Sunday, November 18, 2007

دائی جان ناپلئون در لندن



عکس از آدام صابونچیان
گزارشی درباره سخنرانی ایرج پزشگزاد طنزنویس نامی ایران را در بی بی سی فارسی بخوانید
یا در دنباله همین پست.

ایرج پزشکزاد، از مهمترین طنزپردازان معاصر ایران و خالق شخصیت دائی جان ناپلئون، در قلب انگلستان، در شهر لندن به دائی جان ناپلئونی ترین سئوال تاریخ ایران پاسخ گفت: "آیا انقلاب مشروطیت ایران کار انگلیسی ها بود؟"

این برنامه که به مناسبت بیست و پنجمین سال فعالیت کانون ایران در کتابخانه مرکزی شهرداری محله قدیمی و ایرانی نشین کنزینگتون برپا شد، با استقبال وسیع ایرانیان مقیم لندن همراه بود که یک ساعتی پای صحیت خالق دائی جان ناپلئون نشستند که قصد داشت به آن ها ثابت کند برخلاف نظر دولتمردان امروز جمهوری اسلامی و بعض نویسندگان، انقلاب مشروطیت ایران نمی تواند کار کسی به جز ایرانیان بوده باشد.

از آقای پزشکزاد تاکنون دائی جان ناپلئون، ماشالله خان در بارگاه هارون الرشید، خانواده نیک اختر، حافظ ناشنیده پند، انترناسیونالیسم بچه پرروها، مروری بر روابط چین و شوروی، مروری بر تاریخ انقلاب مشروطیت، طنز فاخر سعدی، مروری بر انقلاب کبیر فرانسه و مروری بر انقلاب اکتبر، پانزده خرداد، مصدق باز هم مصلوب و چند ترجمه برجاست که بیش تر آن ها در ایران و بعضی در آمریکا و نقاط دیگر گیتی منتشر شده است.

پزشکزاد علاوه بر طنزنوشته هایش که به زبان های غیر فارسی هم ترجمه شده، به عنوان یک دیپلمات قدیمی [سفیر سابق]، مترجم و پژوهشگر نیز شناخته می شود. وی در ابتدای سخنان خود بازگفت که در همه عمر مفتخر بدان بوده است که ایرانیان صد سال قبل با انقلاب مشروطیت خود اولین جامعه در منطقه آسیا و آفریقا بودند که محدودیت هائی برای استبداد ایجاد کردند.

آقای پزشکزاد با رد ادعاهایی که دال بر انگلیسی بودن انقلاب مشروطیت در برخی از اسناد آمده، ربط انگلیسی ها را با مشروطه خواهان موهوم دانست و با ذکر شواهدی، از جمله گفته های علنی سران جمهوری اسلامی نشان داد که روحانیون قصد دارند روایت تازه ای از مشروطیت را به عنوان کتاب های درسی و آموزشی ترویج دهند.

بر اساس ادعای خالق دائی جان ناپلئون که منبع و ماخذ آن را نیز مشخص کرد، کتاب های تاریخ روابط ایران و انگلیس نوشته محمود محمود و غربزدگی نوشته جلال آل احمد، اساس بازنویسی استادان جمهوری اسلامی از تاریخ مشروطیت است. پزشکزاد گفت در هر دو این کتاب ها انقلاب مشروطیت ایران کار انگلیسی ها دانسته شده با تاکید بر نقش شیخ فضل الله نوری به عنوان شهید راه آزادی که گویا قصد تاسیس جمهوری اسلامی را داشته اما دولت انگلیس با انحراف مسیر نهضت آن را به تاسیس سلطنت مشروطه با قانون اساسی شبیه به بلژیک تبدیل کرد.

ایرج پزشکزاد با نقل بخش هائی از نوشته های محمود محمود و جلال آل احمد آنان را دارای بیماری دائی جان ناپلئونی خواند که بر اساس جو زمان همه امور را زیر نظر انگلیسی ها می دانستند و به همین جهت انقلاب مشروطیت را هم استثنا ندانسته و کار بزرگ ایرانی را که قبل از هر کشور آفریقائی و آسیائی استبداد را سرکوب کرده و شاه و روحانیت را زیر قید قانون درآوردند کوچک انگاشته اند.

خود زندگینامه

خالق دائی جان ناپلئون بعد از این مقدمه با خواندن مقاله ای که بخشی از تازه ترین کتاب وی با نام گلگشت های زندگی [خود زندگینامه نویسنده] حکایت روزی را بازگفت که از لس آنجلس با هواپیما عازم واشنگتن بوده است و مشغول نوشتن این مقاله، اما کسی که کنار وی نشسته بود با دیدن خط فارسی به شوق می آید و خود را معرفی می کند که یکی از وزیران صاحب علم رژیم پهلوی بوده است.

پزشکزاد در روایت این ماجرا بازگفت که چون حتم داشته است که اگر خود را بشناساند همه روز را باید به گفتگو درباره دائی جان ناپلئون به سر کند، از این کار صرف نظر می کند و خود را با نام ابراهیمی معرفی می کند اما این هم مانع نمی شود که هموطن شروع به سخن کند و از گذشته ها بگوید تا سرانجام بدان جا رسد که در انتخابات آمریکا [که در آن زمان در جریان بوده] عامل تعیین کننده انگلیسی ها هستند.

"با چشمان برآمده پرسیدم انگلیسی ها در انتخابات ایالات متحده هم اثر دارند. هموطن گفت کجا ندارند. در همین کشور خودمان چه کار ها که نکرده اند از مشروطیت تا به امروز. بعد خودشان رفته اند و کتابی نوشته اند به اسم دائی جان ناپلئون که ما را بفریبند که نفوذشان را مسخره بگیریم. با تعجب پرسیدم یعنی نویسنده سوء نیت دارد. هموطنم گفت نه نه خیر. ایشان حسن نیت تمام دارد اما به کی؟ به همان انگلستان."

با نقل حکایت پزشکزاد ایرانیان حاضر در جلسه با صدای بلند خندیدند، و سخنران برای آن که نشان داده باشد که چقدر تفکرات دائی جان ناپلئونی در ذهن ایرانی ها سابقه و نفوذ دارد از دوران کودکی خود بدان چاشنی کرد؛ روزی که از مدرسه برای استقبال از ولیعهد وقت و همسر مصری اش فوزیه به خیابان ها کشانده شدند و در بازگشت وی گم شد.

وی گفت: "ساعتی طول کشید تا توانستم خود را به خانه مان در سه راه امین حضور برسانم. در آن جا خانم ها، محله را به هم ریخته بودند و حالا شادمانه پسر بازیافته را بغل کرده بودند. در همان حال پدرم که پزشکی تحصیل کرده بود، فریاد برداشت بابا انگلیسی ها می خواهند تخم و ترکه سلطنت ایران را به مصر بدوزند، بچه های ما چه گناه کرده اند."

سخنرانی آقای پزشکزاد در میان تحسین حاضران در ساعتی به پایان رسید که جمع با اعلام دکتر رضا قاسمی مدیر کانون آماده شدند بعد از چند برنامه ویژه به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد تاسیس کانون ایران از جمله ترانه هائی با صدای خانم سروش ایزدی و هنرنمائی ارکستری با ساز حمید رضا راستی و علی ترشیزی، برای پرسش و پاسخ با سخنران بازگردند.

پرسش ها

با اولین سئوال ها آشکار شد اکثر مردم، یا دست کم اکثر حاضران در جلسه بیش از آن که استدلال های بخش اول آقای پزشکزاد را پذیرفته باشند، مخلوق وی دائی جان ناپلئون را پذیرفته دارند و به هیچ رو قصد آن نیست تا با توضیحات تاریخی وی از نظر خود برگردند.

پرسش و پاسخ را خانمی روان پزشک گشود که با اشاره به تخصص خود به مصاحبه ای با دکتر دیوید اوئن، وزیر خارجه پیشین بریتانیا، اشاره کرد که در آن گفته زمانی که برای دیدار رسمی از مسکو عازم آن شهر بوده از سوی نخست وزیر تاچر ماموریت گرفته که موقع دست دادن نبض برژنف را بگیرد تا معلوم شود که شایعه بیماریش تا چه اندازه درست است.

خانم پرسشگر با تاکید بر این که پس درست است آن ها که می گویند یک کاسه ای زیر نیم کاسه انگلیسی ها هست، نشان داد که توضیحات بعدی آقای پزشکزاد هم وی را قانع نکرده است. به خصوص که به یاد آورد که در خاطرات سفیر بریتانیا در دوران انقلاب خوانده است که "ما از بیماری شاه خبر چندانی نداشتیم.إ"

پرسش کننده که با حرارت سخن می گفت، اضافه کرد "اگر زیر سر انگلیسی ها نبوده من نمی دانم ترکیه و سعودی را بعد جنگ جهانی دوم کی ساخت و بحرین را کی از ما جدا کرد. اگر این ها نشان حضور و نفوذ نیست، پس علامت چیست؟" پزشکزاد جواب داد علامت ظهور دائی جان.

اما پرسشگران دوم و سوم هم جز این نکردند. آنان در سئوالات خود با موضوع سخنرانی با احتیاط مخالفت کرده و با یادآوری دائم از دائی جان و مش قاسم نشان می دادند که آنان و استدلال هایشان را بیش تر در خاطر سپرده اند و چندان برایشان شیرین است که حاضر نیستند حتی به وساطت خالق همان شخصیت ها، فراموششان کنند و بپذیرند که دائی جان ناپلئونی نوعی بیماری است.

تاکید های مدام آقای پزشکزاد در پاسخ پرسش های حاضران، وقتی از جو سال های جنگ می گفت و این که در آن جو کسانی مانند محمود محمود و جلال آل احمد عجبی نیست که به آن نتایج شگفت در کتاب های خود رسیده اند، مدام با پرسش هائی تعقیب می شد که نشان می داد دائی جان ناپلئون بزرگ تر از آن است که خالقش تصور می کند.

چنین بود که وی در پاسخ سئوال هائی درباب شخصیت های نمایشنامه دائی جان ناپلئون، به تیپ هائی که هر کدام از شخصیت های قصه از روی آن ها الگوبرداری شده بود پرداخت و شیرین ترین بخش آن جا بود که الهام دهنده مش قاسم را افشا کرد و نمونه هائی از تکیه کلام های مش عباس [ملهم مش قاسم] را بازگفت. که دیگر خنده جای خود را به ریسه داده بود.

در بخش دوم، سخنران دریافت که استدلال "حضور همه جائی انگلیسی ها یک توهم است که به گذشته های دور برمی گردد" چندان در جمع نمی گیرد، پس حربه ای را برگزید که در آن تبحر دارد، به طنز متوسل شد و بر حکایت ها و تاکید های حاضران، در هر پاسخ یکی هم او افزود.

عشق کودکی

در پاسخ یکی از حاضران که پرسید قصه دائی جان ناپلئون تا چه اندازه تجربه شخصی شماست، گفت که شخصیت ها و مهم تر از همه دائی جان همان ها هستند که دائم دور و بر ما حضور داشتند من صیدشان کردم، اما تجربه شخصی ام نبود، جز همان عشق کودکی. وقتی کوچک بودم به دخترکی دل بستم که از خانواده ای ثروتمند بود و من به تأسی از شغل پدرم قرار بود پزشک شوم، نمی توانستم هم تراز و درخور او باشم. این بود که در همان موقع تحصیل به قلمزنی هم رو کردم و نامی هم در کردم، کار کوچکی هم پیدا کردم اما درست موقعی که دیگر آماده شده بودم برای رفتن به خواستگاری دختر را شوهر دادند به مردی ثروتمند.

اشاره ایرج پزشکزاد به زندگی سعید، راوی قصه دائی جان ناپلئون، است و لیلی دختر دائی جان ناپلئون و پوری فش فشو. رومانسی که در فیلم دائی جان ناپلئون ساخته ناصر تقوائی پس زمینه قصه ای بود که فرهنگ سیاسی ایران از آن رنگ و اثر گرفته است.

در همین بخش، پزشکزاد در یک جا خاطره ای نقل کرد از دوران دانشجوئی خود، زمانی که در پاریس درس حقوق می خواند و با استفاده از فرصت برای دیدار المپیک ۱۹۴۸ لندن راهی این شهر می شود برای نخستین بار: "آن زمان تنها راه سفر از فرانسه به بریتانیا کشتی بود، ما در عرشه کشتی بودیم وقتی که بعد از مدتی از بلندگو اعلام شد که در این لحظه برای اولین بار جزیره انگلستان دیده می شود."

"رعشه ای به تنم افتاد. با خودم گفتم پس این جاست آن سرزمینی که آفتاب در پرچمش غروب نمی کند، برگی از شاخه بی اجازه اش نمی افتد. انگار برق مرا گرفته بود."

و جلسه پرشور سخنرانی ایرج پزشگزاد در سالگرد تاسیس کانون ایران با صدای بلند یکی از حاضران پایان گرفت که وقت خداحافظی خطاب به سخنران گفت حالا آیا این سخنرانی هم کار انگلیسی ها بود یا نبود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At November 19, 2007 at 1:27 AM , Anonymous ashabestari said...

هيچگاه حماقت بشر را دست كم نگير. اين گفته يكي از شخصيت هاي داستانهاي آناتول فرانس است كه از قول اينشتن هم به كرارشنيده ايم و به نظر من اين عدم توانايي در درك ميزان حماقت بشر دليل اصلي ابتلا به بيماري دائي جان ناپلئون است. در برهه هايي از تاريخ رفتار جمعي ما گاهي به صورتي بوده است كه يا بايد آن را حماقتي عظيم دانسته، از بابت آن شرمنده و نادم سر به زير افكنيم و يا اگر از پذيرش اين ميزان حماقت در وجود خود ناتوان مانديم عاملي خارجي را در توهمات خود مسول كنيم و بدين ترتيب به خود و وجدان جمعي خود زحمتي بيش ندهيم. ملت آلمان و ژاپن پس از جنگ دوم جهاني با قبول حماقت هاي خود در جنگ طلبي و جنگ افروزي راه اول را پذيرفتند و ملت ايران فعلا مسرانه راه دوم را ادامه مي دهد

 
At November 19, 2007 at 2:46 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود خان ...شما هم بشیوه جناب پزشکزاد در اصل انگلیس را بزرگ کرده اید
و همه کارهای دنیا را زیر سر انها میدانید ٬ البته انگلیس در این دویست سال
اخیر بزرگ دنیا بود اما خب دورانش بپایان رسیده چرایش ساده است !؟
وقتی امریکای بعد از جنگ دوم جهانی ردای ابر قدرتی بتن کرد بانگلیس و فرانسه
و اسراییل تازه بنیان در حمله بمصر یک التیماتوم چند روزه داد و عبدالناصر را
نجات داد ...یهودیان با هوش اروپایی دریافتند دیگر لندن وپاریس بدردشان نمیخورد
و نیویورک را بقدومشان مزین کردند و امروزه از انجا بدنیا نه حکمرانی که بیمه
زندگانی چند هزارپساله اشان را تمدید میکنند ...فردا را نمیدانیم شاید دوران
قوم عجوج و مجوج ( همان چینیان !!) و اخر دنیا طبق بشارت کتب اسمانی باشد

 
At November 19, 2007 at 3:13 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود
این مطلب شما مرا واقعاً متنبّه و نسبت به گذشته خودم سخت شرمنده و پشیمان کرد. خدااز سر تقصیرات ما بگذرد که اینقدر به دولت مظلوم انگلیس بد گفتیم. این بریتانیای معصوم، این بریتانیای خیرخواه و مظلوم، این دولت بی توقع و نجیب، این سیاستمداران و شاهان و ملکه های شریف و انسان دوستش، آخر چرا ما این همه به این دولت عزیز و بزرگوار تهمت زدیم. واقعاً چرا کور بودیم و حقیقت کار آنها را ندیدیم. خودشان هی می گفتند به ظاهر کارهای ما نگاه نکنید، ما داریم به شما خدمت می کنیم، ما قبول نمی کردیم از سر نادانی.
خدا لعنت کند تاریخنویسان جهان سوم مخصوصاً هندی ها و آن گاندی ملعون را که این حرفهای دروغ را پشت سراین انگلستان خدوم درآوردند. این بیچاره ها خودشان هی مگفتند ما هر جا را که می گیریم و در ظاهر غارت می کنیم، در واقع برای آباد کردن است، ما می خواهیم شما را آباد کنیم، ما هی باور نمی کردیم، می گفتیم شما دزدید،استعمارگرید. حالا آقای بهنود من پشیمان شده ام و می خواهم از دولت بریتانیای کبیر به خاطر این ظلم فاحش و تاریخیی که ما جهان سومی ها چند قرن در حق او کردیم، مخصوصاً از مرحومه مغفوره سرکار علیه ویکتوریای بزرگ و همچنین از مرحوم جنت مکان چرچیل، حلالیت بطلبم. لطفاً مرا راهنمایی بفرمایید چگونه می توانم از ایشان حلالیت بطلبم و از عذاب وجدان خلاص شوم. خواهش می کنم کمکم کنید . ممنون

 
At November 19, 2007 at 7:19 AM , Anonymous احمد.د said...

آدمی از خواندن این کامنت ها چرا خنده اش نگیرد. این هم هنر شماست اقای بهنود که با نظارت خود بخش کامنت ها را هم به موضوع شیرینی تبدیل کرده اید. اما من آمدم بگویم که در جلسه بودم و الحق که شما در این کار استادید. چنین گزارشی هرگز نخوانده بودم. یعنی در زبان فارسی نخوانده بودم. یک الگوست به نظرم

 
At November 20, 2007 at 1:54 AM , Blogger رندِ عالم سوزِ خالی بندِ مهربان پاچه گیر و جوادِ زندانی و ندا و شاهین said...

با سلام

من همه ی شما را به خواندن این نوشته دعوت میکنم

مسعود بهتره یا نازلی؟

 
At November 20, 2007 at 2:21 AM , Anonymous Anonymous said...

شالوده کشورهای متمدن غربی را المانها و فرانسوی ها و انگلیسی ها
پیریزی و رشد و نمو داده اند و صفت مشخصه اقتصاد بالمانها و فرهنگ
بفرانسوی ها و سیاست بانگلیسی ها داده شده که امریکا هر سه را از مهاجران
اولیه این سه کشور بطور کامل بامانت گرفته

سیاست ناب انگلیسی را میشود از سکنات چرچیل بعاریت گرفت ٬ روباهی مکار
که پایان سیطره جهانی انگلستان با اسمش رقم خورد و هم ایشان بودند که امریکا
را وارد جهان خارج از پیله اش کرد و تا امروز همیشه و همه جا در کنار این قدرت
فائقه دوش بدوش مشغول دیکته کردن سیاست استعماری گذشته اش و بنام سمبل
کاپیتالیسم و بازار ازاد و دمکراسی مرسومش ببقیه دنیاست
فروپاشی دنیای کمونیسم را مرهون سیاست دراز مدتش میپندارد و امروز هم نسخه
مبارزه با فاندامنتالیسم اسلامی در صدر کارهایش قرار داده و همه جهان پیشرفته
را در این باب یکپارچه کرده ...و هنوز این روباه پیر زنده و تازنده است

 
At November 20, 2007 at 3:26 AM , Anonymous کوشا said...

من هم فکر می کنم کار انگلیسی هاست. بابام معتقدست که آقای بهنود هم کار انگلیسی هاست. حالا فهمیدم راست می گفت. شاید برای همین این قدر خوب مانده بابای من دو سال از آقای بهنود کوجک تر و متولد 1327 است با موهای سپید شکسته شده چرا بهنود نمی شود. هان ... از این جا تا قبر . ها...ها...ها

 
At November 20, 2007 at 3:27 AM , Anonymous ناهید said...

چقدر گزارش خوبی است و چقدر ما در ایران باید دور باشیم از این اتفاق ها . خوش به حال کسانی که در این جلسه بودند. آقای پزشگزاد اگر این جلسات را در تهران برپا کنند ده ها هزار نفر خواهند آمد

 
At November 20, 2007 at 8:03 AM , Anonymous محمود said...

جناب بهنود با درود

پس حکایت آنکه از قدیم گفته اند تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها چه میشود؟؟


شادزی

 
At November 20, 2007 at 8:09 AM , Anonymous abbas said...

سلام
البته امروز در گفتار سران جمهوری اسلامی و پیروانشان انگلیس جای خود را به عبارت موهوم "صهیونیزم" داده است و از برخی کامنتهای موجود در همین صفحه بر می اید که چنین توهمی به بخشهایی از جامعه نیز سرایت کرده است. همیشه افرادی که قدرت رویارویی با حقایق را ندارند، رو به توهم می اورند و متاسفانه در جامعه ایران با کثرت چنین افرادی روبرو هستیم.
راستی من مدتی است مطالب وبسایت شما را از طریق فیلتر شکن دنبال میکنم. آستانه تحمل دولتمردان روبروز در حال پائین آمدن است و نمیدانم این را باید نشانه چه چیز دانست؟

 
At November 21, 2007 at 12:03 AM , Anonymous صمد said...

آقای بهنود، نکته ای که به آن اشاره کردید، در این روزها بسیار به چشم می آید.
چه بسیار افرادی که وقتی به شرکت در انتخابات ترقیبشان می کنیم از این نوع استدلال ها می آورند.
ولی به نظر من احمدی نژاد هر بدی که دارد این فایده را داشت که در مقابل توجیحات دایی جان ناپلئونی آن افراد شاهد مثالی است بر تاثیر انتخاب (اندیشه) جمعی ما، بر سرنوشت ما.
و ممنون از ایرج پزشکزاد که تا این حد آینه تمام نمایی از فرهنگ امروز ایران در برابرمان گرفت. آینه ای که بعد از 30 سال متاسفانه هنوز هم زنگار نبسته است.

 
At November 21, 2007 at 3:24 AM , Anonymous Anonymous said...

درود به جناب بهنود
اقاي بهنود حاصل رد و بدل نظرات در كامنت ها مخصوصا بر روي مقاله قبلي با متحجرين و صد البته كليت نظرات مطرح شده به روي وبلاگتان اين شد كه كوردلان را وادار ساخت كه فيلتر كنند انچه حق است و صد البته كه حقيقت خار است بر چشم نيرنگ و فريب و تذبذب.به هر حال تحجر گرايان به دليل تنگ نظريشان غافلند از بي نتيجه بودن عملشان زيرا كه من همچنان مي خوانم اين مقالات را . در دنياي امروز تحجر و زور در پس دروازه هاي مدرنيته مي ماند و له مي شود انگونه كه من با فيلتر شكن از صد فيلترينگ شما گذشتم.با خوشحالي رو به متحجران و
كور دلان مي گويم ،

حضرات زرشك.

بابك فقيه

 
At November 21, 2007 at 7:18 AM , Anonymous valeriya said...

چه خوب بود. مرسی.ایرج پزشکزاد پسر عمه ی مادر شوهر منه. این نوشته رو نشونش میدم. کلی خوشحال میشه

 
At November 21, 2007 at 11:56 AM , Anonymous Anonymous said...

بزرگترین فریب شیطان این است که کاری کرد که همه فکر کنند وجود ندارد.

کایزر شوزه در فیلم مظنونین همیشگی

 
At November 22, 2007 at 9:28 AM , Anonymous Anonymous said...

با سلام جناب بهنود
بنده در این چند سال دوران دانشچویی همواره از مخطابین شما بوده ام چه در روزنامه های زنجیره ای چه در وبلاگ شخصییتان.ولی انگار قلم خود را گم کرده اید یا من شما را به خوبی نمی شناختم. هرچه هست ایران خود می زاید و خود می پروراند وخود برای استفاده انتخاب می کند اگر به جوجه های زیر بال وپر گرفته خود می اندیشید قدری هم به هفته اخر اسفند ....

 
At November 22, 2007 at 4:33 PM , Anonymous منصوره said...

بنده معنای این کامنت ناشناس آخر را نفهمیدم و نمی دانم ما ملت چرا حرف مان را در لفافه می زنیم و با متلک . لطفا اگر آقای بهنود معنای این حرف ها [ایران خود می زاید و می پروراند...]
به ما هم بگویند که با خبر شویم. منصوره

 
At November 24, 2007 at 4:06 AM , Anonymous مريم said...

آقاي بهنود سلام
من دانشجوي ارتباطات هستم
سوالي داشتم: شما اطلاعاتي از سيف الدين نبوي رئيس حزب ليبرال اسلامي ندارين؟
الان كجاست و چطور ميشه پيداش كرد؟ يا باهاش تماس گرفت؟
ممنون ميشم كمك كنيد

 
At November 25, 2007 at 5:19 PM , Anonymous خسته said...

چرا نظر این حقیر را در ستون نگذاشتید؟...هر چه فکر میکنم چیز ناروایی در آن چند خط طنز آمیز بیاد نمی آورم...دلخوشی ما همین است که "کامنت" بنویسیم وشب بعد، از احساس "صاحب قلم بودن" ذوق کنیم....ولی دل ذوق ما را میشکنند..حالا شما کو تا انگلیسا رو بشناسی بابام جان؟....؛

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home