Saturday, May 9, 2009

تراژدي شاه و امير


به بهانه گذشت یکصد و سیزده سال از ترور ناصرالدين‌شاه این مقاله را برای اعتماد ملی نوشته ام

خودکامگان تا در تخت جا مي‌گيرند، اول کار که مي‌کنند پاک کردن نام گذشتگان است. اين تصوير يک خودکامه شرقي است. خودکامگان غربي که برخي‌شان بارها در خودکامي و خشونت و بدکاري از همتايان شرقي خود سر بوده‌اند، اما قصد پاک کردن نام گذشتگان و تخريب آثار آنها نداشتند. با هم جنگيده و يکديگر را کشته‌اند، ثروت و حتي همسر شکست خورده را تصاحب کرده‌اند اما چيزي را از ميان نبرده‌اند تا نامي را به خيال خود از صفحه روزگار شسته باشند.

هم ساعت و صندلي لوئي شانزدهم و لباس ماري آنتوانت هست در جمهوري فرانسه و هم يادگاران کرامول شاه‌کش هست در انگلستان پادشاهي. به همين يک نشانه؛ غربي‌ها شناسنامه دارند، نشانه دارند، تاريخ دارند و شرق ندارد. اما تا بخواهي شرق افسانه دارد. افسانه‌هايي که گاه به کار لالائي مي‌آيد و به کار خفتن. بيداري از آنان کمتر مي‌آيد.

کودتايي که در سوم اسفند 1299 در تهران رخ داد، تنها بخش نظامي سفارت بريتانيا را با خود داشت که از ضعف ناشي از هزينه‌هاي جنگ جهاني اول داشتند پروپاي خود را جمع مي‌کردند و نگران بودند. تا آن زمان قدرت‌هاي غربي ايران فقر را نه که تحمل مي‌کردند بلکه بيشتر مي‌خواستند اما از اين زمان به بعد با استقرار اولين حکومت شورايي جهاني در شمال ايران، خوف آن بود که ضعف حکومت مرکزي و دموکراسي تازه تاسيس راه بر بلشويک‌ها باز کند و به چاه‌هاي نفت جنوب برساندشان. پس وضعيتي لازم بود که بيش از آن از لندن پول نخواهد، پشت به همسايه شمالي کند، نخبگان ملي گرا و روحانيون ضد غربي را هم سرکوب کند. سيدضياءالدين طباطبايي کار را شروع کرد اما زود آشکار شد که مطلوب او نيست بلکه سردار سپه است که سيد برگزيده بودش. چنين بود که رضاخان ميرپنج شد سردار سپه و شد شاه و در يک موقعيت تاريخي امکان آن را يافت که حتي بريتانيا را هم ناديده بگيرد ولي از راه منحرف نشود. در اين معامله ايران نو شد، متجدد شد، دانشگاه يافت و امنيت، اما نه فقط دموکراسي قرباني شد بلکه شناسنامه معاصر هم به دور انداخته شد تا شجره‌نامه‌اي چنان نوشته شود که گويي ايران برهوتي بود و هيچ مديري نداشته تا «پهلوي»طلوع کرد. و کس نپرسيد اگر چنين بود چگونه اين کشور از حادثات بزرگ با صدمات کوچک گذر کرد. اگر همه گذشتگان گماشته بيگانگان بودند کدام نيرو محافظ کشوري ضعيف و بدون لشکر شد در جهاني جنگلي. جز درايت دبيرانش و کارگزارانش و وطن‌پرستي ايلات و عشاير ملکدارانش.

اين فسانه به دروغ آميخته نزديک 60 سال در کتاب‌هاي درس نوشته و در مدارس تازه تاسيس و دانشگاه مدرن به چند نسل خوانده شد. آن تاريخي که تخريب شد صد البته که افتخارآميز نبود که اگر بود بدان سادگي دموکراسي حاصل مجاهدت‌هاي مشروطه را در پاي رضاخان قرباني نمي‌کرد، اما هر چه بود واقعيت داشت. نه فقط تکيه دولت و دروازه‌ها و ارگ تهران خراب شد بلکه در تاريخ بازنوشته و دستکاري شده بنا به ميل رضاشاه و دستگاه بي‌سوادش، سرنوشت و تصوير دو کس هم به تمامي مخدوش گشت. يکي ناصرالدين شاه بود و ديگري نوه‌اش که آخرين پادشاه قجر باشد. رضاشاه از اين دو سخت مي‌ترسيد.

جوان‌ترين پسر ناصرالدين‌شاه كه تحصيلکرده اتريش و همکلاس وليعهد و شاهزادگان اروپايي بود نه فقط از تهران دور نگاه مي‌داشت بلکه در هند و در لبنان هم مراقبشان بود و کس جرات تماس با او نداشت. بدين‌سان مردم ايران از شناخت دو نفر محروم ماندند که هر دو نقشي بزرگ داشتند. ناصرالدين شاه آخرين امپراتور [يا شاهنشاه] ايران بود. در 50 سال سلطنت او هر چه در فرنگ ظاهر شد [ به جز دموکراسي که ديکتاتورها از آن چنان مي‌گريزند که ديو از نام مقدس]، اگر نه به دست دولت توسط بخش خصوصي به ايران رسيد. بانک، پست، راه‌آهن، تجارت خارجي، تلگراف، ايجاد دولت، سيستم اداري، بودجه و برنامه، سفارتخانه‌هاي مقيم در کشورهاي مختلف جهان. او نخستين پادشاه ايران بود که از خط و ربطش پيداست که ادبيات مي‌دانست، از احوال جهان خبر داشت. اولين است که به سفر رسمي به فرنگ رفت. زبان فرنگان مي‌دانست. اما همه اين امتيازها در مقابل داغي که بر دل ايران گذاشت، وقتي جواني و مستي و اغواي مادر کار خود کرد و فرمان قتل معلم و مقتداي خود داد.

از اين جهت هم ناصرالدين شاه همانند شاهان تاريخي شد که موضوع نمايشنامه‌ها و قصه‌هاي مردان بزرگي همچون شکسپير بوده‌اند. تراژدي خلق شد، ديکتاتوري و اختناق دوران رضاشاهي مانع از آن شد که اين تراژدي پرداخته شود و تا عوامل آن زنده بودند به بند کلمات درآيد. ناصرالدين شاه دست پرورده امير بود. هم از اين رو با پدرش تفاوت‌ها داشت، باسواد بود و ميل به ترقي را امير در نوجواني در دل او کاشته بود. سهرابي بود که رستم خود را جگر دريد. و جاودانه عزادار ماند. نامه‌هايش باقي است که چگونه نظم اميرنظامي را آرزو کرد و حسرت برد. چگونه به سپهسالار که دست پرورده امير بود ميدان داد تا اصلاحات کند. چگونه هر سال که از فراهان و آشتيان گذشت سراغ گرفت تا ببيند از بستگان کربلايي قربان [پدر اميرکبير] کسي هست و اگر بود وي را همراه کرد و شغل ديواني بخشيد. به جبران داغي که بر دلش مانده بود به مادر چنان سخت گرفت که نامه‌اش هست به خدا پناه برده است. آنجا مي‌نويسد «براي تنها پسر خود که مادرم گناهم اين است که ترا زياده مي‌خواستم و تحمل هيچ زخم چشمي به تو نداشتم، حالا مرا چون فاحشگان رانده‌اي و هيچ اعتنايم نمي‌کني.»

ناصرالدين شاه براي مرهم نهادن بر دل خود و بر زخمي که به سرنوشت ايران زد با کشتن اميرکبير، رسم و عهدي را كه جدش نهاده بود براي بيمه کردن قجرها زير پا نهاد. قرار بود که وليعهدان قجر از مادر قجر باشند [ تقليدي از خاندان‌هاي سلطنتي اروپايي که رضا شاه هم به جا آورد و در قانون اساسي پهلوي نوشتند وليعهد بايد از مادري قجر نباشد]. اين رسم قرار بود دست نخورده بماند، چنانكه ناصرالدين شاه دو پسر بزرگ خود را به جرم آنکه مادرشان قجر نبود از سلطنت محروم ساخت و وليعهدش سومين پسر او بود. اما وقتي به يتيم مانده‌هاي اميرکبير رسيد جانش لرزيد و قانون اساسي قجر زير پا گذاشت و دختر امير را به وليعهد خود سپرد، در حقيقت سلطنت بعدي را ميان بازماندگان خود و معلم مقتولش قسمت کرد. و قجرها معتقدند به همين تخلف بود که بر سرشان آن آمد. اولين پادشاهي که از کشور رانده و تبعيد شد. اولين پادشاهي که مجلس وي را عزل کرد و براي سرش جايزه نهاد [محمد علي شاه] نواده ناصرالدين شاه و هم نواده اميرکبير بود.

متملقان درباري تصوير اميرکبير را همه جا پاک کردند تا نامش را از دل‌ها پاک کنند اما ملت ايران سياه‌پوش اميرکبير شد [گرچه تا 100 سال بعد که فريدون آدميت کتاب جاودانه سرگذشت امير را تز دکتراي خود کرد، مردم ايران گهر يکدانه تاريخ خود را کشف نکرده بودند] و هم سياه‌پوش ناصرالدين شاه وقتي که به تير ميرزا رضا کشته شد و هم سياه‌پوش ميرزا رضا و تاريخ اين است. شناسنامه ما اين است. تاريخ قصه ديو و فرشته نيست. تراژدي برخورد ناصرالدين‌شاه و اميرنظام، در ديو و فرشته‌انگاري‌ها خوانده نشد. نخوانده ماند. و چون چنين شود تاريخ چراغ راه آينده نيست. و طرفه آنکه رضاشاه و پسرش در همان چاه افتادند که با سلطنت پهلوي کنده شد براي قجرها. يعني اينان هم در نگاه ديو و فرشته هيچ يک از کارها که کرده بودند به ديده گرفته نشد. تنها عيب‌هايشان در نظر نسلي بود که انقلاب کرد. با کشته شدن «آخرين امپراتور»ديگر نه که قجر پادشاهي بزرگ نيافت و سه نفري که بعد از وي پادشاهي گرفتند آب خوش از گلويشان فرو نرفت و ديرنماندند، بلکه پادشاهي در ايران ديگر سر نگرفت. پهلوي‌ها پادشاه به معناي سنتي نشدند. شاهزادگان هم از آنان برنيامدند. نه دنيا اجازه داد و نه آنان توانستند.

اميرکبير بزرگ بود و در دامن رجال ديواني برآمده بود، ادب ملکداري داشت، عشق به وطن و مردمش. از قائم مقام‌ها [ميرزا عيسي و ميرزا ابوالقاسم] آموخته بود و سر به راه پيشرفت وطن همچنان گذاشت که استادش. و سرنوشت را چنان پذيرفت که قائم مقام در باغ نگارستان پذيرفته بود. از وزيران خردمند قرون پيشين از نظام الملک و برمکيان و حسنک جز افسانه و يادي چند نمانده است تا بدانيم که اميرکبير در گذشته مانند داشته است. به قطع نمي‌توان گفت.

خيلي زود در چشم قجرهاي عاقل نشست و مجال آن يافت که معلم شاه آينده شود. تا به اينجا برسد خود را نمايانده و از حقوق ايران به شهامت و جسارت و سلامت دفاع کرده بود در کنفرانس ارزه روم و به شهامت اسناد وزارت خارجه قدرت‌هايي که سند نگاه مي‌دارند از همه همتايان فرنگي و روسي و ترک سر بود. شاهزاده جواني به او سپرده شد که براي سلطنت دشمن بسيار داشت مهمتر از همه پدرش و عموهايش. اميرنظام نوجوان را نه فقط ساخت که از ميان دسيسه‌هاي رقيبان فاميلي هم گذراند. همه برادران و عمويان مدعي را در روز موعود از دم تيغ گذراند تا مگر شاگرد خود را بر تخت بنشاند و با ميلي که به پيشرفت در دلش کاشته بود سرنوشت ايران را تغيير دهد. اما چنين نشد، مناسبت قبيله‌اي رشد نکرده، در جامعه استبداد زده، دخالت‌هاي متمدنان اروپايي که به يارگيري به ميان مناسبات قبيله‌اي آمده بودند، حسادت مادر حساس همه و همه چنان کرد که در نهايت ظلم به ايرانيان شد.

آن شاگرد، معلم خود را – که به پاداش خدماتش تنها خواهر شاه را هم به او داده بودند – در مستي عزل کرد و کشت. و بازيچه دسيسه‌ها و دروغ و سندسازي‌ها شد و سرانجام خوني بر دستانش شتک زد که با وجود 50 سال کوشش براي اميرنظامي کردن نظام، تاريخ با او يکدله نشد نمي‌شود. باري ملت‌ها را تجربه‌اي که از گذشته‌شان مي‌گيرند مي‌سازد. سلسله‌اي مي‌شوند که پيوند دارند، منقطع نيست تاريخشان. نقش‌ها فرشته و ديو نيستند. آدم‌ها همانند که بايد باشند؛ مجموعه‌اي از سپيدي و سياهي، تصميم‌هايي که مي‌گيرند نه چنان است که يا يکسره درست و ثواب باشد و يا يکسره خطا و خيانت. طرفه بازي روزگار نگر. نواده ناصرالدين شاه و اميرکبير که اولين و آخرين پادشاه دموکرات تاريخ ايران باشد، احمدشاه وقتي با دسيسه سفارت و قزاقان روبه‌رو بود و داشت تخت و تاج از کف مي‌داد پيامي گرفت. سيدحسن مدرس پيام فرستاد که چند نفر از سران ايلات اذن آن خواسته‌اند که کار سردار سپه تمام کنند و اين بختک از روي سينه سلطنت و ايران بردارند. پاسخ احمدشاه چنان بود که پيداست از سرگذشت جد خود آموخته بود وقتي گفت جدم خطايي کرد و برکشيده خود را فرمان قتل داد بدنامي براي قجر خريد، من اگر چنين کنم به همان سرنوشت مبتلا مي‌شوم.

همو کسي بود که وقتي نشان داد که خيال آن ندارد که قراردادي را که مردم نمي‌خواهند تاييد کند عمويش نصرت السطنه در لندن به او گفت با اين تصميم خط بطلان بر سلطنت قجر مي‌کشي. پاسخ داد کشيدم سلطنتي که بهايش سرسپردن به انگليس باشد نخواستم، سبزي‌فروشي در اروپا را ترجيح مي‌دهم. و سرنوشت خود رقم زد. گويي هنوز خون امير مي‌جوشيد. احمدشاه نواده اثرگذارترين قاتل و مقتول تاريخ ايران بود

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At May 9, 2009 at 1:26 PM , Anonymous محمود said...

درود بهنودجان!

چه هم‌زمانی جالبی! برای این ترم‌مان کتاب «ایران در دوره‌ی سلطنت قاجار» نوشته‌ی علی‌اصغر شمیم اُستاد فقید دانش‌گاه تهران را می‌خوانم. چاپ انتشارات زریاب است.

آن‌چه شما نوشتید حسرت و دریغ و درد بی‌شماری به جز متملقان پادشاه وقت از جمله مورخان مجیزگو چون: لسان‌الملک سپهر، رضاقلی‌خان هدایت و... است.

تنها میرزاجعفر حقایق‌نگار خورموجی مورخ معاصر ناصرالدین‌شاه بود که پرده از قتل «امیرکبیر» برداشت. بگذریم که ناصرالدین‌شاه تقاص‌اش را به ضرب گلوله‌ی کرمانی پرداخت.

بهنودجان، حکایت دیو چه بود که از بسم‌الله گریخت؟ جن شنیده بودم.

شاد زی

 
At May 9, 2009 at 4:08 PM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود : خسته نباشيد و دستتان درد نكنه. به اين نوشته هاى روشنگرانه از تاريخ ايران ادامه دهيد كه نسل جوان از سابقه و تاريخ خود آكاه باشد. از مدرس هم بيشتر بنويسيد و روشنگري فرماييد كه خارج نشينان از سر لجبازى با جمهورى اسلامي دائم فحش نسارش ميكنند

 
At May 9, 2009 at 5:15 PM , Anonymous خار چشم said...

درود بر قل شما

 
At May 9, 2009 at 5:56 PM , Anonymous Anonymous said...

پدر بزرگم و ایل بختیاری محمد علی شاه ظالم را پایین آوردن
خوشوختم

اگر تونستی از لصف علی خان زند جدم بنویس که چه طوری آغا محمد خان باهاش
چه ها
کرد
چه نامرد بود این آغا محمدخانتون
لطف علی خان زند هم ایرانی وطن پرستی بود

 
At May 9, 2009 at 8:07 PM , Anonymous Anonymous said...

Regardless of your political opinion, reading what you write is always enjoyable; I have learned lots from your Articles
Thank you
Please stay happy

 
At May 9, 2009 at 9:14 PM , Anonymous Anonymous said...

چه دردناک بود. کسی چه میدانست که از مردمانی چنین نامستعد چنین کارها از حسادت و ناتوانی برخیزد . به حیرتم که این ابلهان نالایق به دسیسه چینی چه توانای کاملند . هرزه گی ها تمامی ندارد به این ملک . دست به خاکش میزنی جواهر است اما مردمانش بی انصاف . پستی را به حد اعلا رسانده اند . بیچاره گی شان را به جان این و آن می ریزند که چشم دیدن هیچکس را ندارند . چه انتظاری داشتیم ما که اینها بیایند ، زحمت ، به کارها بکنند . اینها کسی نیستند. اگرکسی بودند که ناکسی نمی کردند. امیر کبیر .

 
At May 9, 2009 at 9:35 PM , Anonymous صادق صادقی said...

طبق معمول آموزنده بود . متشکرم

 
At May 9, 2009 at 11:23 PM , Anonymous Anonymous said...

با سلام
اخیراً در یکی از برنامه های رادیویی جمهوری اسلامی شنیدم که قایم مقام فراهانی صدراعظم برای این که محمد شاه قاجار بر تخت سلطنت بنشیند دستور به کور کردن برادران محمدشاه که رقیب او بودند را داد. آیا این واقعه صحت دارد؟ اگر مستندی در این باره موجود است لطفاً راهنمایی بفرمایید.

 
At May 10, 2009 at 12:32 AM , Blogger mahdi said...

نثرت مسحورمون کرد بهنود جان

 
At May 10, 2009 at 1:49 AM , Anonymous حميد said...

چه شيرين است يكسره منفي و مثبت نديدن و درشتي و نرمي به هم در داشتن. چه ستودني است نگاهي ميانه صفر تا صد و چه ضروري است پرهيز از تنها سياه و سفيد ديدن. و اين بهترين ويژگي قلم بهنود است.

 
At May 10, 2009 at 2:20 AM , Anonymous Anonymous said...

با سلام به آقای بهنود عزِِيز
من یکی از دوستداران شما هستم و بیشتر کتابهای شما را خواندم و لذت برده ام.از مواضع سياسی ايران امروز شما هم حمايت می کنم و نظرات شما را می پسندم.اما هرگز علاقه شما را به خاندان قاجار نمی توانم بفهم و بشدت مخالف شما هستم.شما یکجور شيفتگی به اين قبيله داريد که در نوشته هاتان حالت نوستالژيک و حسرت گرايانه ای را القا می کنيد من به اندازه تمامی تاريخ ايران از خاندان بی لياقت و ویرانگر قاجار متنفرم.
با احترام - محمد

 
At May 10, 2009 at 3:10 AM , Anonymous Anonymous said...

اقا بهنود. اینکه غرب مدرن شناسنامه دارد وتاریخ وما فقط افسانه- حقیقتی است غیر قابل انکار که متاسفانه کماکان گریبان شما را رها نمیکند. هگر همین نوشته شما چیزی جز افسانه است؟ میگویید ایران را نو کردند دانشگاه درست کردندو انگاه دموکراسی را قربانی.یعنی ملتی قبل از اینکه سواد داشته باشد از شکم مامانش دمکرات بدنیا میامده تا دانشگاه باز شد دمکراسی اش را از بین بردند.این افسانه نیست اقا بهنود؟نگاه دمکرات جهان سومی نگاهیست متوهم و در نهایت بنیاد گرا و ضد علمی.متولیان مسلمان ایران در 200 سال اخیر تاریخشان نکبت و مصیبتی است که جز با اقسانه نویسی نمیشود شرم تاریخیشان را اراست.علی

 
At May 10, 2009 at 1:17 PM , Anonymous محمود said...

درود!

دوستی ناشناس پرسشی از جناب بهنود داشتند در خصوص «قائم‌مقام» و مدعیان سلطنت در زمان «محمدشاه» که در کامنت اولم به کتابی اشاره نمودم. در صفحه‌ی 126و127 همان کتاب مفصل به این مهم پرداخته شده است. کتاب بنده چاپ چهارم سال1384 است. آن‌دو که به فرمان «قائم‌مقام» کور شدند یکی فرمانفرما بود و دیگری شجاع‌السلطنه!

شاد زی

 
At May 10, 2009 at 6:35 PM , Anonymous Anonymous said...

ba mohammad movafrgham.
laaghal dar pahlavi shah cheshme baradarash ra kor nemikard!
biaeid ghabol konim az ghajar ta akhare pahlavi dar 60/70 sal be andazeie 200 sal pishraftim.
che az lebas,che farhang,che mosighi va technology

 
At May 11, 2009 at 2:34 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ علت اصلی ما مردم ایران هستیم که مثل یهودیان
سریع بر میگردیم و گوساله سامری را میپرستیم یعنی تا تنور انقلاب
یا کودتا یا رژیم کشی سرد میشود و احیانا حکام جدید تخم دو زرده ایی
برای مردم نمیکنند این مردم کله داغ !! و هوسی !! شروع میکنند
بنق نق که ای داد چه غلطی کردیم بزار رژیم و حاکم گذشته بر گردد
سرکار و ....این چنین مردمی مسلما حاکم جدید تمام پلهای پشت سر
را باید خراب کند تا خیالش چندی راحت باشد

و مردم اروپا این چنین دمدمی مزاج نیستند

 
At May 11, 2009 at 6:06 AM , Anonymous Anonymous said...

واقعا خواندنی بود وچه خوب بود شما به عنوان استاد تاریخ غم بار ایران درس تاریخ به دانشجویان می دادید و مطبوعات را رها می کردید تا چند سالی بیشتر در ایران می ماندید.
اما در مورد آن دوستی که از شیفتگی مسعود به قجر گفت باید عرض کنم.
1- تمامی نمادهایی مدنی که در 150سال پیش به این طرف تا انقلاب مشروطه وارد ایران شده توسط فرزندان و نوادگان قجر انجام گرفت. وگرنه رضا شاه کجا می دانست مدرسه چیست چه رسد تاسیس دانشگاه و بانک و ارتش.
2- فرمانفرمای بزرگ 35فرزند داشت که بیش از نیمی از آنها دکتر و مهندس بودند.
3- اینکه دموکراسی به سبک غربی در ایران رواج پیدا کرد و به انقلاب مشروطه انجامید ناشی از وجود همین پادشاهان قجر بودn.
اکنون پرسش این است چرا افراد به مجردی که تاریخ را بازگو می کنند متهم به طرفداری از این و آن می شوند؟
کیانوش

 
At May 11, 2009 at 7:48 AM , Anonymous Anonymous said...

ناهنجاریهای روانی و بیقراری ،از کاخ تا کوخ از ما گاو ده من شیرده ایی ساخته که به کهنه خوری نیز خو گرفته . تو گویی همواره چاه در پیش داریم همچون چاه کنان .

 
At May 11, 2009 at 12:21 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام مسعود خان خسته نباشی به این میگن تاریخ نگاری بی غرض و ناب بوسه مرا بر دستانت پذیرا باش

 
At May 11, 2009 at 4:17 PM , Anonymous Anonymous said...

اشکال بهنود در نوشتن تاریخ واقعی است و همین باعث شده که عده ای انتقاد غیرعلمی بکنند. اما اگر ایشان در باره خرافات می نوشت همه می گفتند به به و چه چه. ببینید بهنود هم به مقدسات اعتقاد دارد پس شما هم از او تقلید کنید.
قطعا در این صورت بهنود مورد توجه شدید محافل مذهبی داخلی قرار می گرفت و به جای بودن در غربت برای تبلیغ خرافات با بلیط فرست کلاس و در بهترین هتلها جا داشت و دیگر کسی انتقادی از او نمی کرد.

 
At May 11, 2009 at 11:31 PM , Anonymous Farnaz said...

یادم میاد روزنامه هم میهن مقالات شما رو صفحه آخرش چا÷ می کرد و من همیشه اونا رو می خوندم
آخرین مقاله مقاله ای بود که برای سهمیه بندی بنزین چاپ شد
من طرز نوشتاری شما و طرز نگاه شما به واقعیات رو تحسین می کنم

 
At May 12, 2009 at 2:52 AM , Anonymous Anonymous said...

کامنت گزار کم سوادی !! تاریخ ایران را افسانه میداند ولی با
حرص و ولع خواصی از تاریخ حقیقی غرب ( نمیدانم منظورش
از این کلی گویی تاریخ غرب !؟ چیست ٬ لااقل ذکر یک کشور
مثل یونان یا آلمان یا اسپانیا و....لازم بود ده نه !!!) نوشته .... این
توهم تاریخ گریبان خودش را گرفته ٬ مثل دهاتی های بینوا که
وقتی بتهران میامدند حیران ماشین و ساختمانها میشدند .... این
کم سواد غرب را نه تاریخش را خوانده نه بدرستی سیر پیشرفت
پانصد ساله اشان را انهم سال بسال و ماه بماه و ....فکر میکند از
هزار سال پیش اروپای غرب دقیقا مثل امروز بوده هم تلفن !داشتند
هم تلوزیون و هم بنز و پژو و ... و وقتی بایران میرسد برعکس

 
At May 12, 2009 at 6:41 AM , Anonymous Anonymous said...

Hello Mr. Behnu]oud,

This is good to know, but please remember that some know you are one of descendants of "ghajar" dynsty. Nasereddin was one the orgiest and incapable king of Iran.
When you say he came to Europe, you should also say that he sold a part of country as a contract to get money to come to Europe.
Finally we understand that you want to advertise your dynasty.

regards,
a.m.

 
At May 12, 2009 at 8:12 AM , Blogger Hamid said...

سلام استاد
امروز مي خواستم مطلبي رو براتون بفرستم اما متاسفانه ايملتون رو پيدا نكردم اگر لطف كنيد برام بفرستيد بسيار ممنون مي شم
با تشكر

bonyadie@gmail.com

 
At May 12, 2009 at 9:02 PM , Anonymous Anonymous said...

با سلام به دوستداران آقای بهنود
دو مطلب را می خواستم اضافه کنم
نسل تحصيلکرده امروز بايد بتواند موردی و مصداقی به تحليل سخنان و نظراتی که می شنود بپردازد.می توان با آقای بهنود در خصوص طرفداری ايشان از خاندان قاجار بخاطر وابستگی نسبی يا سببی ، مخالف بود اما در همان حال از تحليل سياسی ايران ايشان لذت برد و دفاع کرد

دوم: به افتخارات خاندان قاجار اضافه کنيد: قراردادهای ترکمنچای و گلستان همچنين جدا کردن هرات و نقاط شمال شرقی ايران و نقاطی در مرزهای غربی ايران را

با احترام - محمد

 
At May 12, 2009 at 10:28 PM , Anonymous Anonymous said...

پیر مردی که از تغییر نامهای میادین و مجسمه ها و خیابانهای پراگ بعد از اشغال توسط شوروی گله داشت در کنار رود( ولتاوا )نشسته و میگریست پرسیدند چرا اینجا نشسته ایی گفت اجبار به نگریستن به رود( ولگا ) دارم .

 
At May 14, 2009 at 2:09 AM , Anonymous Anonymous said...

امسال عيد نوروز را در باغ فين كاشان بودم با اشك و آه اين سروده را نوشتم
رنج نوشته شما هم كه جاي خود دارد بهنود بزرگوار قلب وطن پرستان تپنده باد

غزل ققنوس بياد آن بزرگ عزيزكه شيفته ايران بود

من كوچه ها راكوچه ها را مي شناسم
خلوتگه معشوقه ها را مي شناسم
آواز خوان با فوج قوهاي مهاجر
كارون و تسليم صبا را مي شناسم
داغ تمام لاله هاي پر پرم من
آري مسير لاله ها را مي شناسم
با لغزش باران ويك ابر بهاري
آغاز سبز پونه ها را مي شناسم
برفم كه با لبخند خورشيد طلايي
شور و فغان چشمه ها را مي شناسم
جامه دريدن هاي گل هم از من آموخت
هم آتش، هم پروانه ها را مي شناسم
دلداده وعاشق ترين شمع جهانم
راز زبوراشك ها را مي شناسم
حمام فينم! با سكوت و شرمساري!
زخم امير رنج ها را مي شناسم
چون سر زمين گرم ايران عزيزم
خاكستر ققنوس ها را مي شناسم

علي بهار فروردين 1388 باغ فين كاشان

 
At May 15, 2009 at 8:57 AM , Anonymous Anonymous said...

با تشکر از متن زیبای آقای بهنود
ولی متاسفانه ظاهرا ایشان هم مرتکب همان اشتباهی شدند که خود از آن انتقاد میکنند.
بهتر بود نظری هم به فجایع دوران قاجار میداشتند که خوانندگان فراموششان نشود که ناصرالدین شاه تحصیلکردهء فرنگ رفتهء ایشان، چطور چوب حراج به میهن زده و بخشی از ایران را تقدیم بیگانگان فرمودند
خوشبختانه حافظهء تاریخی ملت ما هنوز قراردادهای ننگین دوران قجر را فراموش نکرده است که اگر پهلوی خائن بود، لااقل مملکت را به قیمت باده و میگساری و لهو و لعب در حرمسرا بدست بیگانگان تنگ نظر نسپرد

 
At May 15, 2009 at 9:04 AM , Anonymous امیرمحمد said...

کامنت گذار عزیزی که اسم مستعاری هم نگذاشته اما با ولی متاسفانه شروع کرده است. برای اطلاعتان عرض می شود که :
اولا کجا آقای بهنود نوشت ناصرالدین شاه تحصیلکرده فرنگ بود. از کجا این حرف را آورده اید. ناصرالدین شاه همان جور که آقای بهنود نوشتند شاگرد امیرکبیر بود. همان طور که پدرش شاگرد قائم مقام بود. پدر و پسر هر دو معلمان خود را کشتند. بعد هم خلاف به عرضتان رسانده اند ناصرالدین شاه جوب حراج به مملکت نزد و بخشی از ایران را تقدیم بیگانگان نکرد.
بعد هم مرقوم فرموده اید که اگر پهلوی خائن بود لااقل به قمیت باده و میگساری در حرمسرا ...
واقعا اطلاعاتتان کم است برادر بروید اگر به نوشته های فردوست شک دارید خاطرات علم را بخوانید و ببینید شاهانی که فرزندانشان از آن ها ارث نبردند و فردای تیر خوردن پدرشان نان نداشتند بخورد دزد بودند یا پهلوی که قزاقی بود آمد و وقتی رفت 28 میلیون لیره پول داشت که انگلیسی ها برایش خوردند پسر محترمشان هم همین طور . بابا بس کنید این خیال بافی را. دیکتاتوری بدست و هیچ دیکتاتوری از آن یکی بهتر نیست. پیام آقای بهنود این است نه این که قاجار خوب بود. اشکال ما کاربران سایت هم این است که کم سوادیم. سئوال نمی کنیم بلکه در عین کم سوادی حکم می دهیم. اما بهنود هم معتقدست از همین گفتگوها تجربه میزاید. پس تحملمان می کند. اما [...]

 
At May 18, 2009 at 2:11 AM , Anonymous Anonymous said...

هدف چنین مقاله ای روشن است. به تاریخ نباید نگاه سفید و یا سیاه داشت. این پیام آقای بهنود کاملا" صحیح است. باید هر دوره ای را با تمام خوبیهاو بدیهای آن دید. من تمام عمرم از قاجارهابدشنیدم یا از پهلوی ها. اما به قول آقای بهنود اگر در تمام آن سالهافقط "بدی" حاکم بود که سنگ روی سنگ بد بند نبود.این طرز نگاه هم ربطی به طرفداری و یا مخالفت با آنها ندارد. متاسفانه همین طرز فکر مملکت مارا به این جا رسانده که می بینیم. با بدو بیراه گفتن به گذشتگان که نمیشه کارهای فعلی را توجیه کرد. اتفاقا" وقتی که همه از گذشته به شکلی شفاف آگاه بشن اصلا" طرز نگاه مردم به قضایا فرق خواهد کرد و صدالبته این آخرین چیزی است که حاکمان دوران مختلف ایران آن را میخواهند.

 
At May 20, 2009 at 1:51 AM , Anonymous علی said...

آقاي بهنود عزيز

شما اولين کسي نيستيد که اين روزها به اين فکر افتاده ايد که ادامه مشروطه قاجاري را در ايران با زمينه ي "اي کاش" براي اعتلاي مملکت تجويز کنيد.حتي پان ترکيست هايي هم در اين ميدان طبع آزمايي کرده اند و جاي پاي اين تفکر را در بعضي از وبلاگها ميبينيم.
آنچه از آخرين شاه کلاسيک ايران ناصرالدين شاه نوشته ايد گوشه اي از واقعيت را دارد اما مصداق نصيحت همو به وليعهدش است که گفت "قدر نوکر خوب را بدان که من سي سال است خواستم از چوب آدم بسازم و نشد." خود ناصرالدين شاه چوبي بود که با تمام تمهيدات ميرزا حسين خان سپهسالار و ميرزا ملکم خان ناظم الدوله و ناصرالملک همداني و سيد جمال الدين افغاني و ديگران آدم نشد و آستين مظلومي که از آن طپانچه رهايي بخش بيرون آمد – که شما خوب ميدانيد هيچ شباهتي به عمليات استشهادي امروز نداشت- بسياري نه امروز که همانروز نيز گرامي داشتند و هنوز نيز غرش آن تنفس را در فضاي اختناق زده ي حين خواندن آن صفحات از تاريخ آسانتر ميسازد.
قطعا منکر خدمات دولتمردان بزرگي چون احمد قوام و ميرزا تقي خان اميرنظام و ميرزا حسين خان سپهسالار نيستم که بايستي در جاي خود به آنان پرداخته شود، ليکن خود آگاهيد که مشروطه ايراني با آن شور و نشاط اوليه و سپس پيروزي بر استبداد صغير در اواخر قرن سيزدهم به چه روزي گرفتار آمده بود که هيچ رجل سياسي حاضر نميشد منصب رييس الوزرايي را بپذيرد و لابد اين را هم ميدانيد که دموکراسي و کار مملکت را به شورا سپردن لازمه اش علاوه بر شور، دارا بودن حداقلي از شعورهم هست و اين ممکن نخواهد شد جز با تاسيس و گسترش نهادهاي مدني ي چون نظام آموزش و پرورش يکسان در کل مملکت، نظام بوروکراتيک(ديواني) صحيح و ايجاد قشون منظم زير پرچم تحت فرمان حکومت مرکزي.
آنچه رضا شاه وارث آن بود نه يک کشور مشروطه بل ممالکي محروسه( در عمل نا محروسه ی پراکنده) بود که سويي از آن را شيخ خزعل به دندان ميکشيد و سويي را سيمکو و سويي را بلشويکهاي جنگل و ... و به معناي واقعي کلمه رضا شاه اين مملکت را از نو احيا کرد. اختراع کرد. ساخت. تا جايي که توانست و زمان و البته درک او از جهان تازه به او اجازه داد، زير ساختها و پيش زمينه هاي پا نهادن ايران را به عصر تجدد و دموکراسي را فراهم کرد.
آيا حضور نسوان در جامعه به نفع دموکراسي نيست؟ آيا ايجاد امنيت در درون و مرزها لازمه تحقق دموکراسي نيست؟ آيا آموزش سکولار اطفال از ابتدا در جهت بنيان نهادن نظامي نو نسلي نو و نگاهي نو به جهاني نو نيست؟
شايد آنچه رضا شاه از آن کوتاهي کرد نه دغدغه دموکراسي بل اين بود که همچون آتاتورک شناسنامه و شجره نامه - به قول خودتان نه چندان درخشان – ما را يکسره به دور نينداخت.
در پايان خسته شدم از اين مقالات در مايه هاي افسوس که ترجيع بند هر بند از روايت تاريخي ماست و در قلم شما نيز همواره خود را نشان میدهد..
ما عادت کرده ايم که هميشه بر سوگ سياوش و سياوشان شيون کنيم در حاليکه رضا شاه همان امير کبيري بود که خواست و توانست کار خود را به پيش ببرد –وگرنه از کدام منبع تاريخي ميتوانيد استنتاج کنيد که اميرِ کبير دموکرات تر از شاهِ کبير باشد- و اين را احمد شاه نواده اثرگذارترين قاتل و مقتول تاريخ ايران از شما بهتر ميدانست.

 
At May 21, 2009 at 12:06 AM , Anonymous Anonymous said...

اي سلطنت طلب نادان رضا شاه کجا امير کبير کجا

 
At June 1, 2009 at 4:36 AM , Anonymous رضا said...

با سلام / با آب همه اقيانوس ها هم نمي توان قاجاريه را تطهير نمود. گمان نميبرم جناب بهبود هدفشان اين بوده باشد. باتشكر

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home