جدا شدن از اسکله را داشت اما ماند. ماند تا...

چند باری واسطه هائی رسیدند که کشتی را برگردانند طلب طلبکاران را بدهند اما در ایران انقلابی کسی تصمیم گیرنده نبود، گفته شد یک بار یکی از بچه های بوشهر خود را به تهران رساند و به محمد منتظری پیشنهاد کرد بیاید رافائل را بردارد و با بچه های بوشهر بروند آزادی خواهان جهان را از ایرلند تا سوماترا نجات بدهند آن زمان نامش هم در خفا تعیین شده بود ناجی یک. تا سرانجام روز پنجشنبه 26 آبان سال 62 دو هواپیمای عراقی در ضمن بمباران خارگ و بوشهر چند موشک هم به رافائل بی آزار و محترم زدند که تا نیمه اش در آب فروبرد. و وجودش مزاحم تردد کشتی ها شد. در این زمان یک یدک کش اجاره ای هموطنش رافائل را که دیگر کسی داوطلب خریدش نبود برد هزار متر دورتر و درست یک ماه بعد زمانی که کشتی بدون برق خاموش می ماند شب ها کشتی باری ایران سیام به آن خورد و کاری را که هواپیماهای عراق آغاز کرده بودند به پایان برد. رافائل شش سال بعد از آن که به سواحل ایران آمد و پنج سال بعد از آن که برای بودجه کشور چند برابر قیمش خرج برداشته بود، آرام ارام به زیر اب رفت.

اما همچنان که کشتی غرق شده تایتانیک که در عمق صدها متری زیر اب هدف مدام غواصانی بود که به سودای کشف گاو صندوق ها و طلا و جواهراتش می رفتند، در سال های جنگ هم می رفتند تا بلکه کارد چنگال های طلا بیرون بکشند. رافائل تکه تکه می شد ولی می ماند. ولی همچنان مانند عروسی جان باخته و زنگ زده نزدیک بوشهر زیر اب خفته است.

این از قصه رافائل. اما قصه را تکمیل کنیم. علی یکی از پابرهنگان سال 56 بوشهر که چند عکس یادگاری از روی اسکله با رافائل داشت، اول رفت و جنگ برای دفاع کشور و بعد وسطای جنگ به سرش زد و رفت بپیش عمویش به کویت و بعد به آمریکا. حالا او ثروتمند شده است خیلی. و تعجب خواهید کرد اگر بشنوید که علی پیشنهاد کرده که مانده رافائل را به او بفروشند تا با هر هزینه ای منتقلش کند به آب های جنوب خلیج فارس. آن جا می خواهد یک مجموعه زیر آبی بسازد. و رافائل را به یاد دوران شیطنت و پابرهنگی اش آن جا بگذارد. عجیب است آیا به نظرتان. یا باور ندارید اگر این فیلم ساخته شود تصویری از روزگار ما در آن خواهد افتاد. در رنگ رنگ آبی رافائل خوابزده.

عروسی که روزگاری با هزار امید به این اب ها آمد اما رنگ خوشبختی ندید. روزگاری سرنوشت او را خواهند نوشت و فیلمی از سرگذشت رافائل خواهند ساخت. نشانه یک دوران تمام شده اش خواهند خواند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At April 18, 2010 at 5:32 PM , Anonymous nader said...

ecxelent

 
At April 18, 2010 at 5:32 PM , Anonymous افشاری said...

من اول شدم حظ کردم و کلی به فکرم فروبرد. راست گفته اید ها. باید یکی فیلمش را بسازد
عجب طفلک رافائل

 
At April 18, 2010 at 9:14 PM , Anonymous Anonymous said...

Hamishe fekr mikardam chera ma ye kashti dar Khalije Fars nadarim ke mesle baghiye jaha dar shab cheragh hash roshan bashan va zibaiihaye Iran ra neshoon bedan,hala mifahmam chera?Chera hamishe in etefagh ha baraye ma pish miyad bekhatere in nist ke oontor ke bayad mamlekatemoon roo doost nadarim vaghean vay bar ma.Ey kash bejaye kharid Rafael va amsale in karha ye kami vatan parasti yademoon midadan.PAYANDE IRAN

 
At April 18, 2010 at 9:48 PM , Anonymous Anonymous said...

واقعا مطلب تاثیرگذاری بود. دست نویسنده اش درد نکند و آفرین بر این همه احساس که در این روزگار سردی و یاس آدمی را به فکری عمیق وامی دارد

 
At April 18, 2010 at 11:08 PM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

رافائل‌ها در این آب‌های خلیج‌فارس غرق شدند. از زمان فتح جزیره‌ی هرمز زمان صفویان گرفته تا... علی اما به گمان‌ام به آرزوهای‌اش نخواهد رسید. علی خواهد ماند و حوض‌اش به گمان‌ام. هر چند من هم آرزو می‌کنم چنین شود.

 
At April 19, 2010 at 1:57 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود این قضیه صعود دبی و امارات انهم در عرض چند سال بمردم منطقه فهماند اگر
در راس امور یک سیاستمدار باتفکر و خیر خواه مردم قرار بگیرد همه چیز امکان پذیر است
این صعود دبی و امارات بمردم عربستان و ایران و مصر و ...اموخت که تا حالا رهبران بفکر
مردم نبوده اند و نیستند از همه بدتر موقعیتی که نصیب ایران فلکزده شد در چهل سال پیش
و پول هنگفتی از فروش نفت در خلال تحریم اعراب در جنگ ۷۳ نصیب ایران شد و متاسفانه
شاه و هویدا و تیمهای تحصیل کرده انها در غرب فقط بفکر خودشان بودند نه مردم وگرنه
ان جمعیت سی میلیونی ایران و فروش شش میلیون بشکه نفت در روز میتوانس ایران را
دگرگون کند اما موجب صقوط رژیمش را رقم زد

 
At April 19, 2010 at 3:01 AM , Anonymous Anonymous said...

DAST DARD NAKONAD

 
At April 19, 2010 at 3:02 AM , Anonymous هنگامه said...

اینو میگن ژورنالیست. این بچه های تازه رسیده یاد بگیرن. از هیچ از یک عکس سوژه ساختن برای قصه ای چنین تکان دهنده و موثر. به گمانم از صد مقاله موثرترست

 
At April 19, 2010 at 4:12 AM , Blogger navid said...

2+2=4; Tolide bacheye bishtar + sali 1 milion tooye bank baraye har bache = To khod hadise mofasal bekhan(18 sal dige ham ki be kie)

 
At April 19, 2010 at 11:20 AM , Anonymous Sh said...

مي گويند عده اي دارند رافائل را از زير آب بيرون مي كشند. ظاهرا مقصد بعدي رافائل، ذوب آهن اصفهان است. چقدر سرگذشت رافائل به سرنوشت "ايراني" شبيه است

 
At April 19, 2010 at 2:49 PM , Blogger ذهن ِآشفته said...

حین گوش دادن این آهنگ شوبرت
http://www.4shared.com/audio/SC1cHWLe/Lark.html

خوندن همچین متنی دقیقن شبیه همون پرواز شما بود از بالای رافائل

خیلی چسبید
خیلی

ممنون

 
At April 19, 2010 at 3:23 PM , Blogger bkaanib said...

درود بر عمو مسعود!!
عموجان خوب نوشتید اما یه بی انصافی سهوی هم در حق به قول خودتون بچه های بوشهر انجام دادید. عمو جان در نوشته هاتون فرمودید بچه های بوشهر با اسلحه از کشتی بالا رفتند و فتحش کردند . گفتید بچه های بوشهر رفتند پایتخت تا حکومت جدید رو راضی کنند که با این کشتی به فتح سواحل کفر و تحت استعمار برن. عمود مسعود اگر بچه های بوشهر پدر و عموهای من و. امثال من بودند که هر وقت از اونها درباره داستان زندگی رافائل پرسیدیم با چهره ایی بغض کرده و چشمانی اشکبار به ما پاسخ میدن و از حضور رافائل در اسکله باسیدون اداره بندر با افتخار یاد میکنند و از مرگ تدریجی اون ماتم میگیرند مرگی که به خاطر و بی غیرتی مسئولان و به قول شما بچه های نیرو دریایی وهوایی وقت ارتش و سپاه نصیبش شد و نه بچه های بومی بندر که بعد از چشیدن طعم تلخ رکود در فعالیتهای بندرشون طی سی و پنج سال دوره محمدرضا با حضور رافائل امید به رونق دوباره بندر بوشهر در دلهاشون زنده شده بود. عمو جان کاشکی در این نوشته به جای اسم اوردن از بچه های بوهشز که معنی عام داشت از بچه های انقلابی کمیته و سپاه و ارتش اسم میاوردید و این ستم سهوی رو در حق بچه های گوهر شناس بوشهر که فرق رافائل و ناوچه جماران رو به خوبی میدونستند روا نمیداشتین. با تشکر/ شاهپور یکی از بچه های بوشهر

 
At April 20, 2010 at 1:01 AM , Blogger raha85 said...

سلام آقای بهنود
مطلبی درباره شما دارم می نویسم که به نوعی ادای دین من به شماست که سالهاست خواننده مطالبتان هستم
دوست دارم قبل از چاپ در مجله شما آنرا بخوانید تا اشتباه تاریخی در آن نباشد

ممنون اگر آدرس پستی خود را به من

بدهید

 
At April 20, 2010 at 1:09 AM , Anonymous هیوا said...

بهنود جان دستت درد نکنه، واقعا قلمت شور می بخشه به آدم! اما در مورد رافائل و خیلی چیزا و کسای دیگه شبیه رافائل باید گفت که مثل اینکه این کشتی(کشتی سربلندی ما) ما نمی خواد در ساحال امنیت پهلو بگیره

 
At April 20, 2010 at 7:47 AM , Anonymous نادره said...

وای من الان کتاب کوزه بشکسته را تمام کردم . من تصور می کنم در ده سال اخیر که کتاب می خوانم سالی دویست کتاب خوانده باشم همه کتاب های معتبر را از کتابخانه گرفته ام همهم داستان های بلند و کوتاه معاصران را خوانده ام.
به خدا هیچ ربط و وابستگی هم به آقای بهنود ندارم اما هیچ کتابی با من این کار را نکرد. نمی توانم شرح بدهم. فقط می توانم بگویم معجزه بود. بخوانید بعد ببنید هم عقیده هستید یا نه

 
At April 20, 2010 at 7:48 AM , Anonymous نادره said...

من دلم می خواهد باز هم درباره کوزه بشکسته بنویسم اما می دانم به این پست مربوط نیست . یک ادرس به من بدهید که بتوانم برایتان بنویسم
خیلی حالم خوب است یعنی بد است.
یعنی نمی دانم اما دارم بیخودی گریه می کنم

 
At April 20, 2010 at 11:23 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود بزرگوار از هنگامی که نوشته هایت را می خوانم (12سال است) احساس می کنم به جهان دیگری وارد شده ام.
بارها به خود گفته ام تا هنگامی که بهنود می نویسد تو غلاف کن.
چون نوشته بهنود با روح و جان خواننده در تماس است لیک نوشته تو سوهان روح خواننده است. چون باید شانیت نویسندگی را حفظ کرد.
باز می گویم بگذار من در آخر عمری چیزی بنویسم تا حسرت نوشتن را با خود به گور نبرم.
زنده و جاوید باد مسعود بزرگ
طهماسبی

 
At April 21, 2010 at 1:56 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود بر حسب تفکرات لیبرالگونه اش نه از سیستم استبدادی شاه دفاع میکند نه از
حکومت دینی فعلی ...عجیب است طرفداران رژیم سابق هنوز بوی انگ میزنند که مثلا
شاه که سکولار بود یا شاه که اهل اپرا و باله بود و یا شاه اهل شادی و طرب بود و ....بابا
همه اینها را بهنود قبول دارد اما نمیتوانست بعنوان یک لیبرال سکولار هرگز بعد
سیاسی جامعه دوران شاه را بپذیرد این دیگه فقط بهنود نبوده که ده ها و صدها سازمانهای
حقوق بشری شاه را مستبد میخواندند که بیشترینش در امریکا بود

 
At April 21, 2010 at 5:29 PM , Anonymous Anonymous said...

کامنت بالا کاملا و کاملا درست است امیدوارم شاه الهی ها توجه کنند

 
At April 21, 2010 at 5:30 PM , Anonymous Anonymous said...

آقا کجا هستید باز رفتید یک هفته است ما را یتیم گذاشته اید والله ما تشنه ایم

 
At April 21, 2010 at 10:24 PM , Anonymous Anonymous said...

من در این اندیشه ام که چرا عده ای دانسته و یا ندانسته به جای خودنمایی در خرابی نویسنده ای هستند که نه در رژیم گذشته پستی داشته و در رژیم آخوندی.
هنر اکثر ما ایرانیانی که هم غرب را دیده ایم و هم فرهنگ غم آلود 500 ساله کشور را به دوش می کشیم به وضعیت غم آلود جامعه دامن بزنیم.
به زبان دیگر هزینه مالی و قلمی می کنیم تا گریه بخریم.
اکثر ما مثل آن مداح، آخوند و آن خانم جلسه ای هستیم که مردم را به گریه در می آورند. با این تفاوت آنها پول می گیرند و می گریانند و ما بدون پول فرهنگ گریه و یاس و ناامیدی را ترویج می دهیم.
دوستان حرفه ای و آماتور نویسنده من، لحظه ای به خود بیایید و کلاه خود را داور کنید و ازش بپرسید کدام یک از ماها بدون اشکالیم ؟
بهنود بدون هرگونه چشم داشتی در صدد دمیدن امید به جامعه غم زده است چرا ما نیز چون او کمک نمی کنیم تا روح تازه ای به جامعه دمیده شود؟
آیا سزاوار است با چنین سرمایه ای برخوردی نامهربانانه داشته باشیم.
از همه دوستان درخواست عاجزانه دارم گریه پس است از این پس سعی کنند خنده را به لبان مردمی بیاورند که صدها سال گریه کرده اند .
ارادتمند همه شما
طهماسبی

 
At April 22, 2010 at 5:53 AM , Anonymous Anonymous said...

in ali chetor poldar shod, man ham omadamkharej ama hich pokhi nashodam.
mesle khar kar mikonam, akharesh ham hichi.

dar in havaye afsordeh oropa.

ali beh dadam beres.
feriran@ymail.com

 
At April 22, 2010 at 9:22 AM , Anonymous sadr said...

http://news.gooya.com/politics/archives/2010/04/103724.php#more
in ad ra bebinid va az khood sharmande shavid. aar aar shenideid.

 
At April 22, 2010 at 9:24 AM , Anonymous Anonymous said...

والله در این دو روز دو تا مطلب خوانده ام و دلم گرفته یکی فحش نامه یک سلطنت طلب [...] که هر آدم حسابی که ما می شناسیم از دید او مامور جمهوری اسلامی شده بود. با عکس و تفصیلات. دیگری این نوشته در
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/04/103724.php#more
واقعا این مغز های خشگ که منتظرند تا یکی چیزی بگوید و بر گفته یا نوشته وی از عقده های خود رنگی بپاشند چه می خواهند از جان این ملت.
[...]

 
At April 22, 2010 at 3:31 PM , Anonymous Anonymous said...

استاد بهنود مثل همیشه عالی بود . فقط یه چیزی را خواستم اضافه کنم که این کشتی رافائل یه برادر دو قلو داشت به اسم میکل آنجلو که اونم به سر نوشت کم و بیش مشابه ای مبتلا شد.
http://en.wikipedia.org/wiki/Michelangelo_(ship)
http://www.michelangelo-raffaello.com/

 
At April 22, 2010 at 3:41 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود این چه خزعبلاتی است که نوشته اید. شما با ارتباط و اتصال یک رشته مطالب نادرست داستانی نوشته اید که رج است اما بسیار کج !
آقای عزیز وقتی که اطلاعات درست از چند و چون مطلبی ندارید چرا به وراجی و دروغگوئی متوسل میشوید. ایران کشتی های رافائل و میکل آنژ را به ثمن بخس از ایتالیا خرید و این دو کشتی را در دو پایکاه نیروی دریائی یعنی بوشهر و بندر عباس مستقر کرد تا کمبود مسکن را در این دو پایگاه ، به ویژه برای افسران و درجه داران مجرد ، تامین کند. اینکه خرید این دو کشتی راه حل مناسبی برای این کار بوده یا نه خود بحث جداگانه ای است . اما در آن زمان ، در حالی که نیروی دریائی ایران با سرعت قابل ملاحظه ای در حال گسترش بود قادر به تامین مسکن کافی نبود ، با کمبود خانه های سازمانی برای پرسنل روبرو بود و مهمتر اینکه زیر بنای بندر عباس و بوشهر جوابگوی این نیاز نبود. برای نمونه برق بندرعباس دائما قطع میشد و خانه های سازمانی در بندر عباس روزانه دو تا سه ساعت آب داشتند.
در این گیر و دار دو کشتی رافائل و میکل آنژ نعمت بزرگی برای رفع این کمبود بود . اضافه بر این این دو کشتی با رستوران هائی که داشت تبدیل شد به مکانهای مناسبی برای دور هم بودن خانواده های پرسنل نیروی دریائی و لذت بردن از زندگی. اگر جنوبی هستید که هیچ ولی اگر نیستید بدانید که زندگی در گرمای 50-35 درجه جنوب و کار در دریا میتواند طاقت فرسا باشد و انسانها گهگاه نیاز دارند که استراحت کنند و به اصطلاح باتریشان را شارژ کنند.
کشتی رافائل نه ربطی به تمدن بزرگ دارد و نه به همه آن چیز هائی گه از خود بافته اید. اگر برخی از اعضا خانواده شاه از این دو کشتی بازدید کردند این کار صرفا بازدید بود نه برای لهو و لعب ! تا آنجائی که من یاد دارم هیچیک از اعضا خانواده شاه شبی را در این دو کشتی سپری نکردند و با وجود کاخ جزیره کیش ، نیازی به استراحت یا اقامت در این دو کشتی نبود. خرید این دو کشتی هیچ ربطی به سفر ملکه انگلیس به جنوب ایران نداشت و این چیزی جز هزیان نیست !
این دو کشتی پس از پهلو گرفتن به اسکله ها تبدیل شدند به هتل های ثابت، نه تحرکی داشتند نه دریانوردی کردند. صرفا از جنراتورهای آنها برای تولید برق استفاده شد و حتی پس از مدتی برق و آب هم از ساحل به آنها داده شد. داستان سرائی شما هم در مورد پرسنل ایتالیائی هم بی پایه است. داستان یا نقل و قول شما درباره استفاده از کشتی رافائل برای کمک به آزادیخواهان خواهان جهان، در حالیکه کشتی قدرت تحرک نداشت و به اصطلاح به اسکله جوش خورده بود ، خنده دار است و نشانه جفنگ گوئی !
آقای عزیز سعی کنید با دو خط سواد درباره یک موضوع از مقاله نویسی پرهیز کنید. شما در این نوشته تان … را به شقیقه وصل کرده اید تا به تصور خودتان یک مقاله انتقادی و جالب بنویسید که سر تا پا دروغ است . شرم نمیکنید. در مورد غرق شدن کشتی رافائل نمی نویسم چرا که علت آن و روند جنگ داستان پیچیده ای دارد که فکر نمیکنم ذهن شما پذیرای آن باشد. راستش میترسم دوباره شیپور را از سر گشادش بزنید.
برای اطلاع شما بگویم که من نه مجاهدم ، نه طرفدار جمهوری اسلامی و نه شاه پرست . تا به حال شما را ندیده ام و با این مزخرفاتی که نوشته اید علاقه ای هم به این کار ندارم. من یک افسر سابق نیروی دریائی ایران هستم که بیش از هر چیز ایران را دوست دارم.

 
At April 22, 2010 at 3:47 PM , Anonymous Anonymous said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At April 22, 2010 at 3:50 PM , Anonymous Anonymous said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At April 22, 2010 at 3:55 PM , Anonymous Amuzegar said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At April 22, 2010 at 5:20 PM , Anonymous امیر دریا said...

من یک حرف جدی دارم و خواهش می کنم آقای بهنود اجازه بدهند که بگویم و مانند همیشه مانع از این نشوند که کسی به منقدان بد بگوید.
حرفم این است که آزادی خیلی مهم است و این که کسی مانند بهنود تحمل مخالف را دارد خیلی خوب است. این که در کامنت ها ما را سانسور می کنند [البته به سمت استادی که دارند مانعی هم ندارد] اما افرادی را که هر چه دلشان خواست به نویسنده و به ما علاقه مندانشان می گویند آزاد می گذارند که هر مزخرف و خزعبلی را به خورد مردم
بدهند. با عرض معذرت می خواهم عرض کنم این کار احترام به ازادی نیست. این کسی که خودش را افسر نیروی دریائی معرفی کرده و من حاضرم قسم بخورم و شرط ببندم که او افسر نیروی دریائی ایران نبوده است، ببنید با چه تعصبی و با چه اندازه ای از خودخواهی حماقت های خود را به عنوان تاریخ مسلم گرفته و به خود اجازه داده به کسی که مدام از روزنامه های داخلی و از جمله کیهان همین دیروز به عنوان سلطنت طلب فحش می خورد اهانت کند.
دوستان عزیز من افسر نیروی دریائی ایران بودم و نامم هم نزد صاحب این وبلاگ محفوظ می ماند که به هر که اطمنینان دارند بدهند که ثابت شود. تا پایان جنگ هم مشغول خدمت در مقامی عالی بوده ام و از آن موقع ابتدا زندانی و نزدیک به اعدام شدم و بعد شش سال آزادم. بیش از هر کس از سرنوشت رافائل و میکل آنژ آگاهم. مهم تر از این ها در نوشته آقای بهنود هیچ ذره ای خلاف و تعصب ندیدم و ندیدم که حتی نقدی داشته باشند به دوران پادشاهی . موضوع سخن دیگری بود موضوع ضربه ای بود که انقلاب به ایران زد. ایشان در نقش یک وطن خواه نوشته اند که وضعیت این کشتی تمثیل ایران ماست. و چگونه باید نشان داد که مقصود چیست. حالا این تعصب کور و نادانی آور ببنید چه می کند. و همزمانش نوشته یکی دیگر از متعصبین را که در آمریکا نشسته و از [...] جمهوری اسلامی می خورد مقایسه کنید در گویا نیوز . آن هم یک سوی دیگر تعصب است. اما باز حرفم را نگفته ام در کامنت بعدی می گویم.
بدهند

 
At April 22, 2010 at 5:24 PM , Anonymous امیردریا said...

دنباله حرفم این است که اصولا به نظر می رسد که یک عده شعبان بی مخ که حتی لوطی گری او را هم ندارند تازگی ها در اینترنت راه افتاده اند و کارشان این است که در مقام دفاع از پادشاهی به همه ناسزا می گویند. احتمال دارد که این ها مامور حکومت باشند و قصد دارند وجهه سلطنت طلبان را که عده شان آدم حسابی هستند خراب کنند. این احتمال را می دهم . اما در عین حال توجه می دهند که این ها مانند سم مضر هستند و من به عنوان یکی از کاربران این وبلاگ که می آیم مقالات یک آدم به مسعود بهنود را بخوانم که شیفته نوشته های او هستم. به عنوان یک رای عرض می کنم که علاقه ای ندارم این کامنت ها را بخوانم . بنابراین آقای بهنود چرا وسیله می شوید که این نظرات ابکی و متعصب تبلیغ شود. این ههمه سایت و وبلاگ دارند خودشان تشریف ببرند آن جا. چرا به این وبلاگ نازک ما طمع کرده اند که با هزار فیلترشکن و بدبختی ما موفق به دیدارش می شویم
امیر دریا

 
At April 23, 2010 at 6:56 AM , Anonymous ابراهیم زاده said...

من آدمی به خوشبختی تو نمی شناسم مسعودجانم. کسی که دشمنانش چنین احمق هائی هستند که هستند خوشبخت ترین عالم دنیاست. شکرگزار باش
خواندم نوشته این یارو را . از دیربازها با اشاره بهنود او را شناختم شارلارتان کژوکوله [...]، اما حالا دیدم انجمن سلطنتی چه شلوغی است . به به حسین شریعتمداری را هم به این ها اضافه کن . آن وقت خوشبختی ات را می فهمی

 
At April 23, 2010 at 9:45 AM , Anonymous afsaneh negahi said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At April 23, 2010 at 10:06 AM , Anonymous Anonymous said...

آقاي محترمي كه افسر نيروي دريايي بوده و چهار بار كامنتش رو ارسال كرده ، اگر مطالبي را كه در مورد كشتي رافائل و ميكا آنژ نوشته درست هم باشه، به دل نمي نشينه چون قلم و لحن مطلبش بسيار بي ادبانه ست و نمي داند كه دولت مرد، ادب اوست ! و دوسندارن مسعود بهنود هم بهتر است منش مسعود بهنور را پيش بگيرند كه هرگز كلامي از سر بي ادبي نگفت و ننوشت.

 
At April 23, 2010 at 3:47 PM , Anonymous sarah said...

آقای بهنود سلام این یه نامه است برای همه ی اونایی که تو زندانن .دلم می خواست به دستشون برسه اما ... اینجا ایران !!
من برای خیلی ها فرستادمش شاید یکی از بین هزار نفر به اونایی که اون تو هستن بگه که چقدر برای ما عزیز و مقدسن .


سلام
اینجا پایان جمعه است ! یک جمعه ی بارانی توی اولین قدم های بهار توی کوچه پس کوچه های شهر من ، خیلی دور تر از دیوارهای بلند اوین !
! اینجا هر جمعه ام که تمام می شود یاد تو می افتم ، که توی فرسنگ ها فاصله ، پشت میله ها ، چند جمعه را بدون شنبه از سر می گذرانی و دیگر مهم نیست که فردا با کسی قرار ملاقات داری یا نه …
... اینجا ، جمعه های معروف همیشگی می آید و با خودم فکر می کنم حتی اگر پشت میله های سرد زندان هم نبودی ، وزن غم بار جمعه برت می داشت …
... بغض می کنم ، دلم می لرزد ، نه برای تو که نمی شود زیر باران نم نم نیمه شبی قدم بزنی بغض میکنم که یادم بیاید هر روز ِتو پر از احساس مرگ آور جمعه می گذرد
بدون ته…
... بغض می کنم وقتی غذا می خورم راه می روم حرف می زنم و می خندم…
... بغض می کنم از خودم که خون همسالان و هم زبانانم ریخت و حالا…
... بغض می کنم که تو توی چهار دیواری فحش می خوری من هوا …
... بغض می کنم که مبادا فکر کنی اینجا بدون هوای تو این اسمان آبیست …
.... که مبادا فکر کنی قلب باغچه ممکن است فارغ از غم تو بزرگ شود …
... مبادا فکر کنی که دغدغه تو اینجا بیرون از آن یک وجبی ِ حریم ِ سبزِ تو ، ممکن است از یاد ها برود !
! بغض می کنم که مبادا فکر کنی آرمان آزادی در ذهن ما ریشه نمی دواند ! مبادا
! بغض می کنم که دارم با کینه و اشک بزرگ تر و بزرگ تر می شوم من ... ما .. نسل بزرگ ما
و روزی منفجر می شویم و من دارم برای بخشیدن تمام شنبه های گرم بهاری و سبز به قلب بزرگ تو لحظه شماری می کنم !
! من می دانم و می خواهم یادت بیاورم که بودن تو ، اوین را مقدس کرده !

 
At April 23, 2010 at 6:01 PM , Anonymous Anonymous said...

نقش میرحسین موسوی و ما در بازی اکنون
میرحسین موسوی پارادوکس حاکم بر جنگ است. کسی‌ست از درون نظام و محافظ آن، اما مخالف حکومت حال حاضر و شرایط اکنون. پس در جنگ رودررو، طرف مقابل این گذاره را دارد: یک اینکه فقط می‌تواند با حکومت ایران بجنگد و نه با مردم ایران، چراکه مردم ایران به لطف حیله‌ی میرحسینی خودشان مخالف حاکمیت هستند. دو اینکه برای طرف مقابل چاره‌ای جز جنگ نیز نمانده، که در غیر این‌صورت ایران هسته‌ای را مواجه خود خواهد داشت.
تنها مسئله‌ی مهم این است که نقش مردم ایران و آگاه‌سازی‌شان در بعضی امور، و تهیج به مخالفتشان با حکومت، تنها ساختن سدی‌ست حقوق‌بشری برای جلوگیری و یا به تعویق‌انداختن جنگ.

 
At April 24, 2010 at 1:03 AM , Blogger greenart said...

هیچ دوره ای از زندگی ام را در زمان پهلوی زندگی نکرده ام، خودم در 2 جا کار می کنم و پدر 67 ساله ام هنوز مجبور است کار کند. می دانم که عده ای من را که در ایرانم؛ در پس کامت هایم به بهنود, به سلطنت طلب و شاه پرست و از این مزخزفات متهم می کنند. اشکالی نمی بینم. بعضی ها عقلشان در حد بهنود پرستی است تا بهنود خوانی. 
در یک سرزمین آزاد، ولایت فقیه ایِ امثال بهنود در عرصه تاریخ و فرهنگ و ذوب شدگان در بهنود به قدر 10 سال هم نمی پاید. ما آن روز را منتظریم، که هموطنانمان سبز، بی دروغ، آزاد و با شرف بمانند و از بندگی و بردگی جسمی و مغزی آزاد شوند.

 
At April 24, 2010 at 4:44 AM , Blogger Dalghak.Irani said...

1- نوشتن وپرداختن رمان وداستان تاریخی کاری بس سهل وممتنع است. سهل است آنجایی که نویسنده را ازتخیل دربارۀ خلق وپردازش طرح اولیۀ –مشکل ترین بخش نویسندگی- داستان خویش معاف می کند. وممتنع است آنجایی که هرگونه برخورد منطق تخیلی داستان با روایت های مختلف ومتکثر تاریخی، عده ای را به سلاح "تحریف تاریخ" ازسوی نویسنده مجهز می کند. لذاست که رمان نوشته ها وداستان نوشته های تاریخی هرچقدر با دستمایه های دورتر تاریخی پایه ومایه گرفته باشند موفق ترند. چراکه وقایع تاریخی نسبت به دوری ونزدیکی شان به "آدم روز" واکنش های خنثی وتند برمی انگیزند.
2- ولی آنچه از دید من معتبراست:
الف- مسعودبهنود قلم ادبی گیرایی دارد که این قلم دردستان شخص سلیم النفسی مهاراست واین کم بزرگی نیست برای زمانه ای که نگذاشتند سلامت درهیچ حوزه ای رشد کند.
ب- مسعود بهنود هیچگاه مدعی نبوده است که هرآن چه می گوید یا می نویسد مرتاریخ است وروایت تمام.- البته اگر چیزی بنام "مرتاریخ" وجود خارجی داشته باشد.-
ت- بلی مسعود بهنود داستانش را چنان با اعتماد بنفس تعریف می کند که خواننده اش باورکند؛ ولی همین قوت واعتماد بنفس، عصیان منتقدانش را هم باعث می شود؛ وقتی که یک "گاف" قابل آدرس دادن روشن تاریخی پیدا کرده باشند.
3- واما درمورد "رافایل" یادداشته های خودم هم بیشترروایت چهاربارۀ! آن افسرنیروی دریایی عصبانی- ولی نه بی ادب- را تأیید می کند. با این توضیح بدیهی که روح حاکم بر روایت بهنود هم کاملاً منطبق برواقعیت است: "خدابیامرزمحمدرضا شاه هرکاری را با هرنیت ومصرفی هم می کرد. چشمی هم درافق دورتر به "پز" ایران وایرانی درشانه به شانگی با دنیای صنعتی وپیشرفته داشت.
4- ومن هم از بهنود که می نویسد تا ما ازامید وافق تهی نشویم واز هرآنکس دیگر که به تکمیل دانسته های ما ازتاریخ کمک می کند، سپاسگزارم. یا...هو

 
At April 24, 2010 at 6:37 AM , Blogger karen- said...

جناب بهنود نازنین بر شمردن اشتباهات پادشاه سابق و سیستمی که ایشان بر پایه آن حکم میراندند بخشی از وظیفه ی روزنامه نگاری و تاریخ نگاری شماست که این امر را با ظرافت بی نظیر انجام می دهید . اما از شما انصاف هم طلب میکنم و شما را ارجاع میدهم به مقاه درخشان شما در فردای تاسیس حزب رستاخیز(یکی از احمقانه ترین رفتارهای سیاسی پادشاه فقید) که نقل به مضمون شما بهنود نازنین تاسیس رستاخیز را انقلاب مشروطه دوم خواندید به گمانم در روزنامه آیندگان حضرت داریوش همایون.شاید روا باشد همه ما در قبال اعمال خود در ابتدا منتقد باشیم و بعد دیگران. حتا برنامه تلویزیونی شما در سال 55 یا 56 در یادروز رضاشاه پهلوی که الحق بی نظیر بود. بهنود جان همیشه نوشته های شما را دنبال میکنم از سالها پیش دوستدار قلم شما ولی مخالف عقاید سیاسی شما هستم. امیدوارم دوستان گله ی من را تحمل کنند و برچسب عنصر اطلاعاتی دولت جمهوری اسلامی و یا هر برچسب دیگر را بر من نزنند.من آدم ساده ای هستم یکی از وراث سرزمین پدری که به قدر یک سهم از هفتاد میلیون حق خود می دانم که بگویم.به امید روزی که ایران مکانی بهتر برای کودکان و زنان ایران باشد این اولین آرزوی من است

 
At April 24, 2010 at 7:02 AM , Anonymous Anonymous said...

دوستان کامنت گذار اگر هم می خواهند صغرا و کبری بکنند اشکالی ندارد ولی این کارها باید بگونه ای باشد که خواننده بپذیرد.
اینکه بگوییم کشتی پیشرفته ای(چند صد میلیون دلاری) چون رافائل برای تامین خانه های سازمانی نیروهای نظامی خریداری شده بود یه کمی به خالی بندی نزدیکتر است تا واقعیت.
مثلا در آن زمان می شد با یک میلیون دلار در کمتر از چند ماه به اندازه چندین کشتی رافائل برای نظامی ها خانه سازمانی.
پس دیوانگی دست اندرکاران رژیم گذشته چه بود که سراغ کشتی چند صد میلیونی رفتند؟
تازه صندلی های کشتی کار خانه سازمانی را نمی کند.
کامنت یادشده مرا به یاد این شعر زیبا انداخت که " تا کس سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد"
اگر بلد نیستیم چیزی بنویسم دست کم از شالاتانی که بلدند چگونه سفسطه کنند یاد بگیرید.
طهماسبی

 
At April 24, 2010 at 7:13 AM , Anonymous Anonymous said...

مسعود خان بهنود سلام
من آدرس آر.اس.اس شما رو تو گوگل ريدر ثبت كرده بودم اما الان ميبينم كه بلاگ شما عوض شده و اين يكي آر.اس.اس نداره. لطفاً يه اقدامي بكنين
ممنون

 
At April 24, 2010 at 8:13 AM , Anonymous Anonymous said...

از وبلاگ گرین آرت. دوباره.

خوب است. 3-4 مورد کاملا اشتباه تاریخی در مقاله تان بعنوان کامنت گذاشته بودم که شما کل پیام را حذف کردید. دشنامی هم در آن نبود - مانند انچه در پیامهای طرفداران مهربان شماست - تا آن را سه نقطه کنید. ولی ذکر کرده بودم که به شهادت همه مقالات قبلی بهنود یادآوری اشتباه رویدادهای تاریخی و فراموش کردن عمدی آنچه در ایران امروز می گذرد در این مقاله، بخشی از چهره پنهان بهنود است.
یک روز می آید که همه می دانند نوشتن شما و امثال شما برای آگاه کردن و "دانستن" دیگران نیست، بلکه برای "ندانستن" آنهاست.

 
At April 28, 2010 at 1:13 AM , Anonymous Anonymous said...

افسر نيروي دريايي جان خوب نگاه كن كامنتت سر جاشه حذف نشده فقط تكراري ها رو برداشته

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home