Monday, September 7, 2009

دخترک و معیرالممالک

این مقاله یکشنبه اعتماد است

نوشته ای است به ظاهر ساده از یک دختر نوجوان که با اینترنت کار می کند و نثر ساده ای هم
دارد، درد دلش تکان می دهد وجود آدمی را. خلاصه اش این است: "من هفده ساله ام، دو روز است در خانه مانده و در رختخواب خفته ام برای کتکی که از دست پدر عزیزم خورده ام... دوست ندارد در کتابچه ام قصه بنویسم، یا رمان بخوانم. اما باور نمی کنم که این تقصیر پدرم باشد که برایم از جان عزیزترست، بلکه این درسی است که او از جامعه می گیرد. از زمانی که یادم هست او برای ادب من و دو برادرم وسیله ای جز دست هایش و کمربندش نداشت. پدرم باید از چه کسی بیاموزد که چطور می توان خانه را اداره کرد و اهل خانه را ادب کرد".

با خواندن این نوشته ساده و صمیمی انگار کسی در درون آدمی بیدار می شود. قصه گوئی که به یادمان می آورد دویست سال است در مدح آزادی می نویسیم . یکی می پرسد بس نیست. دویست سال گفتن از این که می خواهیم به قافله تمدن برسیم بس نیست. این ها را از زمانی طلب کردیم که فلات ایران سبز بود و آثار هزاران ساله تمدن هنوز به صورت بناهای تاریخی، امامزاده ها و قنات ها در گوشه گوشه اش پیدا بود، جمعیتش پنج میلیون هم نبود، بازارهایش بوی محصولات خودمان را می داد، نفت هنوز از دلش بیرون نیامده بود. کتابچه های تنظیمات همان زمان ها نوشته شد و کمی بعد امیرکبیری پیدا شد و کتابچه آبله کوبی اجباری نوشت و در صدد بود آموزش را رایگان کند.

جزوه ای هست از سفرنامه معیرالممالک که هنوز مجال انتشار نیافته. شرح سفر اوست به اروپا در سال جادوئی 1900 آغاز قرن بیستم، همزمان با آن که دائیش مظفرالدین شاه و پدر زنش اتابک اعظم هم برای حضور در اکسپوزیسیون بزرگ پاریس آن جا بودند. همان زمان که یک نیهلیست خواست شاه ایران را بکشد. معیرالممالک که قلم شیرینی هم دارد به دو حادثه تکان می خورد و نوشته و بیانش لحن عرفانی می گیرد. یکی موقعی است که برای سرسلامتی شاه می رود و می بیند آن بیچاره بیمار گریه کنانش می گوید "دائی جان دیدی چه خاکی داشت بر سر ایران می شد"، دیگری این که در غرفه اتازونی [به قول آن روزی ها و به قول امروز ایلات متحده آمریکا] او شاهد است که مرد محترمی می رسد و چند حباب دارد و به قوه مغناطیس آن حباب ها روشن می شود و محیط نمایشگاه همچون روز. و همان جاست که این شاهزاده با سواد گمان می زند که دنیا با اختراع این جناب ادیسون دیگرگون می شود و دیگر آن جهان سابق نمی ماند. در اتاق تاریک برادران لومیر هم وقتی فیلم متحرک را می بیند لاحول ولا قوت الله بالله می گوید و می افزاید این هم از عجایب روزگار خواهد بود که چون خیال آدمی را به بازی می گیرد لابد است که به عالم واقع هم اثر می گذارد و آدمیزاده را جور دیگری تربیت می کند.

دنباله مکاشفات همان روز معیر می نویسد "کافی نیست که خودم فکر می کنم هرگز در عمرم ظلم به کسی نکرده ام، کافی نیست که گمان دارم چون نمازم را سر موقع خوانده ام و غیبت نکرده ام مسلمان واقعی هستم، باید نگذارم آقا محمود کدخدای ورامین هم ظلم کند. به گمانم ظلم کدخدا به حساب من نوشته می شود که مالک ورامینم. باید گاهی هم به طویله کامران میرزا سر بزنم، همان جا که ظلمش زبانه کشید و شاه شهید را به خاک انداخت. و قاجار را بدبخت کرد".
معیر یک روز به مرکز صحیه پاریس رفته است در نوئی، برای معاینه [چک آپ] آن جا حکیم وقتی دریافته که او و همه خانواده اش قبل از غذا دست خود را می شویند از او پرسیده آیا نوکر و کلفت و خدمه را هم یاد داده ای که حفظ الصحه را رعایت کنند، معیر به فکر می رود، حکیم که جواب خود را گرفته به او نصحیت می کند میکروب زنگوله به گردن ندارد که وقتی می آید خبرت کند، بی صدا و بی خبر می رسد. در پایان شرح حادثات آن روز، معیر در کتابچه سفر می نویسد "به گمانم ظلم هم همین طور باشد، زنگوله به گردن ندارد. همین طور بی خبر می آید و گردن گیرت می شود. مسری هم هست از تو به خدمتکار سرایت می کند از آن ها به رعیت و طواف و علاف، آن ها هم، با خودشان حمل می کنند به خانه... سر منزل و همسر داد می کشند و برای طفلان تربیت نشده کمربند می گشایند و وقتی در غیلوله اند طفلان این میکروب [ظلم] را می برند در کوچه سنگ بر می دارند و به سگ بیچاره می زنند".

در زمانی که معیر کتابچه سفر یورپ می نوشت هنوز لغت "بازتولید" ساخته نشده بود. او ناچار شد پرنویسی کند تا نشان دهد که چگونه استبداد بازتولید می شود. "فرافکنی" هم وضع نشده بود تا مجبور نشود کلی بنویسد تا نشان دهد که چطور آدمی با ایراد گرفتن از ظلم و استبداد دیگران، ستم خود می پوشاند.

دخترک نازک شیرازی در نامه اش نوشته "باز می روم و سرم را به زیر می اندازم و عذر می خواهم از پدر که آزارش دادم، اما در دل از خودم می پرسم کی می شود کسی به او بیاموزد که این راهش نیست. شلاق خیلی درد دارد، تا خیلی وقت ها اثرش می ماند، نه بر پوست، بلکه بر روح".

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At September 7, 2009 at 5:26 PM , Anonymous محمود said...

زيباترين استعاره را رقم زديد. امروز حتمن نسخه‌ي كاغذي را مي‌خرم تا يادگار در لابه‌لاي كتاب امينه و يا خانوم بگذارم‌اش. درود بر بهنود آزاده

 
At September 7, 2009 at 10:20 PM , Blogger hasa said...

It is wonderful.I follow your articles since some monthes. I enjoy it and over this I have to say only a good man can write so noce.

May god bless you

 
At September 7, 2009 at 10:21 PM , Anonymous Anonymous said...

مفهوم جهان سومی ، لایه های معنایی نامطلوبی را تداعی می کند منجمله جهان از هم گسیخته ، ازخود بیزاری و بیگانگی و هر دم بدنبال مدلی بیرونی بودن و همزمان آن را نپذیرفتن . عشق و تنفر نسبت به پدیده های جدید . درک ما از دنیای مدرن حکایت پیل مولانا در تاریکیست . ما از کشوری می آییم که استاد دانشگاهش در تارنمای روز رفتار حکومتگران را در ماه رمضان ناشایست میخواند . ذات پلید مانند باد است که بهنگام وزیدن محرم و رمضان نمی شناسد . سی سال است با حلق آویز نگهداشتن جوانان وطن در خیابانها روح همه را شلاق زده اند . در جامعه پر تناقض ، رفتار بیمارگونه حتا از پدر به پسر و داماد به ارث می رسد .

 
At September 7, 2009 at 10:57 PM , Blogger alireza said...

اگر روزي در وسط يك اتوبان چندبانده اسب خسته اي را ببينيد كالسكه ايي پشت سر و حيران از سرعت و هيبت ماشينها ترجيح ميدهد كه حتما چشم بندش را به سر داشته باشد. آيا ياد حكومت ديني در اين دوره نمي افتيد كه از لاعلاجي و درماندگي اولين جلسه هيئت دولت را در حرم امام رضا برگزار مي كند كه شايد فرجي حاصل شود؟

 
At September 8, 2009 at 1:28 AM , Anonymous شاهد said...

بهنود عزيز ، نمي دانم اين حديث ازكيست " الناس علي دين ملوكهم" (خداكند اشتباه ننوشته باشم چون عربي ام خوب نيست )ولي فكرمي كنم اين واقعيتي است كه ما ازنظامي كه درآن زندگي مي كنيم درس مي گيريم ، به هرحال روزي خواهد رسيد كه آن دوبرادر دخترك نازك شيرازي نيز كمربند به دست خواهند گرفت . مگرجز اين است كه عمري يوغ استبداد به
گردن خود و پدرانمان ديده ايم ؟

 
At September 8, 2009 at 2:13 AM , Anonymous Anonymous said...

rast revayat kardi

 
At September 8, 2009 at 4:13 AM , Anonymous علیرضا ف said...

مسعود عزیز مثل همیشه وزین و تاثیرگذار
کی میشود که این تسمه و کمربند از تن و بدن ما برداشته شود نمیدانم از بچگی تا بزرگی مثل اینکه ناف مردم ما را به کتک بریده اند

 
At September 8, 2009 at 11:38 AM , Anonymous farimah said...

من یکی که جرات ندارم کامنت بگذارم ولی این یکی را دلم نیامد نگویم:چه قشنگ بود!

 
At September 10, 2009 at 2:51 PM , Anonymous Anonymous said...

ای کاش تمام دخترکان بمانند دخترک قصه شما می دانستند که پدر در اشتباه است شاید دیگر راه او را نمی رفتند!!!!!

 
At September 16, 2009 at 10:17 PM , Anonymous عصر آزادگان said...

در جامعه ای که بوی متعفّن ظلم همه جا را پر کرده، چگونه می توان انتظار داشت که به خانه داخل نشود. هر خانه در و پنجره ای دارد، آدمی دارد که می بیند و می شنود، آدمی که به او ظلم می شود، از آن فشار او هم ظلمی به زیر دست و ضعیفتر از خودش می کند

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home