Sunday, June 7, 2009

فریاد تاریخی آی دزد


این مقاله امروز اعتمادملی است.
یکی در زمان های دور نوشته است "وقتی زندگی جز تکرار ملال آور لحظه ها نیست چاره ای نیست جز خواندن تاریخ، که گاه ترساننده است و گاه خنده دار". امروز بخوانید تاریخچه فریاد آی دزد را.

در روزهای پایانی قرن سیزده هجری شمسی، بیست و پنج سال گذشته از انقلاب مشروطیت، وضعیت ملک چنین بود که جمعیت کمی داشت، دولت کوچکی، اولین کشور خاورمیانه بود که به نوعی دموکراسی دست یافته بود. شاهی داشت که در امور دخالت نمی کرد و روزنامه ها که ناسزایش گفتند به دادگاه پناه برد. و این اولین و آخرین کس بود که در مقام عالی به دادگاه شکایت برد. کشور به طوایف متعدد تقسیم شده بود و هر دو سال نمایندگانی از سراسر کشور انتخاب می شدند و به مرکز می رسیدند و در اگر هم در جانشان وطن دوستی نبود، یا آن را نمی دانستند در مرکز این را از بزرگانی که از مشروطه مانده بودند می آموختند. هر سه مجلسی که تا آن زمان تشکیل شده بود در مقابل حملات بیگانه، مطامع خارجی و استبداد داخلی چنان ایستاد که اولی را به توپ بستند و دومی را بستند. و داشت کم کم آرام شد. نمایندگان همان مجالس قوانینی درست برای حفظ بنیه ملی نوشتند و همان رجال طرح های نو در انداختند/ از طرح راه آهن سراسری تا کشتی رانی کارون و ...

اولین تجربه
اشراف و ملیون به اضافه روحانیون وطن دوست پایه و مایه کار بودند. اما کشور در مجموع در اولین تجربه های مشروطیت و دموکراسی ضعیف بود. باید این ضعف با کار بیشتر چاره می شد و یا با گرفتن حق ایران از محل فروش نفت که بیست سالی بود می رفت و اعشاری از آن بین خوانین محلی و بودجه کشور تقسیم می شد آن هم در ازای دخالت صاحب سهام نفت [که دولت انگلستان باشد] در امور داخلی ایران. این رفتار مغرورانه و متفرعانه انگلیس صدای آزادی خواهان اروپائی و آمریکائی را هم بلند کرده بود چه رسد به غیرتمندان ایرانی که از هر گوشه برخاسته بودند. اما آن ها زیر فشار سفارت فخیمه نبودند و راحت می توانستند شعار بدهند. رجال محکم و سیاست پیشه هم که به دولت می رسیدند چون در بودجه کشور و پرداخت حقوق کارکنان خود می ماندند در نهایت چاره ای جز استعفا نمی یافتند.

کشور شور و شیرین بود. آزادی و دموکراسی در نهایت، اما فقر و ناامنی هم. همتی می بایست تا بین خوانین و صاحبان قدرت محلی نقطه اتصال شود و مردم را نیز با خود کند و شوری در اندازد و تکانی بدهد. اما بنگرید که چه شد.

لشکر بریتانیا در اثر فقر ناشی از تهی شدن خزانه شان در جنگ جهانی اول بر اساس تصمیم مجلس آن کشور باید می رفت، در شمال ایران اتحاد جماهیر شوروی تشکیل شده بود و غرب را می ترساند، ترتیبی که انگلیسی ها در قرارداد 1919 اندیشیدند برای اصلاح مدیریت ایران و تحت نظارت گرفتن حکومت، با مقاومت همان ملیون و روحانیون وطن خواه به آب افتاد. ملک الشعرا ساخته بود "لرد کرزن عصبانی شده است/ وارد مرثیه خوانی شده است". انگلیسی ها در خشم بودند که مبادا بزرگ ترین پالایشگاه نفت جهان [آبادان] را از دست بدهند و امیدشان به قرارهائی بود که با خوانین و از جمله شیوخ عرب جنوب بسته بودند. بر این گمان که می توانند اگر کار سخت شد به دعوت شیخ خزعل و سایر شیوخ به بهانه حفاظت از منافع آن ها به جنوب لشکر بکشند و آن جا را از ایران جدا کنند اما می ترسیدند که در آن صورت ایران را به کلی به شوروی بسپارند. پس فکری دیگر باید می کردند.

ملاقات سیدضیا آیت الله زاده یزدی با لباس روحانی با سران سفارت انگلیس در تهران نتیجه داد. او می گفت شما را چه کار، من رگ خواب این ملت می دانم. سفارتی ها گفتند [به مضمون] که تو لشکر نداری. سید جیمبو گفت دارم نمی دانید. من لقمه نانی برای نظامی های گرسنه می اندازم و آن ها را با خود متحد می کنم. گفتند پول از کجا می آوری. گفت این را هم رها کنید با من. من از پولداران می گیرم. گفتند چطور گفت افشایشان می کنم. گفتند این چه حکایت است گفت عرض خواهم کرد.

کلاه پوستی به جای عمامه
چنین بود که کودتای سوم اسفند 1299 پا گرفت و دو روز بعدش هم ژنرال آیرون ساید از ایران رفت. سید چنان که خود گفت برای این که نقشه خود را پیاده کند گرچه لباس روحانیت را تن خارج کرد و کلاه پوستی نهاد اما روضه و نوحه را نگاه داشت و همه کار را به استعانت از نام پیامبر اسلام کرد. اگر می خواست مالیات بگیرد، یاغی یا بیگناهی را دار بزند یا حتی میدان توپخانه را تمیز کند، و یا برای کله پزی ها قاعده مقرر دارد. از آن طرف رفت گشت و در میان نظامی ها یکی را برگزید که هم میل کثیری به پول داشت و هم بی سواد بود و هم قزاق. چرا که افسران ژاندارم که نیروی مسلح دیگری بودند و تحصیل کرده سوئد، عموما وطن پرست بودند و در مقاطع مختلف به یاری ملیون آمده و از مدرس دعاها بدرقه راهشان شده بود. آن ها امثال کلنل پسیان داشتند و خو نکرده بودند به دیکتاتوری. اما قزاق ها لات بودند و زیر دست روس های تزاری بزرگ شده. چنین بود که قراردادی بین سید ضیا و رضاخان سرهنگ قزاق در جنگل بسته شد و حرکت به سوی تهران. مانند کاردی در پنیر. تهران فتح شد. شاه از ترس در کاخ سرد سلطنتی پنهان شده، و سفارت از نگرانی در بسته. تا سه چهار روز بعد که برف نشست و مامور سید به در سفارت رفت و مژده داد که همه چیز تحت کنترل است. سید همه چیز را دید جز یک چیز. ندید که کنار دست خود یکی را دارد که به موقع بر سرش خواهد پرید.

آن چه کودتای باور نکردنی سوم اسفند و پس از آن در چهار سال بعد افتادن مملکت به دیکتاتوری رضاخان را امکان پذیر کرد تنها یک شعار بود. آی دزد می گیریم...
سید به محض ورود به تهران دستور داد هر که را سرش به تنش می ارزید گرفتند و شعار داد که ای مردم دارم حقتان را می گیرم. فقط همین شعار نبود که باعث شد مردم آزادی به دست آمده از انقلاب مشروطیت را فروختند. رضا خان وقتی سه ماه بعد از کودتا سیدضیا را برانداخت و وزیر دفاع ماند دریافت اگر زبان عوام بگیری و حیا بفروشی چه آسان است فتح سایر سنگرها. با همین شیوه مستوفی الممالک و مشیرالدوله را از راه به در کرد وقتی که فحش های چاروداری داد و در جلسه هیات دولت نماینده اش پاچه حواله وزیر دیگر داد. و در این مدت مدام تملق احمدشاه را گفت و خود را مطیع او نشان داد.

نکته دیگری که رضاخان به هوشی که داشت از سید ضیا آموخت بازی با عواطف مذهبی مردم بود. چنین بود که ناگهان قزاقخانه شد حسینیه و بشنوید که چه کردند در مراسم عزای سید الشهدا، از خاک به سر ریختن تا یک هفته مملکت را تعطیل کردن که ملت بیائید به تماشا که سید الشهدا برای رضاخان مدال فرستاده است.

امروز روز به شوخی می ماند اما بخوانید خاطرات دو امیرلشکر برپا دارنده این مراسم را. ماجرا خیلی ساده بود علمای عراق که از برابر ظلم انگلیسی ها دست به مهاجرت به ایران زدند موقع برگشتن از مشیرالدوله نخست وزیر و دکتر مصدق وزیر احترام ها دیدند اما مهم امنیتشان بود که رضاخان وزیر دفاع فراهم کرد. از جمله قراردادن چندین خودرو که همه شان مصادره شده بود از اشراف و سرمایه داران، در اختیار تا علما را به نجف برسانند. در مرز هم نماینده سردار سپه حاضر نشد قافله را ترک گوید و رفت تا نجف. و در آن جا از علما خواست که برای رضاخان هدیه ای بدهند. کارتی که یک نقاشی است و در لندن چاپ شده همراهش شد. و همین کارت بود که برایش یک هفته تهران را بستند و دسته های سینه زنی از اطراف کشور راه انداختند و رضاخان از صبح در آن جا که بعدها باشگاه افسران شد در کنار آن تمثال که پرده ای بر آن کشیده بودند، سان می دید.

در شهر شایع بود که مدال سیدالشهدا بر بازوی سردار سپه است به همین جهت هم دزدان و بدکاران را می گیرد. چندی بعد همین را با مدال ذوالفقار عوض کردند که احمدشاه به سردار سپه داده بود اما عوام را چه کار، مهم این بود که سردار ذوالفقار بر سینه دارد. و دزدان به حبس افتاده اشراف و تحصیلکرده ها بودند که البته برخی هم مانند فرمانفرما ثروت بسیار داشتند اما چندان که مانند فرمانفرما مرکب سردار سپه را نعل کردند [رولزرویس داد و پنج هزار متر زمین مرغوب کنار خانه اش که خود هم نظارت کرد و برای او خانه ای بزرگ ساختند] از مجازات مصون ماندند. اصلا هیچ کس مجازات نشد و به دادگاه نرفت. فقط دولت اعلام کرد این ها دزدند. و قزاق رفت و همه را گرفت. چند تنی پول دادند در حبس، پولی که معلوم نشد کجا رفت.

رضاخان تا شانزده سال بعد که به زاری از ایران رفت و مردم جشن گرفتند هیچ گاه حسابی پس نداد. عواید نفت را تا جنگ جهانی رسید در حساب خارجی خود ریخت. مجلس را طویله کرد. قانون را گفت که منم. مسجد را به توپ بست و متولی حرم حضرت معصومه را به شلاق بست، علما را گفت در امور دخالت نکنند. منقدان را عامل بیگانه خواند و نفس گرفت. چهار هزار پارچه ابادی کشور را (حدود شصت در صد از کل املاک مرغوب] با زور به اسم خود کرد، چنان که فرزندش تا بیست و پنج سال بعد از این زمین ها می بخشید باز هم تمام نشد و بیناد پهلوی وقتی سلطنت در ایران منقرض شد هنوز بزرگ ترین مجتمع صنایع و کشاورزی کشور بود.
در یک کلام ازادی را کشت، قانون را تعطیل کرد، مجلس را طویله کرد، روزنامه ها توقیف، ده ها و بلکه صدها تن از اهل سیاست و خان و مالدار و تحصیل کرده و اشراف به دست او کشته شدند. البته در مقابل دانشگاهی برای تهران ساخت، راه آهن پرداخت، خیابان های تهران را آسفالت کرد، قدرت مرکزی را شکل داد، ارتش متحدی ساخت و ملوک الطوایفی را به نفع خود کوبید.

همه رفت و یکی ماند
بیست سال بعد که که رضاشاه با یورش لشکریان خارجی ساقط شد، ملوک الطوایفی دوباره پا گرفت، امنیت دوباره از دست رفت، زن هائی که به زور چادرش را برداشته بودند محجبه به خیابان ها بازگشتند، اما یک اصل که کشف سید ضیا بود در دل سیاست ایران باقی ماند. اگر قصد داری قدرت بگیری و سوار خر انگوری شوی دو چیز بیش تر لازم نیست. یکی فریاد ای دزد ای دزد. دیگر تظاهر شدید به احساسات مذهبی.

در همان زمان که هنوز رضاشاه ایران را ترک نکرده بود عده ای در تهران ندای آی دزد سر دادند و جیب این مرد [یعنی همان شاه مقتدر چند روز قبل] را بگردید شعار مجلسیان شد. و همین روال بود و هر کس آمد تجربه ای در این باب کرد و سنگی بر این بنا گذاشت. تا سرانجام رسید به پایان کار. شاه آخرین [ که در افواه متهم شده بود که بزرگ ترین ثروتمند جهان است. و چنین نبود. اما فرزندان رضاشاه در مجموع به اندازه سایر احاد ملت ثروت جمع آورده بودند] هم وقتی روزگار را به خود تنگ دید دستور فرمود که فریاد آی دزد سردهند و کمیسیون شاهنشاهی مبارزه با فساد تشکیل شد.

و چنین است که بعد از گذشت نزدیک به نود سال، ما ایرانیان گاه ازادی و گاه ثروت کشور را به شنیدن صدای خوش ای دزد فروخته ایم. و باز تجربه دیگر.

در فیلم تبلیغاتی آقای احمدی نژاد دیدم پیرزنی اهل ایلام را که رییس برای او خانه ساخته از بودجه ملت. دعای خیر پیرزن لابد پاسخ سئوال آن هاست که می پرسند با دویست و اندی میلیارد دلار چه کردید. آری خانه ای برای پیرزن ایلامی ساخته شد و فریاد ای دزدی در تلویزیون سر داده شد، و به نوشته سرمقاله روزنامه رسالت افتخار بزرگ رییس جمهور این که نام مقدس امام زمان را در مجالس بین المللی بر زبان آورد. همین شاید ما را بس.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At June 7, 2009 at 6:19 PM , Anonymous آدم کوتوله said...

آقای بهنود متخصص این کار هستی . می دانم کارت زیادست اما دینی بر گردن ما داری که آگاهی ماست. لطف کن و مناظره های سه گانه را تحلیلی بکن.
چند دلیل دارد یکی این که کارشناس رسانه هستی و رسانه های تصویری را خوب می شناسی و دیگر این که بی طرفی و بی انصاف نیستی . من از همین مقاله تان به اندازه ده کتاب چیز یاد گرفته ام . خواهش می کنم نقد مناظره ها را بنویس بگذار بفهمیم ما آدم کوتوله ها

 
At June 7, 2009 at 6:22 PM , Anonymous به میرزای شهر said...

دستت درد نکند مرد . دود از کنده بلند می شود. تنها توئی تنها .
چه خوب که این مرتضوی تحملت نکرد. رفتی و از این آشوب دور ماندی. باور کن با نزدیک به سی و هشت سال سن این روزها دارم می ترسم . آقا می ترسم برای بچه های معصومم. الان مادرشان این جاست و می گوید من از میرزای پیر شهر خواندن یاد گرفتم . تمام کتاب های شما را ردیف کرده و هر جا می رویم گران بهاترین اسبابی است که با ما می آید. کاش بودی این جا اقلا دستمان به تو می رسید

 
At June 7, 2009 at 6:39 PM , Blogger Korosh said...

من تعجب مي كنم چه شده همه شما ناگهان يادتان رفته رفسنجاني چه ثروتي اندوخته
ناگهان يادتان رفت مير حسين موسوي همان نخست وزير كشتارهاي دهه شصت بود
دچار آلزايمر سياسي شده ايد كه در زمان رفسنجاني آنهمه قتل سياسي رخ داد
آقاي بهنود گرامي تفاوتي بين رجال جمهوري اسلامي نيست
وقتي مساله قتلها و دزدي ها مطرح باشد كمتر فردي از دو جناح حاضر به عذر خواهي است

 
At June 7, 2009 at 7:05 PM , Anonymous Anonymous said...

عمویم که افسر گارد رضا شاه بود به ما می گفت در شهریور 1320 که متفقین به ایران حمله کردند گلوله توپهای 120 میلیمتری
برای استفاده در توپهای 60 میلیمتری به جنوب رفت و گلوله توپهای 60 میلیمتری برای استفاده در توپهای 120 میلیمتری به شمال در نتیجه ارتش های متفقین بدون شلیک هیچ توپی و بدون مقاومت وارد ایران شد. پیدا کنید خائنین را

 
At June 7, 2009 at 7:08 PM , Anonymous بازمانده said...

آقا کورش نازنین که نمی دانم چند سال دارید ولی من 24 سال دارم. به من اصلا مربوط نیست که شما چه [...] خوردید وقتی انقلاب کردید و همدیگر را سر قدرت کشتید و آتش کشیدید. مسخره است که شما از ما توقع دارید به خاطر مسائلی که ربطی به ما ندارد اوضاع امروزمان را فدا کنیم.
نه عزیزم برای من خیلی فرق دارد اگر خاتمی باشد. برای من مهم است که الان سعید امامی نباشد. من هم که بخواهم میلیون ها جوان هستند که حاضر نیستند یک لحظه خوشی شان را به خاطر ناله و نفرین شما بدهند . منتظر عذرخواهی هستید؟ برو بابا دلت خوش است تازه عذرخواهی بکنند چه فرقی دارد در اصل قضیه . با عرض معذرت از همه کشته شده ها .
محض اطلاعتان عموی خودم اعدام شده من این حرف را از قول دو دخترعمویم هم می گویم. دخترعموهایم از همان زما که کوچولو بودیم می گفتند کسی که می خواست برود حکومت عوض کند بکشد و کشته شود غلط کرد که بچه پس انداخت. بنابراین نظر آن ها هم همین است که گفتم

 
At June 7, 2009 at 7:09 PM , Anonymous Anonymous said...

آقا کورش فایده ای ندارد این روضه دیگر گریه نمی گیرد از کسی

 
At June 7, 2009 at 7:52 PM , Anonymous پژوهش said...

ماشاالله به انگشتان طلايي شما، مثل هميشه زيبا

 
At June 7, 2009 at 9:38 PM , Anonymous حميد said...

كاش ما مردم حافظه تاريخي خوبي مي داشتيم. كاش باورمان مي بود كه گذشته چراغ راه آينده است. كاش كمي عبرت مي آموختيم از ديروزمان. كاش امروز هم به فريادهاي "آي دزد" دل خوش نمي كرديم

 
At June 7, 2009 at 9:46 PM , Anonymous Anonymous said...

کمی دیرتر یا زودتر خشتها از بامها می افتند و آنگاه دیگر حنای خم رنگرزی رنگی نخواهد داشت . در این زمانه، رسانه های گروهی و حوادث ناگهانی یک شبه مقام می بخشند ولی پایان کار دیدنی ست که باد آورده را بازش برد باد . بد هم نگفته اند که کرم همواره رفتنی ست ولی فساد همواره به میوه ماندنی ست .

 
At June 7, 2009 at 10:21 PM , Anonymous Anonymous said...

"My name is George Nathaniel Curzon.
I am a most superior person.
My cheeks are pink, my hair is sleek.
I dine at Blenheim twice a week."

What percentage of the adult population in Iran lives above the poverty line? If you have a large number living below it or on it, then they do not wish to have a turbaned head ruling over them, nor do they want someone with 'clever words' advising them what is good for them. They will be drawn to the man who hands them cash, looks like one of them; and Mr Ahmadinejad is such a man, whether he is a conman or not, his words sound more acceptable to the common people. But is he really a conman, or he is merely wanting to help his lot, and doesn't know how the way? May be he thinks, being a'commoner' himself he can help his people better. And those cleverer than him are using him - so it is all a nice 'Punch & Judy' show - Kheymeh Shab Baazi!

 
At June 7, 2009 at 10:43 PM , Anonymous Anonymous said...

آقا بهنود قلمت حق گذشته را بسیار زیبا ادا کرده ولی حال را خیلی خلاصه.
به جرات می تونم بگویم که پدیده احمدی نژاد نه تنها از نظر ای دزد بی بدیل است بلکه در مذهب نیز دست بالاتری بر آخوندها دارد و نفوذ خرافات او در مردم در این 4سال باور کنید بیش از 1000سال بوده است.
ایشان خود را نماینده تام الاختیار و رییس جمهور امام زمان می داند.
باز باور کنید اگر چهارسال دیگه رییس جمهور شود مطمئن باشید همانند رییس جمهور سابق ترکمنستان خدای ایران میشه.
یعنی نه تنها اموال غارت شده بلکه مردم باید زیر بار دین تازه ای به نام "احمدی" بروند.
هنگامی که در مناظره به کروبی نصیحت می کرد احساس کردم جرقه های خدایی در وجودش شعله ور شده است.
قطعا این خدا دروغ را جای درستی در جامعه ترویج خواهد کرد. امیدواریم که مردم با شرکت در انتخابات این خدای تازه را از سر راه خود بردارن.
سهرابی

 
At June 8, 2009 at 1:43 AM , Anonymous Anonymous said...

از آقای بهنود عزیز یک سوال ساده دارم
فرض بفرمایید آقای کروبی و یا مهندس موسوی رییس جمهور شدند. رییس جمهور منتخب در میان تضاد یک خواسته یا یکی از مطالبات مردم با خواسته ولی فقیه قرار گرفت. رییس جمهور چکار خواهد کرد. مثلا ولی فقیه دستور داد که همه زندانیان سیاسی بدون محاکمه اعدام بشوند. رییس جمهور چکار خواهد کرد. یا باید مثل بنی صدر معزول بشود چون مخالفت کرد و یا اطاعت امر بکند که خوب همین الان هم تحصیل حاصل است و احمدی نژاد همین وظیفه را به نحو احسنت انجام می دهد. تازه رییس جمهور منتخب که اطاعت امر کند ضررش بیشتر است چون دنیا می گوید این شخص با رای مردم رییس جمهور شده و بنابراین کشتار زندانیان خواسته مردم هم می باشد.
اگر جواب منطقی و قانع کننده بفرمایید ما هم می رویم رای می دهیم.
با تشکر

 
At June 8, 2009 at 1:47 AM , Blogger mehool said...

سلام
http://www.ghalamnews.ir/news-19694.aspx
به نظر من جالب بود

 
At June 8, 2009 at 1:51 AM , Anonymous صادق صادقی said...

بسیار خوب بود.متشکرم

 
At June 8, 2009 at 2:43 AM , Anonymous Anonymous said...

این هموطن عزیز که کوروش نام دارد در پی دمکراسی و آزادی خواهی نیست بلکه دنبال
دزدان و غارتگران حکومتست !! بهتر بود مفتش یا کارگاه میشد ...امروز مردم ایران دنبال
رای دادن بکاندیدهای مورد نظرشون هستند و هستند بسیاری که فکر میکنند جناح اصلاح
طلب شاید حق و حقوقشان را مطالبه کند اما شما دنبال ریشه کنی حکومتید که در انزوا
هستید و انقلاب هم آش پختن نیست که هر چند دهه یکی آشپزی ان کند سی سال کم مدتی
نیست و ریشه این رژیم تنومند شده که تیشه و تبر امریکا و اروپا هم قادر بکندنش نشده
حالا که دیگر آندو غول هم تبر و تیشه را کنار گذاشتند و مانده ام شما که
پشتوانه ده در صدی مردم ایران را هم ندارید بچه امید بسته اید؟

 
At June 8, 2009 at 2:58 AM , Anonymous جهان said...

سلام جناب آقای بهنود
بسیار زیبا نوشته ایی و بسیار لذت بردم
ولی یک مطلب را من برایتان میخوام بنویسم که در مناظرات تلویزیونی که ما دیدیم و هیچ کدام از نامزدهای محترم نتوانستند با زیرکی جواب محکمی به این اقای رئیس جمهور بدهند این بود
سوال میکنم که ایا آقای موسوی و یا آقای کروبی مگر یک شهروند ایرانی نبودند ؟ اگر یک شهر وند ایرانی جلوی رئیس جمهور کشورش بخواهد نقطه نظرات خود را بگوید و انتقاد کند باید رئیس جمهور با پوزخند جوابش را بدهد ؟ متاسفانه خود نامزدهای ما به مانند این شیطان نمیتوانند تیزبین و نکته سنج باشند واین یک نقطه ضعف تلقی میباشد برای این نامزدها
شاید یکی از دلایل اینکه مردم بدون گوش کردن به حرفهای این مرد حرفش را قبول میکنند فن بیان او میباشد و همچنین برخورد غیر کارشناسانه وعلمی با این فرد که اون تونست جلوی این کاندیدا خودش را قدرتمند و راستگو جلوه دهد
من طرفدار او نیستم ولی ما باید خودمون رودر همه زمینه ها قوی کنیم

 
At June 8, 2009 at 3:16 AM , Blogger kavin said...

با سلام
من اولین بار است که برای شما کامنت میذارم اون هم بخاطر اینکه اینبار هم مثل همیشه انقدر زیبا نوشته اید که فکر کردم باید از نقشی که در تنویر ذهن من نسبت به تاریخ کشورم داشتید تشکر کنم شما نمیتوانید تصورش راهم بکنید من چه بحرانهایی رو با نوشته های شما پشت سر گذاشتم وخواندن کتابها ومقالاتتان در برهه های مختلف چقدر به من تسکین داده اند امیدوارم روزی بتوانم ملاقاتتان کنم

 
At June 8, 2009 at 3:46 AM , Blogger Vahid said...

جناب بهنود عزیز مناظره 4 سال پیش حضرت عالی با آقای میبدی را در تلویزیون صدای آمریکا به باد ما آورم که مثال زیبای گرفتن چتر در هنگام بارش باران رو بکار بردید هنوز صحبتهای شما را به یاد دارم و نوشته های شما و برنامه های شما را همیشه دنبال می کنم به وجود شما که نقش به سزایی در آگاهی مردم دارید افتخار می کنم و امیدوارم در آینده ای نزدیک شما را در ایران ملاقات کنیم

 
At June 8, 2009 at 4:06 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام به استاد قلم
باز هم خوب باز هم عالی باز هم روشنگرانه اینها تمام صفات و ابراز احساساتی است که هر اهل نظری پس از خواندن مقالات شما بیان می کند ولی ای کاش این امکان فراهم بود وقتی دوستان این پیام ها را برایتان ارسال می کنند می توانستید آنها را ببینید و بدانید که اینها تنها کلمات نیستند اینها تنها واژگان نیستند بلکه ذره ذره جان و عمق خوبی خود را برای شما آرزو می کنند. چون در این نزدیکی ها این صداقت و فراست را سراغ ندارند.
وجود شما به من تذکر می دهد هنوز هم هم زبانانم حرف هایی از جنس صداقت را یاد دارند. به امید روزی که جوجه هایی پاییزی را که در زیر بال خود گرفته اید و هر از چندگاهی دم مسیحایی آنها بر صحنه اعتماد عمومی ما می وزد را نیز این چنین بپرورید

 
At June 8, 2009 at 10:13 AM , Anonymous عاشق تاریخ ایران said...

جناب آقای بهنود، سلام
مقالات جالب شما را معمولاً بر روی این وبسایت میخوانم ولی این مقاله را بر حسب اتفاق در صفحه روزنامه خواندم. مقاله‌های شما پر است از وقایع جالب تاریخی و در اغلب موارد مستدل. در بالای همان صفحه از روزنامه که این مقاله از شما را چاپ کرده‌اند، متأسفانه مطلبی نگاشته‌شده‌است شامل یک اشتباه فاحش که در انتهای این نوشته می‌آورم. من مقاله نویسان روزنامه اعتماد ملی را نمی‌شناسم ولی اگر شما میشناسید به آنها بگویید که چنین اشتباهی در همان صفحه‌ای که مقاله شما را چاپ کرده‌اند، از ارزش نوشته شما و کلّ روزنامه میکاهد. نوشته بسیار کوتاه است و درباره حضور دکتر مصدق در دادگاه لاهه. نویسنده نگاشته‌است: «۵۵ سال پیش در چنین روزی در سال ۱۳۳۱ شمسی، دكتر مصدق رئیس دولت وقت در دادگاه جهانی لاهه نطق تاریخی خود را ایراد كرد. دكتر مصدق كه برای بررسی حقوقی ملی شدن نفت ایران در دادگاه لاهه به سوئیس رفته بود در این نطق گفت كه وجدان جهانیان نباید اجازه دهد كه حقوق ملل ضعیف پایمال شود.» نویسنده محترم نمیدانسته که لاهه در هلند است نه در سوئیس.
پاینده باشید.

 
At June 8, 2009 at 3:50 PM , Anonymous نوژان said...

متأسفانه ما فراموش کرده‌ایم که مقایسه‌ی زمان حال با ابتدای انقلاب قیاسی غلط است. هر دگرگونی در دنیا از انقلاب‌های بزرگ بگیر تا تحولات کوچک، بحران‌های زیادی را از سر می‌گذراند که یکی از این بحران‌ها کشتارهای بی‌رویه است. انقلاب ما هم از این قاعده مستثنا نیست. اون جوان بیست‌وچهار ساله حرف درستی زده. اگر بخواهیم تا سالیان سال طبق اتفاقات ابتدای انقلاب تصمیم گیری کنیم که در شرایط همان ابتدای انقلاب درجا می‌زنیم. سی سال از آن سال‌ها گذشته و همه‌ی ما عوض شده‌ایم. سیاستمداران ما هم همین‌طور. به طور مثال موسوی سی ساله را نمی‌شود با موسوی شصت ساله قیاس کرد. به ویژه این‌که آن موقع نخست وزیر بوده. یعنی خیلی که لطف کنیم یعنی شخص سوم مملکت. بنابراین بار اعدام‌های آن سال‌ها را به دوش او انداختن کمی از انصاف به دور است. و در جواب آن دوستی که گفته اگر رهبری فرمان اعدام تمام زندانی‌های سیاسی را بدهد تصمیم رییس جمهور چیست؟ باید گفت امکان چنین فرمانی تقریبا" صفر است. چون این کار یعنی براندازی آشکار نظام. و به طور حتم رهبری خواهان چنین اتفاقی نیست. در این دوره و زمانه یک خبرنگار را که دستگیر می‌کنند تا مدت‌ها نظام جواب پس می‌دهد به دنیا. چطور می‌تواند فرمان اعدام دسته‌جمعی بدهد یا فرمان‌هایی از این دست. در ثانی به هر حال رهبری جمهوری اسلامی آش کشک خاله است. کاری‌اش نمی‌شود کرد. هر کس که بیاید باز هم او حرف اول را می‌زند پس حداقل کسی بیاید که به آرا و اندیشه‌ی مردم نزدیک‌تر است. به این امید که بتواند کار صحیح‌تری برای مردم انجام دهد.این‌طور فکر نمی‌کنید؟

 
At June 8, 2009 at 8:41 PM , Anonymous Anonymous said...

حالا که فعلا سید ما قدرت دستش نیست . هر وقت نشست بر مسند تو او را با سید ضیا مقایسه کن. می خوام بگم کسی که عمامه اش را برداشته و کلاه سرش گذاشته همین سید موسوی خودمان است

 
At June 8, 2009 at 9:54 PM , Anonymous Anonymous said...

مسعود جان دستت درد نكند. با خواندن نوشته هايت دوباره جوان ميشوم .شور و شوق جواني در من زنده ميشود. باز دلم ميطلبد فرياد كشيدن را به خيابان رفتن و در سيل بي پايان مردم غرق شدن راو اينهمه به يمن قلم شيوا و انديشه زيبا وذهن خلاق تو ميسر شده است.رويت را ميبوسم.

 
At June 8, 2009 at 10:16 PM , Anonymous Anonymous said...

درود بر ميرزاي نه چندان پيرمان.ياد آوري تاريخ وآنچه بر ما گذشته به همت قلم سحر آميزت ممكن شده است.پاينده بادا اين وجود و اين قلم.

 
At June 9, 2009 at 1:25 AM , Blogger alzaimer said...

آقای بهنود سلام چند روز پیش در محل کارم از افرادی که دور و برم بودند به خیال خودم راجع به انتخابات نظر سنجی میکردم. پاسخ برخی از کارکنان و اکثر نیروهای خدماتی که همیشه نالان و شاکی بودند مایوس کننده بود. از این همه آلزایمر ملی و دم دمی مزاجی مردمی سرخورده شدم بدون آنکه اولین جمله بسیار زیبای این مقاله شمارا که الان میخوانم (وقتی زندگی جز تکرار ملال آور لحظه ها نیست چاره ای نیست جز خواندن تاریخ) خوانده باشم به دنبال گمشده ای در قفسه کتابهایم به سراغ کتاب چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت دکتر کاظم علمداری رفتم. بدون تعارف بگویم روایت های تاریخی جنابعالی چنان بر دل مینشیند و صادقانه پاسخ آدم را میدهد که انگار پازلی هزار تکه را به پایان رسانده باشی هرچند که این پازل تصویر خوش آیندی نباشد

 
At June 9, 2009 at 10:08 AM , Anonymous Ali said...

یک فرقی هست بین رضا شاه و محمودشاه(!) و آن این که اگر محمود با53% مثلا آرا به سلطنت برسد کجا و یا مثلا با 70 درصد. در صورت اول محمود مجبور به تمکین است از مخالفینش. این از مزایای نیمچه دموکراسی در این مملکت است. در این صورت می توان امید داشت که این جماعت مستبد یاد بگیرند که فقط خودشان در این کشور زندگی نمی کنند و برایشان تفهیم شود که تفکرشان برای خودشان و تفکر ما برای خودمان. ان شا الله که نا امید نشویم و برود میخ آهنی در سنگ. ما صبرمان زیاد.

 
At June 9, 2009 at 10:46 PM , Anonymous pooya said...

متأسفانه مشکل مردم حافظه ناتوان تاریخی آنان است هنوز هم هرچه فکر میکنم نمیفهمم چرا این مردم گول 30 سال پیش را خوردند و به کسی رأی دادند که شعارهای 30 سال پیش شخص دیگری را میداد : آوردن نفت بر سر سفره ها
هنوز هم با کسانی برخورد میکنم که به احمدی نژاد به عنوان یک قدیس مینگرند و او را از هرگونه خطا و اشتباهی بری میدانند.
من نمیدانم و شاید عمرم هم قد ندهد که آن روز را ببینم که این نادانان کی از این خواب عمیق بیدار میشوند ولی به یک چیز امید بسته ام آن هم هوشیار شدن بیش از پیش جوانان این مملکت است که میتواند در یک روند طبیعی به آنان بیاموزد که چگونه زیبائی را از زشتی تفکیک کنند و به هرچیزی با منطق و بدور از تعصب بنگرند.

 
At June 10, 2009 at 5:31 AM , Anonymous Anonymous said...

تا وقتی در این مملکت عوام فریبی میشود و هیچ تلاشی برای آگاه کردن عوام انجام نمی شود همین آش است و همین کاسه.با حرف ها و مقالات قلمبه سامبه که عوام حتی کلمه ای از آن را نمی فهمند و در نتیجه زحمت خواندن آن را به خود نمی دهند به جایی نخواهیم رسید. با توده مردم باید با زبان خودشان سخن گفت و متاسفانه فقط در جهت عوام فریبی این کار انجام می شود نه در جهت حقیقت گویی

 
At June 10, 2009 at 1:48 PM , Anonymous Anonymous said...

اعشاری از آن بین خوانین محلی و" بودجه کشور تقسیم می شد"
ببخشيد جناب بهنود
اگر خوانين بختياري نبودند که ايل بختياري را به نقاط مختلف ايران هدايت کنند که از مرزهاي ايران دفاع کنند چه مي کرديد وقتي دشمن به ايران حمله مي کرد؟.
در راه ايران جان فدا کردن ايل بختياري و خان هاي آنها مجاني براي شما حرفي براي صحبت باقي نميگذارد بدون قدر ناشناسي ولي اگر کمي از درآمد نفت به استفاده ايلي در آيد که در همه جنگها براي ايران کشته داده است آن زياده است؟
امان از دست سانسورچي شما.

 
At June 11, 2009 at 11:03 AM , Anonymous Anonymous said...

گزنفن در پرشین اگسپدیشن
Persian expedition
می نویسد که اسکندر مقدونی برای روبرو نشدن با عشایر ایران ( ایل بختیاری و لرها) راه برگشت خود را از هندوستان کج کرد تا از کویر به طرف مقدونیه فرار کند و در این راه بسیاری از ارازل و اوباشی که برای دزدیدن ثروت ایران دور خود جمع کرده
بود به درک واصل شدند

 
At June 11, 2009 at 12:50 PM , Anonymous Anonymous said...

ملتی که تاریخ خود را نخواند بی شک تکرارش خواهد کرد
کشتارهای دهه ۶۰ چیزی نیست که به خوشی ما مربوط باشد یا نباشد
و بدا به حال جوانانی که به جای آگاهی یه خوشی فکر میکنند
و خانه ی از پای بست ویران حکومت های ایران رو نمی بینند
راه آزادی و خوشی شما جوانان از عدالت و دموکراسی عبور میکنه و این چهار مترسک
انسان نما دست های آلوده ای دارند به خون عدالت خواهانی که تنها به این حکومت نه گفنتد

آقای بهنود شما که مظهر روزنامه نگاری شدید و درسها میدهید کمی به انصاف به تاریخ نگاه کنید
آیا از این همه که نوشتید سطری به
آگاهی مردم از ناگفته
افزودید
چرا از دلارا دارابی ننوشتید از کشتارها ننوشتید
از فرصت نوشتن برای آگاهی

 
At June 15, 2009 at 11:51 AM , Anonymous Anonymous said...

واقعیت این است که اگر واقعا ایرانیان در این مقطع بتوانند تابازپس گیری حق غصب شده خود یعنی ریاست جمهوری اقای موسوی از پای ننشینند و اجازه ندهند مقامات حکومتی با دفع الوقت ،حکومت غیر قانونی اقای احمدی نژاد را بر ملت تحمیل کننددران صورت درس بزرگی به کودتاگران خواهند داد ولی اگر انها ببینند که بدون هزینه چندان و فقط با ارعاب و تهدید می توانند اراده غاصبانه خود را بر ملت تحمیل کنند جاه طلبی ها و قانون گریزی های کودتاگران به همینجا ختم نخواهد شد و تا برپایی ی حکومت میلیتاریستی کامل که بر تمام مقدرات ملت چنگ اندازدبه زیاده خواهی خواهی های خود ادامه خواهند داد

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home