Sunday, March 30, 2008

در رثای فریدون آدمیت


مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد

نسل امروز بداند، این آگاهی ها که امروز دارد، یا ندارد اما می تواند داشته باشد، از کجا آمده است. نسل امروز خوب است بداند تصویری که از گذشته خود و تاریخ خود دارد، اصلا شناسنامه واقعی و نه تخیلی که دارد حاصل تلاش های بی دریغ معدود کسانی بوده است که آخرینشان همین مرد که دیروز در گذشت. فریدون آدمیت.

ملت ها را به حرکت هائی که می کنند، به برخوردهائی که با روزگار داشته و دارند، چه در زمينه هائی که خود می سازند، یا در بستری که دیگران آماده می کنند، به پیشقدمی شان در گشودن گره های ذهنی بشر، به پیشگامی شان در ساخت وسایل و کشف راه های تازه اندیشه، به چراغی که پیش پای نسل ها می افروزند، به نقشی که در تمدن بشری ایفا می کنند، به تصميم های درستی که در لحظات خطیر می گیرند، و سرانجام به انسان های بزرگی که از میانشان برمی خیزند، ساخته می شوند، آوازه می گیرند، و موجب افتخار کسانی می شوند که در آن سرزمين بعدها متولد خواهند شد و به آن زبان سخن خواهند گفت. و این مجموعه داد و ستد، می شود تاریخ هر ملت. ورنه هر گل و لجنی، لولو و مرجان نشود.

وگرنه دیده اید ساکنان غمزده گوشه گمشده ای از آسیا را که سر به زیر ترین مردم جماهیر سوسیالیستی بودند و صدای آخشان به گوش کسی نرسید، اینک مجسمه ای در میدان بزرگ ساخته اند و دنیا را به تماشا خوانده اند که مائیم که از پادشاهان باج گرفتیم، چرا که چنگیز مغول از ما بود.در گوشه ای دیگر از اروپا، باز گوشه مهجوری، مدعی اسکندری شده اند. تا بدانی که هر قوم و هر دسته ای را به افتخار نیازست. و تا بدانی که تا چه اندازه می توان با نوازش گوش موجودات افتخار طلب، بر دوششان سوار شد . که شده اند.

ما ایرانیان، در سده های خلاء، نه فقط خلاء قدرت و جنگاوری، بلکه خلاء اندیشه و حرکت، تاریخ را گم کردیم و دل بسته مرده ریگ هائی شدیم که بر آنان هم دقیق نشده بودیم و اصالتشان و تعلقشان به ما محرز نبود. این بیماری مهلک شلختگی و قضا قدری این نیز بگذرد– تلاشی نباید کرد چو هر کس که دندان دهد نان دهد – خطرش آن نبود که تیری نفکندیم و غزالی نگرفتیم بلکه آن جا بود که عادت تفکر از ما دور شد. قهرمانان ما شدند یا موجودات افسانه ای برساخته ذهن و ذوق های هنرمندانه، که تاریخشان پنداشتیم و یا مترسک هائی که ارتفاع قامتشان به اندازه فریادهائی بود که می کشیدند و یا گشاده دستی بود که از خزانه غارت شدگان داشتند. تا شاعران و مداحان به نامشان سکه ادب بزنند.

اگر امروزه روز، بخشی از ما شهامت می کند و این می نویسد که خلائق مبادا به لالائی این افسانه ها به خواب روید، از آن روست که کسانی کوشیده اند تا تاریخ بی دروغ این کشور را از میان انبوه افسانه ها باز شناسند و بیرون کشند. چه تلخ کلامی است این که بدانیم لالائی قرون دور – لالائی کورش و داریوش با افسانه هائی پیرامون آن ها که هر چه دورترند، بزرگ تر جلوه کنند – چنان خوابمان کرد که از قهرمانان واقعی سال های نزدیک تر غافل ماندیم.

در نیمه قرن نوزدهم، که ساخت راه آهن و کشتی های بحرپیمای بزرگ و در نتیجه گسترش رفت و آمدهای انسانی، آدم ها را از حادثه ای که در فرانسه رخ داده بود – انقلاب علیه استبداد – با خبر کرده بود، ایران در موقعیتی به بدی پانصدسال قبل خود نبود. به محروسه ای که شمشیر آقامحمدخان قاجار تعیین کرده بود - گرچه بعد هفده شهر قفقاز از دست رفت- و در اثر فراوانی تخم و ترکه جانشین آقامحمدخان، مملکتی شکل گرفته و نخ هایش به بک مرکز متصل شده بود. اروپائی ها سفارت مقیم در تهران برپا داشته بودند. این می توانست شروع پرواز باشد. در این زمان حساس، دو مرد بزرگ به هم خوردند، تراژدی همین گونه ساخته می شود.

تراژدی برخورد ناصرالدین شاه و امیرنظام، اگر کسی مانند شکسپیر وجود می داشت، کم نبود از همه تراژدی هائی که شکسپیر از دل تاریخ جزيره زادگاهش بیرون کشید. امیرنظام بزرگ بود و از اهالی روزگار خود بود، نماسیده بود در قرون ماضی. به زودی زود این بخت یافت که قاجارهای عاقل او را معلم شاه آینده کردند، پسر جوانی که می باید در موقعی چنان حساس حکم براند بر سرزمین ایران. امیرنظام این بچه را نه فقط ساخت که از میان دسیسه های رقیبان فامیلی هم گذراند. همه برادران و عمویان مدعی را در روز موعود از دم تیغ گذراند تا مگر شاگرد خود را بر تخت بنشاند و با میلی که به پیشرفت در دلش کاشته بود سرنوشت ایران را تغییر دهد. اما چنین نشد، مناسبات قبیله ای رشد نکرده، در جامعه استبداد زده، دخالت های متمدنان اروپائی که به یارگیری به میان مناسبات قبیله ای آمده بودند، همه و همه چنان کرد که در نهایت ظلم به ایرانیان شد. آن شاگرد، معلم خود را – که به پاداش خدماتش تنها خواهر شاه را هم به او داده بودند –به اصرار مادر احساساتی شده بی فکر و خدعه سفارت فخیمه حیله گر عزل کرد و کشت. و خونی بر دستانش شتک زد که با وجود پنجاه سال کوشش برای امیرنظامی کردن نظام، تاریخ با او یکدله نشد.

امیرکبیر به دست شاگردش کشته شد اما آرمان هایش کشته نشد و در دل همان شاگرد ماند. این درسی است که باید گرفت از تاریخ. ناصرالدین شاه به همان نهالی که امیرکبیر در دلش کاشته بود، شد اولین پادشاه ایران که به طور رسمی به جهان سفر کرد. جهان را دید. نهادهای مدرن مانند دولت، پست، بیمه، بانک، استخراج معادن، بازرگانی خارجی، بودجه نویسی، تشکیل خزانه ای برای کشور آورد. – تا پیش از آن خزانه مال شاه بود و با مرگ وی میان مدعیان، بر سرش کشمکش در می گرفت. این اول بار بود بر اثر آن چه امیرکبیر گفته و شاگردش پذیرفته بود، این خزانه ماندگار شد و به ارث نرسید، تا بعد در زمان رضاشاه که شد پشتوانه اسکناس و هنوز هست.

اما چندان که امیرکبیر در حمام فین کاشان رگش گشوده شد، اسمش انگار از صفحه روزگار پاک شد. چرا چون قاجار سلطنت داشت. متملقان نقاشی های امیر را سوزاندند و عکس هائی که از وی گرفته شده بود نیست. می گویند در موزه ای در مسکو یکی هست. و هیچ کس نام از وی نبرد. حتی وقتی که یازده سال بعد از مرگ ناصرالدین شاه، انقلاب مشروطیت شد، زبان ها باز شد. گرچه مردم چنان آزاد شدند که برای قاتل ناصرالدین شاه مراسم بزرگداشت گرفتند، اما در جائی ثبت نیست که نامی و یادی از امیرکبیر برده شده باشد. حتی کسی نگفت آن ام الخاقان [مادر شاه وقت] که ازادی خواهان دشنامش دادند دختر دردکشیده امیرکبیر، اولین مصلح بزرگ تاریخ ایران است. نام و یاد امیرکبیر فقط در دل همان کس زنده بود که فرمان قتلش را داد. در نامه های ناصرالدین شاه هست که تا زنده بود حسرت نظم امیرنظامی می خورد و دیگر از بستگان امیر در فراهان کسی نمانده بود که به تهران نیاورد و قدر ندهد و بر صدر ننشاند. که تاریخ از این دست تراژدی ها بسیار دارد. به باورم این تراژدی از تراژدی بد پرداخته شده رستم و سهراب بیش تر به جان تراژدی نزديک است. هملتی و یا شاه آرتوری به ذهن می رسد.

باری ملت ها را تجربه ای که از گذشته شان میگیرند می سازد. سلسله ای می شوند که پیوند دارند، منقطع نیست تاریخشان. اما از تاریخ ایران، کسی به بزرگی امیرکبیر پاک شد. تا صدسال بعد، زمانی که ملت نیاز به قهرمانان واقعی داشت، نام بزرگش مفقود بود. گم بود و ماند تا جوانی که آزادی خواهی را از پدرش آموخته و شرح بزرگی امیر را در نهانخانه ها شنیده بود دامن همتی به کمر زد. این جوان در دارالفنون درس خوانده بود که یادگار امیر بود گرچه افتتاحش به او نرسید، پس وقتی در وزارت خارجه استخدام شد و راهی لندن و همزمان در مدرسه معتبر علوم سیاسی و اقتصاد لندن نام نوشت، برای تز دکترای خود همان را برگزید. کتاب امیرکبیر و ایران نوشته آن جوان، دکتر فریدون آدمیت، شصت سال قبل چاپ شد. به این کتاب مردم ایران، قهرمان بزرگ تاریخشان را نه افسانه گونه، بلکه بر اساس سند و تحقیقات علمی شناختند. و این نخست بار بود که قهرمانی از تاریخ ایران، نه از میان شعر و منظومه و افسانه پردازی ها، بلکه از میان سندها سر باز می زد. این خدمت از دکتر فریدون آدمیت سر زد. همان که دو روز پیش در بیمارستان تهران کلینیک تهران درگذشت.

گرچه امیرکبیر و ایران – که تلخ باید گفت که تا انقلاب شش چاپ شد، و از آن زمان به محاق توقف رفت تا نزدیک سی سال – بزرگ ترین اثر آدمیت است، اما بی اشاره به کارهای وی شناخت ایرانیان از مشروطیت کامل نیست. مرد بزرگ بعد از امیرکبیر و ایران متوجه همه آن تحولی شد که بعد از امیررخ داد، پس زمینه جنبش مشروطیت را تنها آدمیت بود که باز کرد، چنان باز که برخی از بازماندگان مشروطه تاب نیاوردند. اما مرد کار خود را کرد. آن چه نوشته در سرفصل تحقیقات تاریخی و تتبعات علمی تاریخ ایران جا می گیرد.

سخت گیر بود، شاگردی نساخت، معتقد به مراد و مرید بازی نبود. بیست و چند سال گذشته را پیر و دردمند در طبقه دوم همان خانه ساده یوسف آباد گذراند. نادر کسانی مانند علی دهباشی به قلعه اش راه داشتند. به کمتر کسی اعتماد داشت جنان که به دهباشی. به مقاله ای که علیه سامانه های حقوقی و قانونی جمهوری اسلامی نوشته بود حقوق بازنشستگی اش را قطع کردند. اما بر دامن کبریائی اش گردی ننشست. در همه این سال ها تندروها، به طرز خطرناکی با وی دشمن بودند. به طرز باورنکردنی این دشمنی را از یاد نمی بردند. سرنوشتش بود که مانند مقتدایش امیرکبیر، با استبداد درگیر باشد.

کارها باید کرد تا نسل آینده بداند، آن ها که قهرمانان بزرگ ملت را چنان که هستند به آن ها نشان می دهند و می شناسانند، کارشان کم از قهرمانی نیست. فریدون آدمیت این مرد مغرور و دیررام معامله نمی کرد. چنان که در مخالفت با استقلال بحرین نامه ها نوشت که موجب شد از مقامات عالی که در زمان پادشاهی داشت معزول شود، و پس از نظام پادشاهی هم نامه ها نوشت در تطبیق نداشتن قانون اساسی جمهوری اسلامی با دموکراسی و با خواست یک صد ساله مردم ایران. اما در عین حال همه مغروری، افتادگی علمی داشت.

روزی در خانه اش، چون از اهمیت و ارزش امیرکبیر و ایران می گفتم، که به باورم بیش از تاریخ مشروطیت کسروی و میراث خوار استعمار دکتر مهدی بهار بر روشنی فکر ایرانیان اثر گذاشته است، گفت نه، روزگار عوض شده بود اگر من هم نمی کردم، بزودی چنین کاری به ذهن دیگری می زد و می نوشت. شاید هم بهتر.

اما بهتر و دقیق تر و راهنما تر از آن چه آدمیت در باب ریشه های اصلاح طلب، تفکر مدرن، جنبش مشروطه و زمینه های آن نوشته، نوشته ای در زبان فارسی نیست. نامش بزرگ باد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At March 30, 2008 at 2:06 PM , Anonymous حميد رضا said...

ممنون از شما باز هم مثل هميشه خيلي از چيزهايي كه نميدونستم را از شما ياد گرفتم.

 
At March 30, 2008 at 4:21 PM , Anonymous Anonymous said...

That was a beatiful article, in his honor I made a wikipedia article for him. Please see and feel free to edit as you know him far better than me.

http://en.wikipedia.org/wiki/Fereydun_Adamiyat

 
At March 30, 2008 at 8:11 PM , Anonymous خسته said...

آقای بهنود، گاهی نثر شما خیلی گنگ و نامفهوم میشود؛

گرچه امیرکبیر و ایران – که تلخ باید گفت که تا بعد انقلاب شش چاپ شد، و از آن زمان به محاق توقف رفت تا نزدیک سی سال

من که درست متوجه نشدم....یعنی "بعد از انقلاب شش بار تجدید چاپ شد و سپس توقیف شد"؟ یا " قبل از انقلاب"؟...بهرحال من همین را میدانم که یکی از افتخارات هاشمی رفسنجانی و طرفدارانش، کتابی است به "قلم" ایشان با عنوان "امیرکبیر، قهرمان مبارزه با استعمار" (یا همچین چیزهایی) که البته هیچ وقت رغبتی به خواندنش در خودم احساس نکرده ام. و یک سوال: از آنجا که گفته اید به غیر از کتاب شادروان آدمیت ، تحقیق دیگری در مورد امیرکبیر نوشته نشده است،آیا زنده یاد علی حاتمی برای سریال ارزنده اش، "سلطان صاحبقران" همان کتاب را مبنا و ماخذ قرار داده بود؟

 
At March 31, 2008 at 12:00 AM , Anonymous محمود said...

دست مریزاد بهنود نازنین

زیبا چون همیشه اینک از زنده یاد «آدمیت» نوشتی. گاهی به این می اندیشم که ایران اگر شما را نداشت، کدام سالاری از اهل قلم از بزرگان اش می نوشت؟

شادزی

 
At March 31, 2008 at 2:22 AM , Anonymous Anonymous said...

بنده جایی خوانده ام که شاید از ریشه غلط باشد ٬ که دکتر نراقی اکثر تفکراتش از نوشته های
همین بزرگ نویسنده اسناد تاریخی فریدون آدمیت نشئت گرفته و اگر متفکران غربگرا بخصوص
بقول بزرگیاد جلال آل احمد غربزده ها !! اینهمه عداوت با ایندو دارند بخاطر سهم زیادیست که
آدمیت و نراقی پایه و اساس نهضت مشروطیت را بروحانی های اصلاح طلب و مشروطه خواه داده اند
و کمتر آخوند زاده و کسروی و...را سهیم کرده اند ....و گویی حق بجانب آدمیت و نراقی بود که انقلاب
بهمن ۵۷ را بچشم خود دیدند وبر خرده گیرانشان فهماندند که پر بیراه ننوشته بودند ٬ جامعه کهن ایرانی
از کمبوجیه تا خمینی ثابت کرده محور دین و مذهب همیشه بر خواسته !! از فرهنگ یونیکش اصلی ترین
پایه حکومتش بوده اقتدار مغ های زرتشتی در دوره ساسانیان و ظهور اسلام و شیعه گری از بعد ساسانیان
تا همکنون ... و همیشه هم مخالفانش را داشته بنام های مختلف که بعد از مشروطیت باسم جماعت مترقی
و یا غربگرا و غربزده . با تشکر کریم ازمونترال

 
At March 31, 2008 at 3:29 AM , Blogger masoudbehnoud said...

آقا با خانم خسته به نظرم روزنامه زیاد می خوانند و فقط روزنامه می خوانند و یا به زبان دیگری غیر از فارسی زندگی می کنند و کم کم عشوه های زبان از یادشان رفته یا اصلا به یادشان نبوده است. من یکی از شاگردان آقای بهنود هستم و تمرین می کنم شاید مانند ایشان بنویسم خیلی ها به من می گویند که تو و [...] و [...] از روی بهنود می نویسید که برای من افتخارست آن دیگران را نمی دانم. در آن جمله هم اگر "بعد" را با کسره بخوانید مشکلتان حل می شود. اما در مورد سلطان صاحب قران در جاهای مختلف نوشته شده که مرحوم حاتمی با آقای بهنود بر روی سناریوهائی که داشت کار و مشورت می کرد. اگر امیرکبیر و ایران را خوانده باشید می دانید که آن کتاب فقط تحقیق خشک و صرف است و ما هم به راهنمائی آقای بهنود دانستیم که دو نوع نگاه به تاریخ وجود دارد یکی گزارشی مانند کسروی و خود آقای بهنود که استادم می گوید ارزششان زیاد نیست یکی هم بر اساس سند و تحقیق که کاری است که آدمیت کرد. نامش گرامی بود منتظر نوشته آقای بهنود بودم .

 
At March 31, 2008 at 9:36 AM , Anonymous Anonymous said...

Very well said, especially the following paragraph. EXCELLENT!


چه تلخ کلامی است این که بدانیم لالائی قرون دور – لالائی کورش و داریوش با افسانه هائی پیرامون آن ها که هر چه دورترند، بزرگ تر جلوه کنند – چنان خوابمان کرد که از قهرمانان واقعی سال های نزدیک تر غافل ماندیم.

 
At March 31, 2008 at 12:35 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقای بهنود،
چقدر خوب می بود اگر آثار این تاریخ نگار فقید خصوصا کتاب امیرکبیر از طریق اینترنت به صورت فایل آکروبات مورد دسترس و استفاده علاقمندان قرار می گرفت. متاسفانه آثار مکتوب اندیشمندان این سرزمین همواره در کنجی مهجور و بدور از دسترس عموم بوده است واین خلاء خود، یکی از دلایل اوضاع کنونی است.
با احترام

 
At March 31, 2008 at 2:04 PM , Anonymous Anonymous said...

سيد ابوالحسن مختاباد
آقاي بهنود گرامي ضمن سپاس از نوشته اتان بايد بگويم كه كتاب امير كبير و ايران مرحوم آدميت بعد انقلاب توقيف نشد ضمن آنكه قبل از انقلاب هم چنين نبود . اين كتاب تا به امروز نه باز تجديد چاپ شده است.چاپ اول 1324 و چاپ نهم 1384 يا 85 و بعد از انقلاب هم تا كنون 4 بار تجديد چاپ شده است و اگر زماني هم در بازار نبود به دليل مشكلاتي بودكه مرحوم حيدري و انتشارات خوارزمي داشتند وگرنه اين كتاب بعد انقلاب توقيف نشد اگر چه برخي از كتابهاي ديگر اقاي آدميت همچنان در محاق توقيف قرار دارند .
با سپاس دوباره

 
At March 31, 2008 at 3:27 PM , Anonymous ابراهیم .م said...

ممنون از آقای مختاباد، در ضمن برای اطلاع آن دوست که اشاره کرده اند آن کتاب هاشمی ارزشی ندارد و کپی برداری ناقضی است از کتاب مرحوم ادمیت اما این اهمیت را دارد که نشان می داد این شخص از جوانی حواسش کجا بود و می خواست که بشود . نه اسدآبادی و شیخ فضل الله بلکه امیرکبیر الگویش بود و در دوران دولت هم شعار درست کرده بودند امیرکبیر ایران. اما امیرکبیر فلاحیان نداشت که بر جان و مال مردم مسلطش کند

 
At March 31, 2008 at 3:29 PM , Anonymous Anonymous said...

بار ها خواندم پس فردا که مغازه ها باز شد می روم و کتاب های ادمیت را می خرم چقدر ما [ببخشید من] خر بودم که تا بود قدرش را ندانستیم. این که نوشته اید آن قدر برایم تکان دهنده بود انگار در سی و سه سالگی یک باره متولد شدم. ای عجب . آقای بهنود ترا به خدا نوشته هائی را که در این مورد دارید کتاب کنید ما احیتاج دارید این حرف ها را بدانیم . خواهش. هم شادم و هم بغض کرده ام به خدا

 
At March 31, 2008 at 3:38 PM , Anonymous بنده خدا گیلانی said...

جناب مختاباد نویسنده و محقق محترم به نظرم دقت نفرمودند که جناب بهنود نوشته اند "توقف" ننوشته اند توقیف. اشاره شان به چاپ ها هم درست است جز این که با رجوع ما به خوارزمی معلوم شد که از سال 55 تا 84 متوقف شده بود که همان سی سال می شود با اندکی تسامح. ولی به هر حال خوب شد که آقای مختاباد ریز ماجرا را فاش کردند

 
At March 31, 2008 at 11:45 PM , Anonymous غریبه said...

مثل همیشه عالی. رفتم ایران حتما می خرمش. ممنون بهنود عزیز

 
At April 1, 2008 at 3:41 AM , Anonymous Anonymous said...

روانش شاد باد . و همچنین درود بر شادروان عبدالحسین زرین کوب . پاینده باد شیرزن ایران سیمیس بهبهانی که یک کوه مرد است .

 
At April 1, 2008 at 8:37 AM , Anonymous Anonymous said...

سيد ابوالحسن مختاباد
ممنون از اين دوست كه تذكر دادند كه كلمه توقف را من توقيف خواندم اما بخش دوم سخنانشان درباره توقف هم درست نيست چون در تمامي اين سالها كتاب امير كبير و ايران دچار توقف هم نشد جز شايد در دوره بين 78 تا 84 وگرنه در بعد از انقلاب چند بار چاپ شدو تيراژش هم 5500 بود كه در مقايسه با كتاب هاي ديگري كه چاپ مي شوند تيراژ و فروش بسيار خوبي داشت

 
At April 2, 2008 at 4:38 AM , Anonymous Anonymous said...

ممنون از شما. ولی نسل ما چه کند که بزرگانش را نمی شناسد یعنی این حکومت نمی گذارد که بشناسد و شما وقتی که می میرند از آن ها یادی می کنید که دیرست. چرا دست به کار شناساندن این گوهر هائی که گوشه های ایران افتاده اند نمی شوید. دست کم شاگردانتان را هدایت کنید که این کار را بکنند.

 
At April 2, 2008 at 4:04 PM , Anonymous Anonymous said...

ای آقای بهنود تو را به ارواح خاک پدرت قسم . تا زنده هستی از این قسم مطالب برای ما بگو . به سر جد اطهرت قسم انگار ما اصلاً هیچ چیز نمی دانیم. ما اصلا اسم ایشان را هم نشنیده بودیم .[...] آقا ما عمرمان را همینطوی تلف کرده ایم نفهمیدیم کی آمد کی رفت چی بود چی شد . تو را به خدا از این افراد بیشتر برای ما بگویید . ما تشنه هستیم .

 
At April 3, 2008 at 4:43 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام
آقای بهنود خسته نباشید
نوشتهای شما در رابطه با تاریخ برای نسل جوان بسیار مفید خواهد بود.

 
At April 3, 2008 at 12:42 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام در هفت سالگی وبلاگ فرشاد امیر ابراهیمی خواندم که با وی دریک زندان بودید و وی را نصیحت میکردید ؟ آره راسته ؟ میشه از اوو بنویسید ؟ خیلی ها به وی مشکوک هستند واقعا میخوام نظرتونو بدونم - افسانه از شهسوار

 
At April 3, 2008 at 2:16 PM , Blogger saeed said...

جناب بهنود عزیز
من فکر میکنم تا همین حد که اشاره ای دارید و یادی میکنید از اهالی قلم با نگارش زیبا وقلم سحرآمیز خود جای مباهات دارد زیرا خوشبختانه نسل جوان به شما اعتماد دارد و سفارش شما را به گوش جان می پذیرد.فریدون آدمیت برای من که هم نسل شما هستم انسان شناخته شده ای بود اگرچه به قول( سایه) در وطن خود غریب امیدوارم نسل جوان با مطالعه آتار این مرد بزرگ جبران مافات کند .

سعید-همدان

 
At April 4, 2008 at 12:18 AM , Anonymous خسته said...

آقای "مشابه مسعود بهنود" (با یک "ب" قرمز رنگ در ابتدا البته):گر حتی آن "بعد" را با کسره هم بخوانیم باز هم مشکل حل نمیشود چون آن "تا" ی قبل از بعد (چه پیچیده شد قضیه!) زیادی است. شما کماکان افتخار کنید و مقلد بهنود باشید اما یادتان باشد "مشابه" های موجود در بازار، معمولا خریداران را جلب نمیکنند ...از لوازم یدکی و دارو بگیرید تا پوشک و کاندوم و غیره. در ضمن تشکر میکنم از آن سه دوستی که با تفسیر آن جمله نادرست آقای مسعود بهنود بهنود (اصلی را میگویم) داستان چاپ کتاب فریدون آدمیت را برای من و دیگرانی که از درک "عشوه های زبان" ایشان عاجزند، روشن کردند

 
At April 4, 2008 at 3:24 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام من را از سرزمين گرم اسپانيا پذيرا باشيد.من از شما براي معرفي مشاهير كشورم تشكر مي كنم . من هر كجا باشم ايراني هستم. اين بيوگرافي ها سرنخي براي مطالعه سرگذشت بزرگان به دست ما مي دهد. مثلاً بعداز معرفي [...] من به دنبال شخصيت ايشان رفتم . هرچند منابع زيادي در اختيار نداشتم . اما متوجه شدم كه ايشان از افتخارات كشور ما بوده اند . متاسفم كه از ايران مهاچرت كردند. ما هميشه مرده پرست هستيم.

 
At April 4, 2008 at 4:37 PM , Anonymous Bardia said...

سلام اقای بهنود عزیز. کاشکی بیشتر در مورد خود دکتر آدمیت می نوشتی. صاحب نظران دلسوز کشور ما، زنان و مردان بزرگ منش ما، افتخارات معاصر ما، دارن ما رو ترک می کنن. بدون جایگزین، بدون یادگاری ماندگار، جمهوری اسلامی صدای معلمان جامعه رو بریده. یه کاریکاتور دیدم وقتی بچه بودم از یه جوخه اعدام توی شیلی که داشتن به نتهای آواز (به نشانه صدای) یه مخالف رو شلیک می کردن. اون کاریکاتور می خواست بگه که با حتی اگه صاحب نظر رو بکشی صداش باقی می مونه. صدای آقای آدمیت هم باقیه. دلیل عداوت جمهوری اسلامی با اقای آدمیت هم همین صداست که همیشه تو گوششون می پیچه.

 
At April 4, 2008 at 6:39 PM , Anonymous Anonymous said...

کتاب امیر کبیر و ایران را در سنین نوجوانی همزمان با سالهای بعد از انقلاب خواندم. بی نظیر و باور نکردنی است که امیر کبیر از همه دولت مردان پس از خود پیش رفته تر بوده است.
حتما این کتاب را بخوانید تا متوجه شوید که که ایران در چه پسرفت دردناکی گرفتار گشته است.

 
At April 4, 2008 at 6:43 PM , Anonymous Anonymous said...

من در ویکی پدیا براساس کتاب امیر کبیر و ایران مطالبی به صفحه امیر کبیر اضافه کردم که متاسفانه همگی حذف شد.

 
At April 5, 2008 at 9:12 AM , Blogger ebrahim said...

با درود
و امرزش روح دکتر ادمیت
و سپاس بی اندازه از پیش مقدمه بسیار اموزنده و به فکر انداز شما
در جواب دوستانی که از مرحوم ادمیت کمتر می دانند عرض شود به مصاحبه زیبای فرشاد قربانپور با ایشان در شهر وند امروز مراجعه شود که چه زیبا مشکلات امروز مان را در لفافه نقد کرده بود
شاد و سالم
یا حق

 
At April 5, 2008 at 10:12 AM , Anonymous فاروق said...

درود
یادشان گرامی
براستی که آنان که قهرمانان برگ ملت را چنان که هست به آنها می نمايانند، کم از قهرمانان ندارند و کارشان کم از قهرمانی نيست.
چه ديوار ستبری کشیده شده است بين ما و تاريخ مان.
چه پرده ايی ضحیم.
چه فاصله رخوتناک و ملال آوری.
قبلا هم در نوشته تان در رابطه با آقای سعيد حجاريان نوشته بودم که اين مهم فقط بر اهميت و سنگين شدن وظيفه انسان هايی همانند شما منجر می شود. کسانی که تاريخ معاصر را نيک میدانند و نيک می شناسند.
به خصوص که به قول خودتان ديد و نظرشان عاری از تعصب و جانبداری است که به حق این یزرگترين سم تاریخ است.
پس الطفاتی و اين گونه شناساندن را هر چه بيشتر و وسيعتر انجام دهيد.

فاروق

 
At April 6, 2008 at 2:07 AM , Anonymous Anonymous said...

با احترام فراوان به بهنود عزيز
اي كاش در كنار افتخارات اين بزرگمرد تاريخ اشاره كوچكي هم ميشد كه فرمان اعدام سيد علي محمد باب هم به دست او صادر شد
از اشتباهات اميركبير صحبتي نمي شود
به قول خودتان چرا چون فكر شيعه سلطنت دارد

 
At April 6, 2008 at 5:56 AM , Anonymous Anonymous said...

با درود به آقا مسعود
روزها در مرگ هم میهنان و دور بودن از آنان . هنوز فرصت نکردم تا یک بار سروده های فردوسی را روخوانی کنم. شرمنده ام

 
At April 15, 2008 at 10:18 AM , Anonymous بن بست said...

سلام آقای بهنود.مطلب خوب بود اما نه به اندازه مطلبی که برای زنده یاد علی حاتمی (رئیس نظمیه، آخه این چه وضعیه؟!)نوشتید. مدتی میشه که شروع کردم به خواندن "ما می مانیم" میدونید آخه این ترم درس گزارش نویسی دارم و همچنین کمبود ذخیره ی لغت.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home