Friday, May 25, 2007

بیماری در قدرت


این مقاله این هفته ستون لبخند سياست هم میهن است که تا سایت روزنامه درست نشده در همين جا می خوانید

هفته گذشته جلال طالبانی رییس جمهور عراق – به قول خودمانی کاک جلال – در حالی که همچنان شکم برآمده اش جلوتر از وی حرکت می کرد به مایوکلینیک در آمریکا رفت تا چاره ای برای بی حالی، چاقی مفرط و بیهوش شدن گهگاهی وی پیدا شود. همان زمان عبدالعزیر حکيم مرد متنفذ و عملا دومین فرد سلسله مراتب قدرت در عراق هم در همان جا بود و بعد از تائید سرطان ریه اش راهی تهران شد تا شیمی درمانی را در این جا عملی کند.

بیماری بزرگان صاحب مقام و صاحب نفوذ معمولا در تحلیل ها و گمانه زنی های سیاسی جا نمی گیرد، اما چه بسا تاریخ را دگرگون کرده باشد. از همین رو در دهه هفتاد میلادی در هيچ تحلیل سیاسی به این که شاه ایران بیمار باشد یا بشود و این موجب تحولاتی گردد و پایگاه و جزیره ثبات غرب تبديل به مرکز اسلام انقلابی شود اشاره ای نرفته است. همان دهه وقتی که برژنف برای نخستين بار از مرز دو آلمان گذشت و به غرب رفت، در موقعی که گفته اند پرکارترین روزها برای سازمان های اطلاعاتی غرب و بلوک شرق بود، آلمانی های غرب نشین با حیرت دیدند که روس ها برای برادر بزرگ اتاقک هائی آورده اند که مجبور نباشد به توآلت های غرب برود. آن ها گمان داشتند که غربی ها از تجزیه فضولات رييس می فهمند که وی به انواع بیماری های ناشی از مصرف الکل و کشیدن سیگار و وزن زیاد مبتلاست. در همان زمان ها شاه ایران و پادشاهان اردن و سعودی، و روسای جمهور چند کشور دیگر در کلینک دکتر فلینگر تحت معاینه بودند، اما به هر کدام نامی داده شده بود تا کسی از نزدیکان آن ها و از دورها – از جمله دستگاه های اطلاعاتی حامی شان سیا و ام آی 6 – از راز بیماری شان با خبر نشوند.

برژنف که در کاخ کرملین در همان اتاقی کار می کرد که لنین و استالین هم از همان جا حکومت جهانی شوراها را می گرداندند، پایان کارش همانند آنان شد. دستگاه امنيتی شوروی هم بیماری لنین و هم بیماری استالین را با چنان وسواسی پنهان نگاه داشته بود که همسران آن ها هم بی خبر ماندند. و درمورد هر کدام ده ها روایت و افسانه مانده است که دم مرگ چگونه بودند و چه می گذشت بر بالینشان، بر آن ها و بر سرنوشت انقلاب شورائی. این سنت که خبر از بنیادی پوسیده می دهد که همواره همه وجودش به وجود یک تن وابسته می شود، چنان بود که بعد از برژنف هم روسا انتخاب نشدند جز از اتاق مراقبت های ويژه – هم سوسولف و هم چرنیکو – . در همین زمان که غرب بر سرش می زد که زودتر از اطلاعیه نووستنی رهبر آینده را بشناسد، معلوم شد نگرانی گاگ ب بی جا نبود چرا که به محض فاش شدن بیماری کلیه و کبد شهردار مسکو – بوریس یلتسین – نگاه غرب به سوی او برگشت و چه کسی می داند این نگاه چقدر در انتخاب وی در بزنگاه تاریخ به عنوان اولين رهبر روسیه – و نه شوروی – موثر بود. مگر نه آن که وقتی نگاه ام آی 6 برای اول بار به مرد خوش سخنی در مرکزیت حزب کمونیست برگشت و او را به دفتر نخست وزير بريتانيا به ناهار دعوت کردند، برگ اول بیوگرافی گورباچف نوشته شد. اما یلتسین وقت سفر به رم، آپانديسیتش عود کرد و به بیمارستان رفت که هم به سیستم درمانی سرمایه داری بیشتر اعتماد داشت و همین باعث شد که دو هفته در ایتالیا ماندگار شود و به دعوی کیانوری و کمونیست های دو آتشه ایتالیا از همان زمان دستگاه های اطلاعاتی غرب دور تختش پرسه زنان بودند.

اما پنهانکاری شاه سابق ایران گران تر از این ها تمام شد. او که در دفتر پزشکان سویسی و آمریکائی "محموله" نام گرفته بود، به این پنهانکاری هم راضی نبود از بیم آن که درباریان از راز وی با خبر شوتد داروی با اهميتی را که طحال وی را مصون از سلول های سرطانی نگه می داشت، در قوطی کبسول های آسپرین ریخت. باید یک ماه روزی دو تا از آن قرص ها را می خورد تا متخصصان بعد دو ماه آزمایش ها را تجدید کنند و دریابند چه باید کرد. زودتر از دو ماه حالش بد شد، پزشکان مطمئن از این که وی دارو را مرتب خورده است، به نتایج تازه ای رسیده و یک عمل جراحی را لازم دانستند. ماه ها بعد معلوم شد که او از آن داروی مهم چیزی نخورده چرا که اتاقدارش وقتی قوطی آسپرین را می بیند که زمانش منقصی شده، سرخود آن را با قرص های آسپرین نو عوض کرده بود که شرط خدمتکاری به جا آورده باشد.

آن چه شاه سابق ایران را واداشت که با آن وسواس بیماری خود را پنهان دارد ترس از آن بود که نظامش به هم بخورد و فرماندهان ارتش که می پنداشت جز وی از کسی اطاعت نمی کنند سرگردان شوند. اگر این ترس نمی داشت یازده ماه بعد از خروج وی از کشور، وقتی برای معالجه راهی آمریکا شد دانشجويان گمان توطئه نمی بردند. از دیوار سفارت بالا نمی رفتند و لابد حالا دردسر تابوشکنی و مذاکره به گردن دولت احمدی نژاد نمی افتاد. و هزارها حکایت دیگر. از قضا آخر دهه هفتاد همین حکایت در مورد مارکوس در فیلیپین و سه موبوتو سه سکو هم می رفت که کسی بیماریشان را باور نکرد و از شغل خود به دور افکنده شدند، در تبعید درگذشتند باز مردمشان باور نکردند.

تکان های مصنوعی

از این ها غریب تر وقتی است که شاه یا حاکم بالاقتدار از بیماری چون مرده ای است اما ضوابط موروثی و مادام العمری اجازه افشا نمی دهد و در نتيجه چنان می شود که در مورد مائو شد و پزشکش از آرایش اتاق او نوشته وقتی برای میهمانان خارجی آماده می شد و گلدان های بزرگ که لوله اکسیژن زیرش نهان بود. و دواهای سنتی و مدرن که از دو روز پیش به او می دادند که وقت ملاقات با کسی چون رييس جمهور آمریکا ربع ساعتی نخوابد تا عکسی گرفته شود. همان که در کاخ های رياض هم در جريان بود در سه سال آخر عمر ملک خالد، و شش ماهی هم در مورد رییس امارات و امیردوبی. که این رسم قبیله ای شرقی است گرچه رفته است تا دورهای دور تا کوبا و با فیدل کاسترو هم همین می کنند. یک روز چاوز را می برند که با گرفتن عکسی خبر آورد که فیدل می جنبد و روز دیگر نشانش می دهند در تلویزیون که چطور مانند کودکان تاتی تاتی می کند.


تصور "شاه میری" و مصیبت "شاه کشی" در جوامع شرق دهشتناک است و همین وزیران و نزديکان قدرت را وامی دارد که مانند اتابک امین السطان، ملیجک را مامور دارند از شاه عبدالعظیم تا تهران "اشک بریزد و پشت صندلی کالسکه سلطنتی چمباتمه بماند و دست های ملوکانه را بالا برد و تکان دهد، عینهو عروسک بازی تا عوام الناس خیال نکنند که شاه به سرای باقی رفته و گله بی راعی است، دمی بجنبانند و نظم را به آشوب بکشند" مثل همان دخترکان چینی در اتاق مائو.

اما در جوامع راقیه قانونمدار ماجرا ساده تر از آن است که به نظر آید. ریگان، یا آیزنهاور و يا نیکسون تا پا به درمانگاه می گذارند اطلاعیه و دوربین ها و خبرنگاران حاضر. حتی آريل شارون که به ظاهر چیزیش نبود بنا به اسرار فاش شده به دليل چاقی و احتمال سکته او، اهود اولمرت را در آب نمک خوابانده بودند و ساعتی بعد از آن که او افتاد، این یکی جلسات هیات دولت را اداره می کرد. یا دو رييس جمهور فرانسه که سرطان به جانشان افتاد، خبر خودشان به اندازه مردم نبود. نه در مورد پمیپیدو که فرانسوی ها وقتی کرتن تزریق می کرد که درد را بکشد و بتواند همایش سران اروپا را میزبانی کند، فورا می فهمیدند و در همه قهوه خانه ها سخنش بود. تازه جانشين وی فرانسوا میتران که باز سرطان به جانش افتاده بود چند روزی یک بار در مصاحبه ای و یا مناظره ای شرکت می کرد تا مردم مطمئن شوند که باکیش نیست و عقلش به جاست گیرم می خواهد رکورد بشکند و اولين کس [ و آخرين] باشد که چهارده سال تمام را در کاخ آلیزه گذراند آن هم بعد سه بار شکست خوردن از دوگل، پمپیدو و ژیسکاردستن.

بیماری سینمائی

سینمائی ترین مرگ و بیماری ها متعلق به ملک حسین بود، که شیمی درمانی چیزی از وی باقی نگذاشته بود و ماه ها بود که در آمریکا در مایو کلینک بستری بود اما در اردن همچنان مراسم دعا برقرار میشد، وی با همان حال در اجلاس صلح کاخ سفید دست عرفات را در دست شارون گذاشت، و درست وقتی که دیگر امیدی نبود طی مراسمی که از تلویویزیون ها پخش می شد به امان بازگشت. ردیف رولزرویس ها که امپولانس هائی هم اسکورتش می کردند او را به کاخش بردند. در آن جا به سنت عرب، دوباره روسای طوایف با او بیعت کردند و دست و کتفش را بوسیدند، پس اعلامیه ای داد و ولیعهد خود [برادرش] را برکنار کرد و پسر نیمه انگلیسی اش را بر تخت نشاند و دیگر کسی او را زنده و سرپا ندید. تا دو روز بعد که همان مراسم این بار برای تشییع جنازه اش برپا شد. در شباهتی تام به خداحافظی با دون های مافیا.

حالا اگر ملک حسین را نسبت بلافصل او با خاندان پیامبر اسلام جایگاهی ويژه می داد و سنت سلطنت و عرب هم اضافه می شد به اضافه ثروت و احترام خاندان هاشمی قریشی، این ترکمان باشی نیازاف کمونیست را بگو که حالا تازه هنوز اکسیر حیات و معجون طلا می خورد و به خصیصین هم تجویز می کرد، به تصور عمر جاودانه، از همین رو توصیه های پزشک روسی را نشنیده می گذاشت و از خوردن و آشامیدن ابائی نداشت و اندازه ای لازم نمی دانست، تا ناگهان بانکی بر آمد خواجه رفت.

که گفته اند بدين درگاه چون در آمدی، خاضع باش که اين جا شاه و گدا نمی شناسد، وسوار و پیاده نمی داند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At May 25, 2007 at 8:25 PM , Blogger aghareza said...

BA SALAM che begooyam ke neveshtehaye shoma be aramesh miresam reza canada

 
At May 25, 2007 at 8:31 PM , Blogger aghareza said...

BA SALAM man osoolan bavar daram khode ghodrat maraz va bimari ra bevejood miavarad ta che bashad nazare bozorgan. reza canada

 
At May 25, 2007 at 11:39 PM , Blogger kaveh said...

با سلام به بهنود
همان طور كه نوشتيد(چه زيبا)تمام اين گرفتاريها متعلق به ديكتاتورهاست.يك دولت مرد دمكرات ديده نشد.ياژنرال ياسلطان يا پادشاه يانايب...وهمان طور كه ميدانيم دروغ وتظاهرجزئي از تار پوداين گونه نظامهاست.ومثل هميشه تارخ پيش روي ماست ولي چشم بيناي وجود ندارد(ظاهرا وقتي ديكتاتور مي شوي عقل وچشم وگوش را هم از دست مي دهي)در پايان دراين نوشته جاي يك نفر خالي بود،وشايد هم به اندازه تمام نوشته در مورد همان يك نفر بود!؟
پيروز باشيد

 
At May 26, 2007 at 7:43 AM , Anonymous Anonymous said...

Aghaie Behnoode aziz,

Faramosh nakonim bimarie miteran ham penhan bood az cheshme gheir. Fekr konam rasme hameie hokomata hamine, faghat baziashon piaz daghesh ro ziad mikonan.

Ba ehteram.

 
At May 26, 2007 at 9:13 AM , Blogger ebrahim said...

با درود
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به میصاف مروق نکنیم
راستی گویا حال اقا به مدد الطاف خفیه/ میزون شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 
At May 26, 2007 at 11:17 AM , Anonymous گنجشکک اشی مشی said...

SALAM OSTAD .

MAN MIKHASTAM GHESMATI AZ MAGHALEI RO KE SHOMA DARBARE SHOARHAYE ZAMANE ENTEKHABAT AZ ZABANE YEKI AZ KANDIDA HA ( MR.P) GOFTE MISHOD
NEVESHTE BOODID RO DAR WEBLOGAM KAR KOANM.
AMA MOTASEFANE IN CHAND SHABE GOZASHTE SAFHEYE SHOMA KAMEL LOAD NEMISHE .
MIKHASTAM ZEMNE EJAZE AZ SHOMA BEBINAM MOSHKEL AZ SAFHE AST YA FAGHAT MAN BA IN IRAD MOVAJEHAM .

VA AYA RAHE DIGEI BARAYE DASTRESI BE UN MAGHALE VOJOOD DARE YA KHEYR .

PAYANDE BASHID .

 
At May 26, 2007 at 12:00 PM , Anonymous Anonymous said...

اینا که گفتی یعنی چه؟آقای بهنود عزیز کیست که مرگ خویش را باور کند.گرشماادعاکنیدکه مرگ خودراباورداریدمن میگویم دروغ میگویید.بجای گفتن این متل های کهنه ونخ نماقصه گفتن حقایق داخل راآغاز کنید.

 
At May 26, 2007 at 1:24 PM , Anonymous محمد مهدی said...

آقای بهنود شما که باز رفتی به رفسنجانی نزديکی کنی! چرا در شرق نمی نوسی که مستقل است؟

 
At May 26, 2007 at 9:21 PM , Anonymous Anonymous said...

بنده متوجه نشدم این کاممت گزار نا شناس ( لا اقل ته کامنت یک اسم الکی بنویسید )
کدام مطالب نخ نما !؟ را میفرمایند ٬ یا کدام حقایق ایران !؟ هموطن گرامی بنده که
سالیان درازتری از جناب بهنود !!دستی در دنیای مطبوعات و سیاست دارم این خبر را
هرگز در جایی نخوانده بودم که سازمان امنیت غرب !!اینقدر دنبال اگاه شدن است که
بتاپاله !!برژنف هم میخواسته دست برساند تا از مریضی احتمالیش اگاه کند اربابان غربی را
و بنده نمیدانستم مدفوع !!برژنف هم بسته بندی شده و در خاک کشور شوراها بایست
بگل مینشست !!!حالا چی تو ایران هست که شما نمیدانید و بهنود میداند !؟ مگر بهنود
جاسوس دم دستگاه این و انست !؟ مسلم بدانید انقدر بایران دلبند هست که بخاطر
شیخ و شاه خلاف برقراری ایران قلم نزند. ساعدی از کانادا

 
At May 27, 2007 at 3:03 AM , Anonymous علی said...

مرگ را باور داریم و اینچنین دنیا را چسبیده ایم و از هیچ کاری فروگذار نیستسم اگر مرگ نبود ببین که چه بر سر هم می آوردیم.
در ضمن مسعود عزیز هر چند من معتقدم
که حرف درست را از هر کجا و هر کس که باشد باید خواند و شنید ولی نوشته های شما ملاکیست برای مراجعه به نوشته گاه آن، مواظب باشید وامدارتان نکنند بعض این قوم که خطر بعضی از آنها کم نیست خودشان هم میدانند که وقتی نوشته ایی از شما در جایی باشد مراجعه به آن چندین و چند بار می شود

دوستتان دارم
پیروز باشید

 
At May 27, 2007 at 5:33 AM , Anonymous varshasb said...

متشکرم

 
At May 27, 2007 at 12:47 PM , Anonymous Anonymous said...

با سلام خدمت اقای مسعود
بهنود مدتی است موضوعی ذهنم را
مشغول کرده فکر کردم با شما در میان بگذارم با توجه به نوشته امروزتان که در مورد عراق بود این موضوع برایم تداعی شد...

ازادی ودمکراسی با اینکه لازم وملزوم یکدیگر هستند ولی یک مفهوم نیستند .... در واقع ازادی حادثه ایست که در یک لحظه اتفاق میافتد ولی برای بوجود امدن یک دمکراسی سالها شاید حتی به صدها سال نیاز باشد . چنانچه که میتوان گفت که جوامعی که بسیار پیشتاز هم هستند همچنان در را ه دمکراسی هستند وبه ایده ال نرسیده اند چون امریکا (که 200 سال در این راه است ) یا فرانسه یا حتی سوئیس که بیش از 700 سال از بنیانگذاری ان میگذرد .
بنابراین موضوعی که این روزها روشنفکران تقریبا سرتاسر دنیا با ان موافق هستنددر واقع دمکراسی است که نمیتواند یک شبه اتفاق بیفتد و توسط هیچ نیروی خارجی قابل تحمیل نیست و در حقیقت این مردم هستند که بایستی به مرور ایام بیاموزند ..که البته لازمه این مهم وجود بستر ازادی است .... واگر چنانچه این بستر نباشد...
مرورایام به خودی خود جامعه دمکراتیک ایجاد نمیکند حتی اگر هزاران سال بگذرد (مثل ایران /مصر/چین)
پس ازادی شرط لازم دمکراسی است که این حادثه بر خلاف دمکراسی نه در یک شب که در یک لحظه اتفاق میافتد .. مثال ساده ان ازادی از زندان است ... ودر یک جامعه که دچار استبداد است و دیکتاتوری انرا اداره میکند در لحظه مرگ دیکتاتور این اتفاق میافتد... که این حادثه همیشه توسط مردم گرفتار ان جامعه اتفاق نمیافتد ...ودر بسیاری از مواقع یا کاملا توسط نیروئی خارجی اتفاق میافتد ویا یک نیروی خارجی به مردم دیکتاتور زده کمک میکند تا خود را ازاد کنند... و متاسفانه در همه موارد با جنگ و خونریزی همراه است... مثالهای ان در تاریخ معاصر ما موجود است .. روسیه وتمام کشورهای اقماری ان ..هنوز یادمان نرفته دهه نود تمام اخبار از جنگ وخونریزی در اروپای شرقی خبر میداد ولی اکنون ازاد شدند و در راه دمکراسی قدم برمیدارند (همانطور که میدانیم این ازادی خود را به کمک نیروی خارجی به دست اوردند .. ومیبینیم که نیروی خارجی این کار را کرد وشد) ..یا حتی اروپا در جنگ جهانی دوم چنانچه امریکا به کمکش نیامده بود همچنان سرنوشت دیگری داشت..
کمک گرفتن از یک نیروی خارجی برای ازاد شدن نشانه حقارت یک ملت نیست ..بلکه ازادی نیازی است که به هر طریقی بایستی به دست اید ......
مثالی میزنم تصور کنید که غواص هستید و با کپسول اکسیزنی به زیر دریا رفته اید اکسیزن شما تمام میشود و تنها کسی که در دسترس شماست ومیتواند به شما کمک کند بدترین دشمن شما است ایا دست کمک اورا رد میکنید؟؟؟؟ ....... .... میخواستم در صورتیکه اشتباه میکنم مرا وکسانی که مثل من فکر میکنند را روشن فرمایید. قبلا از توضیحات شما متشکرم ..... مینامرادی .

.

 
At May 27, 2007 at 8:24 PM , Anonymous Anonymous said...

خانم مینا مرادی


دشمن شما !!در ته دریا نه تنها بشما از اکسیژنش کمک نمیدهد بلکه اگر توانست
گلویت را میفشارد تا از شرت راحت شود

قضیه جنگ دوم جهانی آمریکا و انگلیس پیروز برخورد تمدن غرب بودند آلمان
محور اصلی تمام تمدن غرب بوده بخصوص از لحاظ فلسفه

اشتباه میکنید تکرار تبلیغات ان جنگ را برای عراق و افغانستان ....اخه خانم
با سواد کجا ژاپن افغانستان بوده !!؟ و آلمان عراق !؟
حتما زیر دریایی های مدرن ژاپنی که در سواحل غرب آمریکا پرسه میزدند انهم
در سالهای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ را با حقه های بافور دست ساز افغانستان مقایسه کرده اید
که باین نتیجه رسیده اید که امریکا بالمان و ژاپن ازادی و دمکراسی و تمدن !! ارمغان
کرده و پس ایران چرا نه !؟

 
At May 28, 2007 at 9:59 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام اقای بهنود دلم نمیخواهد از سایت شما برای پاسخگوئی به این شخص ناشناس استفاده شود ولی راه دیگری نداشتم با این وجود شما مختار هستید مثل همیشه
در انتشار ان

اولا. بله به صراحت میگویم که میتوان زاپن را با افغانستان وعراق را با المان مقایسه کرد چرا که اینجا صحبت از ازادی است نه صحبت از میزان بیشرفته بودن انها

دوم انکه ا فغانستان ...فعلی خیلی وضع بهتری از افغانستان زمان طالبان دارد واقعیت را میتوانید از افغانیانی که هم اکنون در افغانستان زندگی میکنند ببرسید.در مورد عراق وضع فرق میکند وجای بحث وگفتگو فراوان دارد ...ولی انچه که مسلم است در مورد هر دو کشور بسیار زود است که به قضاوت بنشینیم در حالیکه در تاریخ معاصر خود اروبای شرقی را داریم که حدود یک دهه کشتار بود ولی نتیجه بسیار عالی ...
سوم انکه وقتی در زیر اب هستید ودارید خفه میشوید دیگر فکر نمیکنید که دشمن ممکن است به شما خیانت کند این کار را میکنید واگر راهبران فکری جامعه ما فکری برای هدایت حرکتهای مردمی نکنند کار به اینجا خواهد رسید...
چهارم...منظورتان از عبارت (اخه خانم باسواد ) چه میباشد ایا قصد توهین داشتید یا تحقیر ؟؟ایا برای جواب دادن به کسی که مثل شما فکر نمیکند استفاده از این زبان را لازم دیدید؟؟من حتی میتوانم بس از یک گفتگوی محترمانه با ارا ئه دلایل محکم با شما همعقیده شوم.. باشد تا بار دیگر ادب را شرط لازم گفتگو قرار دهیم متشکرم از حوصله اقای بهنود.مینا مرادی

 
At May 29, 2007 at 8:20 AM , Anonymous ghazanfar said...

haghighatan ma ham ke nafahmidim manzuur ba ke bud; be dar che goftand ta divar che beshnavad; ahyanan gharar ast che kasi motavaffa gardad ke aghayaan bayad havaas jam konand!

 
At May 29, 2007 at 2:59 PM , Anonymous باراني77 said...

زماني كه يك نفر همه كاره باشد يا حتي تظاهر شود كه همه كاره است، مسلمست كه سيستم از خيال فقدانش به لرزه در مي آيد و طبيعتا مي كوشد ضعف و بيماري اش را پنهان كند. اتفاقا در چنين كشور هايي بازار شايعات هم داغ است، حكايت سرطان آقاي خامنه اي و نزديكيشان به مرگ را شنيده بوديد؟ تا آن سوي آب ها آمده بود؟

 
At May 30, 2007 at 8:32 PM , Anonymous Anonymous said...

Hi

Mr. Behnoud, you are definitly different with all other Iranian journalists or political analist. What makes you different is:
1- You are neither Communist nor afraid of Stalinist watchdogs.

2- Your pen is free of dependencity to any political group

3- You try hard to stick to the facts rather than ideological taboos

That is why one like your style and admire it eventhough maight not agree with you 100%

One would imagine why Stalinist Communists or radical religious hate you so much.

God bless you

 
At June 2, 2007 at 3:04 AM , Anonymous Anonymous said...

با عرض سلام مجدد و با تشکر از اینکه با حوصله عریضه های مرا خواندید ومنتشر نمودید ...واقعیت اینست که نبودن دوستی در صحنه ترسیم شده ..یعنی( غواص واکسیزن )انگیزه اساسی چنین تفکراتی است ..مسلما اگر دوستی باشد ویا خود غواص توان نجات خود را حتی در نبود اکسیزن داشته باشد ...این فرض خود بخود منتفی است ...ولی از انجائیکه در طی این سالهای طولانی اگر نخواهیم خیلی دور برویم همین 30 سال ویا باز هم اگر بخواهیم نزدیکتر بیائیم همین 10 سال (از 2 خرداد) ملت ایران تلاش خود را برای یافتن اکسیزن نموده است در طی این ده سال از دوستان خود کمک گرفته است ولی متاسفانه دوستان نه تنها کمکی نکردند که راه را دشوارتر نمودند وبه خفگی نزدیکتر کردند ..انان به جای اینکه در فکر نجات ما باشند در فکر تغییر دشمن بودند وبرای اینکه او را به راه راست بیاورند دل سوزاندند..وصبر کردند وبه تعبیر خودشان خون جگر خوردند ..عده ای دیگر از دوستان نیز به این بسنده میکنند که مقاله ای که لبریز از خود سانسوری است بنویسند به این امید که فقط خاموششان نکنند ..ولی اینکه این مقاله چه مقدار از مشکلات مردم را حل میکند ..مثل اینکه در درجه دوم اهمیت است....همگی به نظر میرسد منتظرند که اتفاقی بیافتد ..احالا چه ا تفاقی والله عالم....انانکه صحبت از رای دادن به عنوان تنها حربه موجود میکنند ...اگر برهمین منوال پیش بروند وهیچ کار عملی نکنند وفقط به هشدارهای لفظی بسنده کنند ونهایتا چند مقاله با ترس ولرز بنویسند ..از همین الان نتیجه انتخابات بعد را برایشان میگویم ..97% رای برای اقای احمدی نزاد ...ایا فکر میکنید ما نمیتوانیم سوریه باشیم (چه چیزی از سوریه کمتر داریم!!!!)...عده ای هم که بدنبال انتخابات نیستند کاری بیشتر از انها انجام نمیدهند ...هیچ حرکتی بدون یک هدایت صحیح نتیجه بخش نیست حرکتهای مردمی را ریز ودرشت میشنویم ولی از انجائیکه راهبران وهدایت کنندگان جامعه انگار به نوعی مسخ شدگی دچار شده اند هیچ واکنشی برای راهبری این حرکتها از خود نشان نمیدهند ..بنابراین راه به جائی نمیبرد براستی حیرت انگیز است که این چه سکوت ورخوتی است که گریبانگیر تمامی جامعه فکری ما شده است!!؟؟ .......اینچنین است که ما میمانیم بدون اکسیزن ودشمنی که به شکل عملی دستی برای ازادی ما دراز کرده است!! ...
مینا مرادی

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home