Friday, March 21, 2008

نوروز پنجاه سال قبل: آخرین سالهای مقاومت سنتها


این یادی است که در سایت فارسی بی بی سی کرده ام از تهران نیم قرن پیش در نوروز

نوروز پنجاه سال پیش، آخرین سالهای اصالت و سنت بود، هنوز درآمد نفت چنان در رگهای جامعه ندویده بود که به اسراف و بی سامانی مبتلایش کند، رادیو مهمترین و بهترین وسیله ارتباطی بود، نزول بهار با صدای شلیک توپ و نقاره زنی در زنبورکخانه تنها دروازه شهر به همه خبر داده می شد، تهران پنجاه سال قبل هنوز در خواب شصت هفتاد سالگان زنده است.

در مقدم نوروز، اکثر تهرانیها عازم یکی از دو مقصد اصلی می شدند؛ ساکنان شهری که هنوز حاشیه نشینان و حلبی آبادهایش بر جان شهر مسلط نشده بود، انگار دو گروه و طبقه بیشتر نبودند، یک گروه با درشکه و اتوبوس راهی بازار می شد و گروه دیگر با ماشین شخصی یا اتوبوس راهی سرچشمه و خیابان استانبول.

مقصد: سرچشمه

چند باری در سال بیشتر نمی شد که تمام خانواده کارمند جماعت با هم به جایی بروند، یکی از آن دفعات، دو سه هفته مانده به نوروز بود؛ قرار ملاقات بخشی از طبقه متوسط شهر: میدان سرچشمه.

معدودی بودند که فولکس واگن، واکسهال و فورد قسطی نصیبشان شده بود، اینها در حالی که دو سه خانواده شاد در ماشین کنسرو شده بودند راهی سرچشمه می شدند اما بیشتری با اتوبوس از اطراف شهر می رسیدند، حدود ساعت ده صبح در سرچشمه جای سوزن انداختن نبود.

اول مقصد در این سفر سالانه، چهار تا مغازه کفاشی بود، در دو طرف میدان، بزرگترینشان کفاشی مرکزی در حاشیه جنوبی.

همه کفشها دست دوز، نه ماشینی و نه خارجی، حتی شاه و رجال خیلی خوش پوش مانند قوام السلطنه هم کفاش و خیاط خود را داشتند که مردم عادی هم می توانستند با دادن پول بیشتر از آنها خرید کنند.

همه آن چهار مغازه به خط نستعلیق پشت ویترینها می نوشتند: "مدل ۱۹۵۸ ایتالیا در اندازه محدود" و همین کافی بود که جوانترها را بدان سمت بکشاند اما مد سال ایتالیا مقاومت پدرها را کم نمی کرد که معتقد بودند کفش باید بادوام باشد.

این کشمکش می رفت تا قهر و گریه و دخالت مادرها، قهر و تندی، آشتی و گلایه در محکمه ای که در آن قاضی و رئیس دادگاه و مجری حکم پدر بود و محکوم، فرزندان.

اما هیچگاه آن حکم بدون دخالت مادرها صادر نمی شد، مادران در نقش رئیس دادگاه تجدیدنظر گاه چنان مؤثر می شدند که حکم اولیه کاملاً دگرگون می گشت.

سرانجام وقتی بعد از همه مجادلات جعبه ای نخ پیچ شده در بغل اولین نسل فرنگی مآب نوجوانهای تهرانی جا می گرفت، دور میدان سرچشمه، در عالم خیال، هزاران جان وین، آلن لاد، گاری گرانت، جری لوئیس، فرانک سیناترا و مارلون براندو در حرکت افتاده بودند.

کفشهای جیر در همان جعبه هم جیرجیر می کردند ولی وای اگر پدر فرمان می داد که همان موقع در دکان کفاشی نبش میدان به کف کفشهای نو میخ و گلمیخ بکوبند که تخت کفش زود سائیده نشود، چرا پدرها نمی فهمیدند که این میخها صدای جیر را به تق تق خجالت آوری تبدیل می کرد؟

باقی صبح از میدان سرچشمه رو به جنوب می رفتند نوروزیان، به شرق و غرب خیابان سیروس، آنجا که انگار بزور بهار را کشانده بودند.

شاگردها مدام از آب زلال جو، سطل برمی داشتند و در پیاده رو می پاشیدند، کوه نارنج و پرتغال، انگور و انار، خیار گل به سر، حوضچه های پر از ماهی قرمز و بوی گیج کننده سنبل که نسل در نسل در دماغ نوروزیان پیچیده است.

و از آنجا، قافله گفتگوکنان رو به شمال به سمت مسجد سپهسالار و میدان بهارستان، چراکه پیراهن فروشهای خوب - باز هم با ادعای آخرین مدل - با عکسهایی که شهادت می داد تونی کرتیس و برت لنکستر هم از همانها پوشیده بودند، در شاه آباد پیدا می شد، گاهی آگر تعمیری، گشاد و تنگی لازم بود پیراهندوزها حاضر بودند. پیراهن با پارچه اعلای انگلیسی، قیمت هفت تومان و اگر سماور هم برای خانه لازم بود، بورس سماور همان شمال میدان بود، ورشو عالی هشت تومان.

ماجرای کت و شلوار پدر و پسرها، اگر از سن مدرسه گذشته بودند، حکایت دیگر داشت.

از اواخر بهمن آغاز می شد با انتخاب پارچه از تعاونی ادارات، معمولاً نه به دلخواه پسرهای جوان، و رفتن هر خانواده به یک خیاطی در بالاخانه ای در لاله زار و استانبول، پاساژهایی چهار پنج طبقه که در تمام طبقات بوی اتو و زغال می آمد، گاه شاگرد خیاطی به آتشگردانی برای اتو.

کشمکش سر باریکی و پهنی یقه، تنگ و گشادی کت، جدال مقدس و جادودانه طبقه متوسط . به استدلال پدرها کت و شلوار باید گشاد باشد و اگر کمی آستینها و پای شلوار تا بخورد هیچ عیبی ندارد، وقتی که نوجوان به آن سرعت قد می کشد.

اما پسرها می خواستند تا کت و شلوار نوست شبیه ناصر ملک مطیعی و جیمز دین باشند، ژورنالهای ول شده روی میز خیاطیها که گاهی سالها خدمت می کردند و همچنان ادعای مد روز داشتند، چه بسیار که در جدل پدرها و پسرها پاره و برگ کنده شدند.

و بدقولی پایان ناپذیر خیاطان که تا بودند و تا صنفشان در مقابل لباسهای دوخته فرنگی تسلیم نشده بود، تا دکانهایشان را یکی یکی به تعمیرکاران و برقکشها نفروختند و نرفتند، دائمی بود، و صدای رادیو بلندشان که پاساژهای لاله زار را پرصداترین مناطق کاری پایتخت می کرد.

خیاطها چه خوب می دانستند که وقت پروو دوم و سوم که پسرها تنها می آمدند، وقت آن است که با آنها درباره تنگی و گشادی لباس و باریکی و پهنی یقه به تفاهم برسند.

و در تمام این مجادلات، دخترها غایب بودند چراکه دخترها خیاطشان با خیاط مادر یکی بود و گاهی جز همان لباسهای نو مانده مادر که از داخل بقچه بیرون می آمد و با سلیقه تغییر فرم می داد، هزینه ای به خانواده تحمیل نمی کردند.

البته گاهی هم از قهر و غذا نخوردن دخترها می شد فهمید که در آن بخش هم درگیری نسلها، کهنه و نو، سنت و مدرنیسم جدی است، گیرم خود را از چشم مردها پنهان می کند ورنه دامنها داشت کوتاه می شد و یقه ها کمی بفهمی نفهمی بازتر.

و مخفی ترین و بی گفتگوترین خرید عید مربوط به خانمهای خانه بود که با خواهر و مادر و جاری و همسایه صورت می گرفت، نه با مردها و خانواده.

هنوز شهر حیائی در چشم داشت که مانع از آن می شد که پسرها حتی در خریدهای مادرشان دخالت و کنجکاوی کنند و چنین بود در رفتن به آرایشگاه و مراکز دیگر که برخلاف سالهای مدرنی، هر هفته و مدام نبود، سالی یک یا دو بار.

ظهر که می شد قافله از بهارستان گذشته به شاه آباد و ظهیرالاسلام رسیده بود، مخبرالدوله و استانبول، و در مسیر راه، خوش طعمترین و هوس برانگیزترین غداهای عالم در چلوکبابیها به صورت جمعی خورده می شد.

از آخرای بهمن، بره کشان چلوکبابی جوان بود که هر چه دیگ از زیرزمین بالا می آمد به بوی روغن کرمانشاهی، باز هم طلب می شد، هر سال بیشتر از پارسال. چنان جمعیتی در همان ساعتها تنها در نایب بازار متصور بود که طبقه ای دیگر آنجا بودند با کیسه های کوچکتر و قناعت بیشتر.

مقصد: بازار

اتوبوس شلوغ، باران ریز، خیابان آب افتاده، خانواده های پرجمعیت، خاطره مشترک چند نسل از طبقه متوسط تهرانی است که در سه چهار جمعه آخر سال یا از محلات تازه تأسیس چهارصد دستگاه، سی متری، دولاب [شهناز]، نارمک، سمنگان و دورترینشان تهران پارس می رسیدند یا از محلات قدیمی امیریه، شاپور، محله عربها، عودلاجان، بازار، سپه، لشکر، سلسبیل با درشکه و اتوبوس و گاهی پیاده.

اول منزل این جمع که در اندازه دهها برابر سرچشمه روها بودند، حاشیه سبزه میدان بود.

عطاری شیخ موسوی با لهجه ترکی یا آقا بالا خلیفه با لهجه یزدی که با نزدیک شدن نوروز علاوه بر ادویه و گونیهای پر از داروهای گیاهی، عناب و سه پستان و بادرنگ و شیرخشت، جلوخوان را به شیرینیهای تازه رسیده از یزد و تبریز می دادند؛ پشمک و باقلوا، حاجی بادام و قطاب، نیم شکر و آب نبات قیچی با پسته، گز خوانسار، بادام سوخته که همان طور در بسته بوی هل و گلابشان در بوی زیره و کندر عطاری جمع می شد.

طرف دیگر سبزه میدان، عمده فروشهای قماش شبهای عید جزئی هم می فروختند و هیاهوی بازار ارسی دوزها، رفت و آمد باربران با شوخی و با صدا، بازار خیاطها، بازار زرگرها با مجمعهای بزرگ پر از سکه های پهلوی یک و نیم و ربع. سکه های دو پهلوی و پنج پهلوی و ده پهلوی داخل مغازه بودند زیر جعبه آئینه.

اما همان مقدار انبوه که روی مجمعه کوه شده بود آیا امکان نداشت با تنه یک رهگذر پخش بازار شوند؟ خیال شیطانی پسر بچه ها که باید بعدش هم در دل طلب بخشایش می کردند از این تفکر فاسد.

در میان این هیاهو، نوای مرشد بهلول لولی وش، سراپا سپید پوشیده، با چشمان آبی ریز از صبح در گوش سیزه میدان بود بی اعتنا به آن هیاهوی خرید و فروش، شکرپنیری به دهان بچه ها می گذاشت و می خواند علی مولای درویشان، خریدار دل ریشان ... و علی گویان، خورجین بر کمر، تسبیح بلندی در دست و تبرزینی بر پر شال می رفت.

سعید نقلی، کوری با دختر کوچکی که عصاکش او بود، قفسی می گرداند که در آن گنجشکی پاکت فال حافظ بیرون می کشید یا پیش بینی آینده، دخترک برای بی سوادان می خواند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید... یوسف گمگشته باز آید به کنعان.

اوج روزهایی این چنین سرشار از خاطره، پر از پچ پچ آهسته زن و شوهرها و گفتگو و قهر و آشتی کوچک و بزرگها، حدود ظهر به شبستان مسجد شاه می رسید، که زن و مرد جدا می رفتند تا دوگانه به درگاه یگانه بگذارند یا در چلوکبابی نایب منتظر می ماندند که فیروز با دستان خود کباب داغ را از سیخ در بشقاب چلو آنها اندازد یا پیش موال آبادی با یاد کبابهای حاجی شمشیری می رفتند که به درد سیاست گرفتار آمد و به تبعید خارک رفت و اموالش از دست شد بعد بیست و هشت مرداد.

شهرها پوست انداختند

چنین بود شبهای نوروز پنجاه سال پیش در تهرانی که هنوز آب زلال از جوی آن عبور می کرد، قناتهایش لاروبی می شد، فاصله فقیر و غنی اش چندان نبود و شهر کوچک بود چندان که در آن صدا به صدا می رسید؛ صدای نقاره زنبورکخانه موقع تحویل سال و صدای توپ.

تنها وسیله ارتباطی وسیع، باسواد و بیسواد، رادیو بود، عید به بوی سنبل و عشرت اسکناس تا نشده، عیدی از لای قرآن، سیب چرخان در کاسه آب و لباسهای نو جلائی داشت.

اما پوست می انداختند شهرها و چیزی در هوای آنها موج می زد که سلیقه بچه ها را بسوی دیگر می برد و پدرهایی که هنوز گیوه به پا داشتند، سفت چسبیده بودند به سنتهایی که قرار بود دیر نپاید، چنان که مسگرها روز به روز در برابر ظروف آلومینیومی و ملامین، کائوچو جا خالی می کردند.

بر سر در مغازه های قدیمی و موقر هنوز تابلوهایی بود که خبر می داد این خیاط و عکاس برای دربار شاهنشاهی کار می کند - حتی دکمه فروش و عینک ساز و کیف ساز - اما دیگر کسی باور نمی کرد که بزرگان با این همه رفت و آمد که به اروپا یافته بودند، پیراهن و کفش و لباس بالی، سلیین، دیور را بگذارند و بدقولی هامبارسون یا یزدی را متحمل باشند.

پنجاه سال پیش هنگام تحویل سال، فقط شاه پیامی می داد و بعد هم آقای راشد حول حالنا می خواند.

اولین گروهی که در سلام مخصوص شاه حاضر می شدند روحانیون بودند و در اولین روز سال، سلیمان خان بهبودی، مرد متدین و با تجربه ای از سوی دربار عازم قم می شد تا به مراجع عظام عرض تبریک شاهانه را برساند، اول از همه آیت الله العظمی سید حسین بروجردی، مرجع بزرگ شیعیان جهان بود که با ابهتی باورنکردنی نماینده شاه را می پذیرفت و در پاسخ، خبر می آمد که برای بقای ملک و دوام پادشاه اسلام پناه دعا کرده است.

تاکسی مرسدسهای ۱۷۰ سیاه رنگ با سپرهای سفید، شسته و براق، آخرین درشکه ها با صندلی چرمی و پیرمردهای درشکه ران، هر وقت سال تحویل می شد، انگار وظیفه ای مقدس دارند، به خیابان می آمدند که خانواده ها را به خانه بزرگترها ببرند.

آخرین مقاومتهای سنت بود که ظهر اولین روز عید که می شد، چندان که قنبری و تابش و مرضیه و دلکش و همه خوانندگان در برنامه نوروزی رادیو هنرهای خود را نمایاندند، صدای صبحی مهتدی در گوشها می پیچید که مثنوی می خواند و انگار می دانست آخرین روزهای سنتهایی است که بلکه هزاران سال خود را نگاه داشته بودند و حالا قرار بود در مقدم مبادلات تازه جهانی، درآمد نفت و گسترش ارتباطات به سرنوشتی مقدر تن دهند.

پنجاه سال پیش، آنچه در تهران می گذشت در شهرهای بزرگ به یکسان تکرار می شد.

از بامدادان در تلفنخانه مرکزی صف درازی بود از مرد و زن و بچه های مهاجرت کرده به تهران که در کابینها با فریاد از اقوام حالی می پرسیدند و تبریکی می گفتند.

تازه کم کمک روزنامه ها در آخرین شماره سال آگهیهایی چاپ می کردند که وزیر و وکیل از اقوام و دوستان عذر می خواستند که به علت مسافرت عرض ادب برایشان مقدور نیست، چنانکه از یک ماه پیش پستچیها دسته دسته کارت تبریک می آوردند تا آخرای فروردین هم که در آن به ادبیات شیرین، صد سال بهتر از امسال را آرزو می کردند.

نیمی از آن صد سال گذشت، بهتر نشد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At March 21, 2008 at 9:46 AM , Anonymous خسته said...

با شادباش نوروزی. این نوشته های نوستالژیک شما، همیشه من را بیاد گذشته نزدیک تری می اندازد. دوران پس از جنگ و کم شدن سایه امام خمینی، از سر امت و ریاست جمهوری رفسنجانی و نفس تازه ای که به مردم اعطا شد که همه با تمام نیرو به ریه ها کشیدند....از گذشته ها، از میهن و سنت های ایرانی گفتن و نوشتن آزاد شد! از بازیگران و خوانندگان (البته "ارزشی"!) و نام بردن از سیاست پیشگان خوشنام و گاهی بدنام و کلا تمام نام های آشنای پنجاه سال گذشته دیگر جرم نبود. "آدینه" و "دنیای سخن" و بعد دیگران آمدند و این میان نوشته های شما هم محبوب و معروف و به نوعی برای خودش یک سبک و ژانر خاص شد...چه بگویم؟ نمیخواهم در آغاز سال نومیدانه حرف بزنم، اما حالا دیگر اینجور نوشته ها، گذشته از اینکه دیگر لطف آن زمان را ندارد، در دل من یکی، غم و حسرت را هم بیدار میکند....راستی چرا آن بنیان گزار (یا گذار؟) این همه با ایران و هر چه ایرانی بود عداوت داشت؟

 
At March 21, 2008 at 12:22 PM , Anonymous Anonymous said...

Engar kheili delet gerefte Eide emsal. Az harfat boie na-omidi miad, har 2 neveshtat darbareie norooze emsal poor az gelaiehaie penhan az mardome irane.

 
At March 21, 2008 at 1:21 PM , Anonymous Anonymous said...

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ؟ ره ز که پرسی ؟ چه کنی ؟ چون باشی

 
At March 21, 2008 at 3:02 PM , Blogger AJORBAHMAN'S COLLECTION said...

چه خوب بود که از وفور تراخم و ابله وکچلی و سالک و مالاریا وسل وووو وکمبود دکتر و بیمارستان و وجود ابهای الوده و اب انبار ها وخزینه های پر از میکرب وووو ووسائل و لوازم زندگی مانند نداشتن برق در بسیاری از روستا ها و سایر لوازم اولیه مانند ماشین لباسشوئی و اجاق گاز و تلفن در منازل وکولر وووو هم یاد میکردید !

 
At March 21, 2008 at 3:34 PM , Anonymous غریبه said...

بهنود عزیز نوروزت مبارک. حتما در خبر ها خوانده اید که امسال نوروز تلویزیون بدون ساز و دهل بود و سنت نقاره زنی هر سال تکرار نشد. امیدوارم دشمنی اول انقلاب با نوروز در این دولت انقلابی تکرار نشود. در ضمن من خواننده پر و پا قرص این وبسایت هستم و هر روز اون رو مرور می کنم. درخواستی داشتم که اگر ممکن است یاد نامه ای برای صادق خان هدایت بنویسید. خیلی ممنون. م

 
At March 21, 2008 at 5:29 PM , Anonymous ققنوس (محمد) said...

جناب بهنود عزیز و گرامی

فرا رسیدن سال نو را خدمت شما تبریک عرض می کنم. امیدوارم سالی به مراتب بهتر از سال های گذشته داشته باشید.

با تقدیم احترام

ققنوس (محمد)

 
At March 22, 2008 at 3:17 AM , Anonymous دکتر منصوری said...

سینماگری نقاشی چه هستی مرد. نمی دانم چرا مرا که فقط دو سال از خودت کوچک ترم به گریه انداختی. این اول سالی دلت شاد باد

 
At March 22, 2008 at 4:46 AM , Anonymous Anonymous said...

قبول دارم که همیشه گذشته به خاطر دور بودنش زیبا تر از امروزه شاید هم به این خاطر که گذشته و دیگه نگران کیفیت نزولش نیستیم.. اما من با خواندن مقاله ی قائد کمی تغییر نظر دادم.. مقاله ای که درباره ی نوستالژی نوشته و خوب نوشته. اما با این حال من هم چنان هفته ای دو روز رو باید در کافه نادری و گل رضائیه بگذرونم.. و همیشه ببینم که شاملو کز کرده یه گوشه و هدایت درباره ی افسانه ی آفرینش شوخی می کنه.. حق با شماست.. گذشته همیشه زیباتره.. مثل آدم های زشت که نباید ازشون پرتره گرفت شاید زندگی ام دورش بهتر از نزدیکشه!! سبز باشین.
سحر.س

 
At March 22, 2008 at 1:59 PM , Anonymous محمود said...

بهنود عزیز

زیباتر از این نمی شد تهران نیم قرن گذشته را توصیف کرد و از حافظه به زیر آورد و نقش زد!! دست مریزاد

یکی دو تن از دوستان مان هم گفته بودند: نمی دانیم چرا بنیانگذار عداوت داشته با ایران و ایرانی و... و دیگر عزیزی از سنت نقاره زنی گفته بود که امسال انگاری قدغن شده بود!! این ها همه از" ماست که بر ماست" و خلاص

ایرانی در طول تاریخ، خود تیغ به ریشه خود زده است و بس و با صدایی بلند و رسا بیگانه را مسبب معرفی می کند! چون امروز


شادزی

 
At March 24, 2008 at 11:30 AM , Anonymous Anonymous said...

be nazare man monsefane tarin naghd ro oon agha ya khanoom be name AJORBAHMAN'S COLLECTION az shoma kardan.

 
At March 25, 2008 at 1:22 AM , Anonymous Anonymous said...

مسعود عزیز خلاصه بگویم بسیار دوستت دارم

 
At March 27, 2008 at 4:13 AM , Anonymous ايراندوست said...

مسعود عزيز٠باخواندن نوشته ات مرا به پنجاه سال پيش بعد هم به شصت سال پيش بردي٠ آنوقت من هشت سال داشتم و درناصرخسرو براي تفريح بچه گانه پشت درشكه سواري ميخوردم تا اينكه بچه فضولي از پياده رو به درشگه چي خبر ميداد ومن شلاق او را درپشتم حس ميكردم٠در ميدان شهرداري بمناسبت جشنهاي ملي آتش بازي برقرار بود و بسيار تماشائي٠چندسال بعد هم لاله زار و رونق مغازه هاي شيك با پارچه هاي فاستوني ٠ دگمه فروشها كه اعلام ميكردند٠دگمه منگنه ميشود٠ سينماي ٦ ريالي و ساندويچ ۵ ريالي٠دبيرستان اديب در كوچه اديب الممالك كه حالا شده مركز پناهندگان! عراقي٠خلاصه خاطرات زيادست و بهمينجا بسنده ٠ يادآوري گزشته ها گاهي ميتواند چراغي براي ساختن آينده باشد و خدا ميداند ما ملت چقدر به آن نياز داريم ٠ مسعود عزيز پايدار باشي٠

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home