Thursday, April 19, 2007

گیلاس چاق مشهدی

این مقاله روز سه شنبه در اعتماد چاپ شده اما چون نسخه اصلی اش را پیدا نکردم . متنش را اینجا برایتان می گذارم.

مهرداد خواجه نوری عمرش دراز، هست و شاهدست که روزگاری جمعی از شاگردان مدرسه کمال به سرکردگی آقای رجائی رفتند به در زندان قزل قلعه برای ملاقات با دکتر سحابی که آن جا زندانی بود. در چنین روزی که سالمرگ آن مرد بزرگ است اگر به ياد نیاوریم پس کی ثبت کنیم این وقایع نادر را.

مرد بزرگ آمد. مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی همپرونده هایش هم بودند و هر کدام برای ملاقاتی آمده بودند. شاگردان به پاخاستند دو سه تا شاخه گل هم کسی یادش نیست از کجا گرفته، یا از باغچه خانه کدامیک از بچه کنده شده، در دستشان بود. بچه ها کوچک بودند، بعضی از دیدن دکتر در محبس اشک به چشم آوردند. اما واکنش دکتر سحابی چه بود.

همان طور که دست می کشید بر سر شاگردی که جلو دستش بود و به او می گفت هنوز مبصر کلاس چهارمی، از زنده ياد رجائی پرسید مگر اين ها کلاس ندارند این وقت روز. اين جا چه می کنند.

اينکا از آن روزگاران چهل و چند سالی می گذرد. یادش بزرگ باد آن پیراستاد اما ...

به سال چهل و شش، به سرکردگی آقا جلال آل احمد چند تنی از اهل ادب و هنر رفتند به ملاقات داریوش فروهر، که از قضا آقاجلال از مشرب سیاسی وی راضی نبود. اسماعیل شاهرودی [آينده ] شاعر از آن ملاقات شعری هم ساخته به يادگار: ای قلعه، قلعه بمان، جای مهتران. من نیز فضولانه خود در ميان بزرگ تر ها جا زدم. از ترس هیبت زندان می لرزیدم. حکايت ها شنيده بودیم از آن جا.

تا آمد مرد بزرگ، فروهر با قامت خدنگ. اصلا دیدنش به روحمان جان دمید. همین دیدنش. با آن سبیل تاب داده، چه رسد که به نگهبان نهیب زد که آن کاسه را بیار. و در آن کاسه لعابی فیروزه ای گیلاس بود و یک تکه یخ، گیلاس ها را براق و خنک کرده بود. دانه درشت و گوشتالو. بدان خوشمزگی گیلاسی هرگز نخورده ام. داریوش خان پوشیدگی نداشت بلند بلند سخن می گفت و درشت درشت.

هیچ ابائی از زندانبانش نبود. ساعتی ماندیم و وقت برگشتن ندانم چرا از آن میان به من که کوچکتر بودم فرمانی هم داد. باید می رفتم و به طوری که کس نداند از احوال یک شاگرد مدرسه پرس و جو می کردم. از شاگردان دکتر سحابی. و خبرش را به پروانه خانم می دادم.

معلومم شد از سر فضولی، که آن شاگرد یتیمی است که وقتی دکتر سحابی به زندان افتاده خوف آن بوده که ترک تحصیل گوید. دکتر به دوستان – که فراوان بودند - پیام کرده بود که آن شاگرد را مراقبت کنند اما با رعایت همه جوانب حيثيتی، تا مبادا او درس را رها کند. حالا می خواست، يکی خارج از حلقه یاران و آشنایان برود و خبر آورد که آیا همه چیز درست است و مرتضی . م به درس مشغول. وقتی در زندان دکتر سحابی از نگرانی خود سخن گفته بود، داریوش خان از آن جا که خبر داشت که ملاقاتی دارد، به او اطمینان داده بود که من امروز می فرستم خبر بگیرند و شنبه که پروانه می آید خیالتان را راحت می کنم. چنین هم شد.

اينکا از اين مردان یاد می کنیم که هیچ کدام نیستند و شاگردانشان جز خاطره های خوش از آنان ندارند. اما تا فیضی از این تذکار برده باشیم، بايد پرسیدن که آيا شاگردان معلمان همدانی که به بندند. یا آن معلمان که نوروز به بند بودند، به اندازه دکتر سحابی و فروهر – که آن هر دو آدم های سیاسی فعال بودند و اين معلمان فقط برای حقوق صنفی خود تلاش می کنند - اجازه دارند به ملاقاتشان بروند. گیلاس خنک و چاق مشهد پیش کش.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At April 19, 2007 at 10:49 AM , Anonymous kazem said...

حالمان جا آمد برای آخر هفته مان خوراک ساختی مرد. دستت درد نکند. عجب گیلاسی جناب مهرداد خان حالا کجا هستند. به هر حال باید دستت را بوسید . دل سنگ می خواهد که این کلام در او اثر نکند.

 
At April 19, 2007 at 10:50 AM , Anonymous مراد said...

من که همین الان رفتم یک مشت گیلاس چاق و سیاه مشدی بردارم به یاد همه رفتگان و به یاد تو که قلمت طلات بریزم به حلق. اگر پیدا شود.

 
At April 19, 2007 at 10:51 AM , Anonymous سعید said...

جانم . جای همه سبز. لحظه ای در میان لبخند گریستم و تو می توانی فقط تو. این همه در روزهای اخیر که سالروز دکتر بود گفتند کجا حلاوت کلام تو را دارد

 
At April 19, 2007 at 10:52 AM , Anonymous جمال said...

فقط برایتان همین مانده که هی مرثیه بخوانید برای مرده ها . با زنده ها چکار می خواهید بکنید حالا که فعلا احمدی نژاد ها سوارند. فروهر ها را یا کشته اند و یا در گور کرده اند. فقط مانده برایتان خاطره گفتن همین.

 
At April 19, 2007 at 11:00 AM , Anonymous رضا said...

جايزه ی قلم طلايی را به مهندس سحابی دادند. به گمانم به دل خواهد نشست شرحی که از سحابی بنویسید.....

 
At April 19, 2007 at 12:07 PM , Anonymous حسین said...

پاینده باشید... از نوشته هایتان در اعتماد خیلی لذت می برم... کاش می شد از نزدیک از شما آموخت....

 
At April 19, 2007 at 11:37 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام
شما تصور می کنید که این اقایان دمی به تاریخ نظر میکنند
شمافکر می کنید شعور یا شهامت ان دارند که از ان بیاموزند
قلمتان پایدار که مانند شما مادر ایران زمین بخود ببالد دست کم این هم زبان شما

 
At April 20, 2007 at 5:24 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود

جمعه دلگيريش دوچندان شد براي من فلسفه خواني كه زندگيش اندوهي جاودانه است با خواندن مقاله گيلاس مشهدي شما .
اهل سياست نيستم اما براي همه انسانهاي بزرگي كه براي انسانيت و رشد و تعالي انسان در همه سطوح تلاش ميكنند احترامي از سر تحسين قائلم .
ابتداي مقال شما مرا به خاطرات گذشته انسانهائي پيوند داد كه يا اسمشان راشنيده ام يا خبر كشته شدنشان را – چه بدست گروهك مجاهدين به اصطلاح خلق يا اين تازگي ها بدست نميدانم كي ..قاطلان زنجيره اي-. بغض كردم براي شما چراكه من اينك در سنين 30 سالگي شايد در دوران ان سالهاي شما هستم "فضولانه خود را در ميان بزرگتر ها جا زدن" تمام عشقم اميدم آرزوهايم در چهره استادان انگشت شمارم برايم متبلور مي شود و نباشم ان روزي كه از اين دوران به اين غمگنانه اي ياد كنم ، رنج اور است.
بگذريم از اينكه شما در اين ياد اوريهاي خاطرات خود پيام اصلي تان براي سردمداران و حكام اين زمانه در جهت امكان آزاديهاي حد اقلي براي زندانيان در بند است، در هر حال اميدوارم بخوانند اينان - كه حتما يك روزي شاگرد بوده اند – و به پاس احترام استادي حق مطلب را از شما دريابند و اجازه دهند در اينده شاگردان اين معلمهاي در بند در خاطراتشان از ملاقاتهاي هر چند مختصر به شيريني ياد كنند. اميدوارم
هادي humansofya@yahoo.com

 
At April 20, 2007 at 11:31 PM , Anonymous مارمولک علامه said...

جانمان به لب رسید و کاممان بر نیامد. آقای بهنود ما مرده ایم شما از پرواز می گویید؟!

مارمولک علامه

 
At April 21, 2007 at 7:38 AM , Anonymous Anonymous said...

با سلام به بهنود
یادشان گرامی این بزرگ مردان
خوب از اساتید نوشتید(محشربود)حالا نوبت شاگردان است،شاگردان این استید چه کسانی بودند؟در حال حاضر کجا هستند؟وکدامشان مشق را درست نوشتند؟
بی صبرانه منتظریم
پیروزباشید
کاوه از ایران

 
At April 22, 2007 at 10:30 PM , Anonymous Anonymous said...

شاه بودو نقل-به فتح قاف - گیلاس مشهدی و نقل بید مشک . ناشکری کردند این جماعت ناسپاس . جزای آدم ناسپاس هم غربت است و داغ و درفش . ملامت گر خویش باشید این جماعت چشم سفید.

 
At April 23, 2007 at 9:10 AM , Anonymous پیام said...

اتفاقا در اعتصاب قبل از عید معلمها جلوی مجلس ، چند تا دانش آموز ابتدایی دیدم که ظاهرا در جواب پلیس برای دور شدن از اونجا میگفتن که اول باید معلمشون رو ببینن ، بعد میرن . با خوندن نوشته شما یاد اون صحنه افتادم

 
At April 24, 2007 at 2:36 AM , Anonymous Anonymous said...

گيلاس چاق مشهدي پيدا مي شود هركس فراخور حالش ولي ازگلو پائين مي رود ونفس پشت بندش بالا نمي آيد. دل كه خوش نباشد گيلاس چاق مشهدي طعم ندارد. آن گيلاس و آن مردان مرد كه هيچكدام گير نمي آيد.

 
At May 3, 2007 at 10:08 AM , Blogger Abbas said...

دستتان درد نکند
هر که از شاگردان دکتر بوده می فهمد که چه نوشتید و چه بر جان زدید
ما دانش آموز مدرسه کوثر بودیم دیگر مدرسه ای که دکتر به خرج خود ملکش را از سفارتخانه کشور خارجی خرید و وقف مدرسه کرد
هنوز به یاد دارم اول هر سال تحصیلی را و دکتر که همیشه اول و آخر کلامش اینگونه بود: درس بخوانید و مملکت را آباد کنید...

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home