Friday, February 29, 2008

دلم برایتان تنگ شده


" دلم برای شما تنگ شده" شايد رايج ترین جمله ای باشد در زبان پرمهر فارسی که روزانه هزاران بار بر زبان ها جاری است اما باری اضافه می گیرد چنين جمله ای وقتی نوشته یک معلم جوان است پای دار و دارای حکم اعدام، و مخاطب او شاگردانش. امروز که نامه فرزاد کمانگر را پست الکترونی آورد، سامان فرستاده بود، به خواندنش در یک زمان صمد و اميل زولا در تاريکخانه ذهنم ظاهر شدند با هم. از متن های ماندگارست بی توجه به سرنوشت نویسنده و خوانندگانش.

مگر ادبيات چگونه متولد شد، مگر جنبش ها چطور شکل گرفتند، عدالت چطور خود را از گیوتین نجات داد، مگر صمد چه گفت، مگر دریفوس تنها مظلوم جهان بود که وقتی زولا "من متهم می کنم" را نوشت فرانسه و جهان لرزید. مگر حسن صدر در دفاع از قاتل یک افسر پلیس چه گفت که در خاطره ها ماند، مگر در محاکمه شش انگشتی و شکنجه گران دوران رضاشاه چه گذشت که ماندگار شد.

واقعيت اين است که از دعوای قوميت ها در ایران چیزی نمی فهمم. واقعش این است که از زبان مرد بزرگی مانند قاسملو شنیده ام که ایران بهترین گهواره و مامن ما کردهاست، شنیده ام که چگونه از عقب افتادگی منطقه می نالید، و نمی فهمم که این سخن دکتر براهنی درباره تبعيض از کجا می آید. من هم معلم ادبیاتم ترک بوده و هم دوستان نزدیکم، هم پسرخاله ام داماد خانواده محترم دستمالچی بوده اند و وقتی به جمع خانواده نگاه می کنم یکی کرمانشانی و کردست، یکی ترک است، پدرم گیلک بود، در جمع بزرگ تر هم یزدی داریم و هم سمنانی و هم اهل جنوب و کرمان. و یادم نمی آید که از هیچ کدام از آن ها شنیده باشم که تبعیضی در حقشان در ایران روا داشته شده. این سخن آقای طالقانی هم در گوشم مانده که می گفت چطورست که خودمختاری همیشه در مرزهاست و هیچ وقت کس نشنیده که اصفهان و سمنان و دامغان خودمختاری بخواهند. خلاصه این داستان قومیت ها، به ويژه کرد ها که بعد از آمدن آمریکائی ها به عراق موضوعشان جدی تر و برای دولت های منطقه حساس تر شده، ماجرائی است که درک دقیقی از آن ندارم و بیهوده نباید ادا درآورم، تازه اگر راست گفته باشم این بیگانگی با موضوع گاهی هم در درونم راه به بدگمانی داده است. اما این ها جداست از معلمی که حکم اعدام گیرد، معلم جوانی که عضو جمعیت دفاع از حقوق بشر کردستان باشد و حقوق بشری ها برایش کمپين درست کنند، معلمان کشور برایش نامه امضا کنند. ماجرای فرزاد کمانگر چنان می فهمم که دیگر مساله کرد و فارس نیست. نامه اش مرا لرزاند. تصویرش با آن جوانی که دارد، خبرهائی که از ازارش می رسد، گرچه ان قدر گاه ساخته و بزرگ می شود این گونه خبرها، اما اگر یک صدش درست باشد جای آن دارد که خون موج زند در دل لعل.

با خود باید گفت تا کی مسائل اجتماعی مان باید با زور و دار و خشونت حل شود. هر دو سوی ماجرا را باید گفت رها کنید این کینه ورزی را. نیک می دانم که هر دو سوی ماجرا، چه ان ها که در حفظ محروسه کشور مسوولیت دارند و هم کردها که احساس تبعیض و آزار دارند، از سخنم رنجیده می شوند، اما چکنم که وقتی دردی ندارم نمی توانم بیهوده فریاد کنم. اما دردی دارم از آن مظلومیت که لای کلمات نامه فرزاد پیچیده است. به سامان نوشتم اگر راهی به او بود، معلم ساکن بند اعدامی های زندان رجائی شهر بگو پسر آتش به جانمان زدی.

بخوانید نامه اش را که به شاگردانش نوشته است. و بروید اين جا سری بزنید و از او بدانید. معلمی با چشم های زاغ.

بچه ها سلام،

دلم براي همه شما تنگ شده ، اينجا شب و روز با خيال و خاطرات شيرينتان شعر زندگي ميسرايم ، هر روز به جاي شما به خورشيد روزبخير ميگويم ، از لاي اين ديوارهاي بلند با شما بيدار ميشوم ، با شما ميخندم و با شما ميخوابم . گاهي « چيزي شبيه دلتنگي » همه وجودم را ميگيرد .
کاش ميشد مانند گذشته خسته از بازديد که آن را گردش علمي ميناميديم ، و خسته از همه هياهوها ، گرد و غبار خستگيهايمان را همراه زلالي چشمه روستا به دست فراموشي ميسپرديم ، کاش ميشد مثل گذشته گوشمان را به «صداي پاي آب » و تنمان را به نوازش گل و گياه ميسپرديم و همراه با سمفوني زيباي طبيعت کلاس درسمان را تشکيل ميداديم و کتاب رياضي را با همه مجهولات زير سنگي ميگذاشتيم چون وقتي بابا ناني براي تقديم کردن در سفره ندارد چه فرقي ميکند ، پي سه مميز چهارده باشيد با صد مميز چهارده ، درس علوم را با همه تغييرات شيميايي و فيزيکي دنيا به کناري ميگذاشتيم و به اميد تغييري از جنس «عشق و معجزه» لکه هاي ابر را در آسمان همراه با نسيم بدرقه ميکرديم و منتظر تغييري ميمانيدم که کورش همان همکلاسي پرشورتان را از سر کلاس راهي کارگري نکند و در نوجواني از بلنداي ساختمان به دنبال نان براي هميشه سقوط ننمايد و ترکمان نکند ، منتظر تغييري که براي عيد نوروز يک جفت کفش نو و يک دست لباس خوب و يک سفره پر از نقل و شيريني براي همه به همراه داشته باشد .

کاش ميشد دوباره و دزدکي دور از چشمان ناظم اخموي مدرسه الفباي کرديمان را دوره ميکرديم و براي هم با زبان مادري شعر مي سروديم و آواز ميخوانديم و بعد دست در دست هم ميرقصيديم و ميرقصيديم و ميرقصيديم .

کاش ميشد باز در بين پسران کلاس اولي همان دروازه بان ميشدم و شما در روياي رونالدو شدن به آقا معلمتان گل ميزديد و همديگر را در آغوش ميکشيديد ، اما افسوس نميدانيد که در سرزمين ما روياها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشي به خود ميگيرد ، کاش ميشد باز پاي ثابت حلقه عمو زنجيرباف دختران کلاس اول ميشدم ، همان دختراني که ميدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکي مينويسيد کاش دختر به دنيا نميامديد.

ميدانم بزرگ شده ايد ، شوهر ميکنيد ولي براي من همان فرشتگان پاک و بي آلايشي هستيد که هنوز « جاي بوسه اهورا مزدا» بين چشمان زيبايتان ديده ميشود ،راستي چه کسي ميداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبوديد ، کاغذ به دست براي کمپين زنان امضاء جمع نميکرديد و يا اگر در اين گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنيا نمي آمديد ، مجبور نبوديد در سن سيزده سالگي با چشماني پر از اشک و حسرت « زير تور سفيد زن شدن » براي آخرين بار با مدرسه وداع کنيد و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنيد . دختران سرزمين اهورا ، فردا که در دامن طبيعت خواستيد براي فرزندانتان پونه بچينيد يا برايشان از بنفشه تاجي از گل بسازيد حتماً از تمام پاکي ها و شادي هاي دوران کودکيتان ياد کنيد .

پسران طبيعت آفتاب ميدانم ديگر نميتوانيد با همکلاسيهايتان بنشينيد ، بخوانيد و بخنديد چون بعد از « مصيبت مرد شدن » تازه « غم نان » گريبان شما را گرفته ، اما يادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به ليلاهايتان ، به روياهايتان پشت نکنيد ، به فرزندانتان ياد بدهيد براي سرزمينشان براي امروز و فرداها فرزندي از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب ميسپارمتان تا فردايي نه چندان دور درس عشق و صداقت را براي سرزمينمان مترنم شويد .
رفيق ، همبازي و معلم دوران کودکيتان
فرزاد کمانگر - زندان رجايي شهر کرج

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At March 2, 2008 at 3:28 AM , Anonymous Anonymous said...

چهره این جوان درد در دل می اندازد. خواندیم و گریستیم

 
At March 2, 2008 at 9:29 PM , Anonymous Anonymous said...

چشم اسفند یار" تنها قدرت جهان" قلم و زبان حقیقت گو می باشد .

 
At March 3, 2008 at 2:06 AM , Anonymous Anonymous said...

من این جوان را نمی شناسم و اندک از او می دانم... اما دیده ام بسیار کردهایی از همین جمع پ.کا.کا را که بسیار متعصبانه و نژادپرستانه می اندیشند و عمل می کنند و انصافاً بویی از ایرانی بودن نبرده اند و غیر کُرد را باور ندارند و در زمره آدمیان نمی شمارند... تنها هدفشان جدایی طلبی است و بس! همین ها هستند که نامِ کُردها را به بدنامی کشانده اند و ایادی ظلم هم این جماعت را دستاویزی قرار داده اند و بهانه ای که بر عمومیت این نژاد ظلم برانند... علی ایحال، به هر سبیل بنگری، ظلم به فرد، ظلم به بشریت است و از هر حیث محکوم به شکست؛ خداوند تاوان حقشان دهد

 
At April 5, 2008 at 4:36 PM , Anonymous Anonymous said...

دلم گرفت. دلم گرفت از این همه شقاوت
دلم گرفت از این همه خشونت
هر اعتراضی جزایش مرگ است؟
هر صدایی جوابش گلوله است؟
کردها بدانند که این حکومت همه را به یک چشم می کشد، فارس و لر و ترک و گیلک و کرد. مخالفت یعنی مرگ

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home