Saturday, November 3, 2007

سخن مهدی خانبابا بر مزار دوستش

وقتی دیوارها قرار شد بریزد و پرده ها قرار شد کنار رود، محکم ترين دیوارها که جان ها بر سر گذر از آن گذاشته شد، دیوار برلین بود. پايتخت آلمان که فردای سقوط هیتلر دو پاره شد و سال های بعد تا جنگ نشود دیواری در میان خود دید که مظهر جنگ سرد ماند. اما آن هم فروریخت.

در همه سی سالی که دیوار بود همواره در ذهن مردم هر دوسوی دیوار و هم در خیال مردم دنیا چنین می گذشت که این سوی دیوار، همان جا که ایستگاه بازرسی متفقین بود ،بهشت است و آن سوی دیوار جهنمی. نه همه آن ها که از دیوار پریدند و یا خواستند بپرند به این تصور بودند بلکه سربازان آلمانی محافظ دیوار هم که بنا به وظيفه باید هر کس را پرید به گلوله می بستند آن ها نیز جز این نمی انديشیدند.

اما چندان که دیوار ریخت و هزاران به اين سو رسیدند و از مستقبلین خود که به هوای پذیرائی از مشتاقان آزادی صف کشیده بودند هلهله زنان، نه دموکراسی که مارلبورو و جین و ویدئو خواستند، ماجرائی شروع شد که هنوز هم ادامه دارد. گرچه المان الان یکی است و خانم مرگل از شرق آمده هم معلوم شد راهکارهای صعود از لای چفت و بست های جامعه دموکراتيک را هم خوب می داند، گرچه موسیقدانان شرق هم که کارمندان محترم دستگاه اداری آلمان بودند در ماه های اول با قطع شدن حقوق های دولتی مانند استادان دانشگاه ها و بسیاری از فن سالاران بزرگ بیکار و بی نوا ماندند موسیقدانان در خیابانها نواختند تا شب پولی برای شام شب ببرند، اما آن ها همگی اینک در سیستم تازه راه و رسم زندگی در جامعه سرمایه داری را آموخته اند و دادن مالیات و اندیشیدن به بازار را هم خوب می دانند، اما یک واقعيت دیگر هم هست. همان که در جمهوری های شوروی سابق هم پیداست.

در تاجیکستان و ترکمنستان و آذربایجان که بروی انگار بعد از دوران استالین هیچ ساخته نشد و هر چه هست یا یادگار دوران تزارهاست و یا استالین. درست است که فقیر بوده اند اما همین دست نخوردن که به نظر ویرانگی می آمد، با باز شدن مرزها و دیوارها نوعی اصالت دیده شد. معماران غربی چشمشان خیره شد چرا که از سرزمين هائی می امدند که مدرنیسم اصالت ها را در بسیاری از جاها ویران کرده بود. ساختمان های بی هویت شهرهائی همه شبیه به آمریکا، اینک که دروازه به آن عظمت وسط اشتراسه زیبای رقیب شانزه لیزه افتاده، حالا که آن تانک ها برداشته شده اند و خیابان به نیمه شرقی خود پیوسته، تازه می توان دید شرق چقدر زیباترست و دست نخورده تر لایپزیک چه حالی دارد و دیگر جاها.

در میانه این جا به جان شدن نو و کهنه، زیبا و زشت، نسلی از ایرانیان به سربرده اند که از نسل آرمانخواهان دهه شصت بودند. در جوانی از تهران بعد از کودتا گریختند و به المان رفتند و در آن جا جز سیاست نورزیدند و هرگز به دنبال مال و جاه نرفتند. سلامت نفس پیشه کردند، سختی کشیدند و تنها کارشان مبارزه با رژيم سلطنت بود که مظهر استبدادش دیدند و تنها ارزویشان سقوط آن رژيم. و سرانجام وقتی به وطن رسیدند که رژيم از نقطه ای دیگر شکسته بود. این نسل بعد ها ناگزیر شد به عهدی که با خود کرده بود پشت کند و به مهاجرت برگردد. سخت و لخت و سنگین برگشت. این بار گرچه خلخالی و لاجوردی فراریش داده بودند اما خوب می دانست که مردمی هم پشت این ها هستند. هموطنانی که نمی دانستند. دوست و دشمن را خطا گرفته بودند. اما باید زمانی می گذشت تا دریابند.

تا این اتفاقات بیفتد آن نسل که جوانی گرفته و از دام فرمانداری نظامی گریخته بود مو سفید کرد. گاهی بیمار شد و گه جوانمرگ، از دید من مظهر این آرمان خواهان دور مانده از وطن مهدی خانبابا تهرانی است. یک موی او را به هزار مدعی ایران دوستی نمی دهم. علمی سخن نمی گوید نگوید. دائم غضب می گیرد به من و به مویزی گرمیش می کند گو بکند. برایش آدم هائی مثل من سوژه مدام هجو می سازد، باشد. او ایرانی ترین موجودی است که من دیده ام. همچنان بچه آقا خانبابا مانده، بچه ای که دکتر مجتهدی را به ستوه آورده بود از شیطانی و فغان از یلی مانند داریوش فروهر در می آورد که خود به هیچ قیدی بند نمی شد.

حالا آقا مهدی سوکنامه دوستانی را می خواند که می روند. از منوچهر محجوبی تا شاهرخ مسکوب. ماه گذشته بر سر مزار شجاع صدری بود که خود حکایتی بود از همان نسل.

آن جا خانبابا سخنانی گفت که خواندنی است. اگر ادبی هست یا نیست، باری زبان دل این است و بخشی از داستان آن نسل را می گوید. به خصوص که شعری را هم آورده که سال ها می خواندیم و نمی دانستیم از کیست.


دراین ایام بلند مهاجرت همواره یکی از دشوارترین لحظه های حیات من زمانی بوده و هست که ناگریزبودم درمراسم غم از دست رفتن یار و دوستی جوان تر ازخودم سخن بگویم.
بقول سنائی :

همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد دریغا من شدم آخردریغاگوی خاقانی

هرگز فکر نمی کردم که دراین ایام غربت و مهاجرت ناگزیر شوم , برای چند مین بار به جرم طولانی تر بودن عمرم , بار غم دوست و یار از دست رفته ای را به زبان و بیان بیاورم. آرزومیکنم این آخرین با ر باشد.

اکنون که بیش از نیم قرن از ایام , رزم زندگی و همرائی نسلی که به امید بر پائی ایرانی آزاد و آبادو
ملتی سر بلند و نیک بخت , پا به میدان مبارزه گذاشت ,میگذرد ؛ در این سفر دراز مهاجرت ,بارها
برای وداع با یاران و همراهانی که مهرشان به میهن و قلبشان برای ملت می طپید, در گورستان ها
گردهم آمده ايم . امروز هم برای وداع با دکتر اسماعیل صدری که دوستان و بستگان، او را شجاع
می نامیدند, و به راستی به هنگام نبرد سهمگین با بیماری سرطان نشان داد که این نام به واقع
زیبنده اش بود , در این جا جمع شده ایم . شجاع مهربان انسانی بود که روا داری و مهرورزی در رفتارو کردارش , وفا و صمیمیت در دوستی , پای بندی به ارزش های والای انسانی , آزادگی و دادخواهی از جمله سجایای اخلاقی اش بود , او همسر , پدر و همرزمی مهربان وقابل اتکا ء,بود.

شجاع در ایران زاده شد, دوران تحصیلات دبستانی و دبیرستانی خود را در ایران به پایان رساند و سپس با عشق خدمت به ایران برای ادامه تحصیل به آلمان آمد ودر صفوف جنبش دانشجویان ایرانی در راستای رهائی میهن اش از قید استبداد , بی عدالتی سالیان دراز پیکار نمود. و آنگاه که در اثر بیماری سرطان در آخرین روزهای حیاتش که سایه مرگ بر او سنگینی می کرد , نیز به یاد خانه مادری بود . بازگشت به خانه مادری آرزوی درونی تمام جلای وطن کردگان نسل ها و نسل ماست شجاع در روز های سخت و بحرانی بیماریش لحظه ای که چشم می گشود و رمقی برای فریادزدن در وجود نداشت , آنطور که ماریانه همسرش برایم روایت کرد , می گفت او بهانه رفتن به خانه مادری را می گیرد و هر بار چشم می گشاید با صدائی آرام می گوید :میخواهم به خانه مان بروم , وقتی ماریانه به او میگوید , تو دراین جا در " بادسودن " در خانه مان هستی او در پاسخ می گوید نه این جا خانه من نیست.
خانه من , خانه مادرم است . شجاع مانند بسیاری دیگر از انسان های جلای وطن کرده در آخرین لحظات حیات هم به فکر باز گشت به وطن بود. فراموش نمی کنم در سال های گذشته , هنگامی که منوچهر محجوبی شاعر و روشنفکر آزاده ایران در لندن در اثر بیماری سرطان از پای در آمد , درکنار تخت او تکه کاغذی پیداشد که محجوبی در آخرین ساعات حیاتش این چند بیت شعر را بر روی آن نوشته بود :

کنون که می روم , دل از هزار جای برکنم وسوسه می کند مرا, رفتن، سوی میهنم
اگر چه نیست در وطن، هیچ، در انتظار من به غیر درد ومرگ و غم , باز به فکررفتنم
بدون شک روزگار نه چندان دوری ,نام و یاد همه ی عزیزان ایراندوستی که در غم دوری از وطن در غربت جان باختند , زنده و جاوید خواهد شد .آنطور که من در این اواخر شجاع را بهتر و بیشتر از همه سالهای دوستی و همرزمی بازشناختم، او انسانی بود که به رغم نزد یک بودن مرگ با قدرتی بی نظیردرتلاش نزد یک کردن دست ها و قلب بارانش بود و پیوسته مرا به گذشت وآشتی, همدلی و صفا و ادامه دوستی ها تشویق می کرد.
در سال گذشته هنگامیکه با تن رنجور بار ها به عیادت من در بیمارستان آمد, در خلوت آنروزها
بیش از پیش در محضر او د رس مهربانی و مهروزی آموخنم , شجاع به یکی از ستون های
ارزشمند فرهنگی و اخلاقی ایرانیان نیک سرشت که تاکنون، نگهدار ایران ما بود . یعنی مهرورزی متکی بود. او با جثه ای ظریف و با صدائی آرام در آخرین لحظات عمرش درسهای بسیاری به من آموخت . او همه چیز را مهمان تاریخ می دانست . و تنها نام نیک را ماندنی . به قول حکیم عمر خیام :

یک صد به کودکی به استاد شدیم یک صد زاستادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید چون آب بر آمد یم وچون باد شدیم
در پایان باذکر خاطره ای از ما ههای آخر حیات پر بار شجاع صدری به سخن خود خاتمه
می دهم .
سال گذشته , روزی که شجاع ازعذاب شیمی درمانی نوبتی خلاصی یافته بود , و حالش بهتر بنظر می آمد , در خانه باهم نشسته بودیم و در باره گذشته ها گپ میزدیم , سخن ما به فعالیت های دوره جوانی و دانشجوئی در سالهای 60 میلادی رسید و یادی از نشریه پیوند ارگان سازمان دانشجویان ایرانی در مونیخ شد. ناگهان شجاع ازشعری بنام چاووشی که در نشریه پیوند در اوایل سالهای میلادی به چاپ رسیده بود , یاد کرد و از من خواست تا در صورت امکان این شعر را برایش تهیه کنم . در همان روز چند مصرعی ازشعر را که در حافظه داشتم برایش باز خواندم , آنچنان به هیجان آمد که هرگز بیاد نداشتم , بار دیگر از من خواست بهر ترتیب شده متن کامل شعر را برای او تهیه کنم .

سراینده این شعر دوست و یار قدیمی و عزیزم سیروس آرین پور ازفعالان سابق جنبش
دانشجوئی در اتریش، که حالا ساکن شهر پاریس است،مي باشد. . چند هفته قبل از در گذشت شجاع به دیدار سیروس به پاریس رفتم و موضوع را در میان گذاشتم سیروس هفته گذشته شعر را که به شجاع تقدیم کرده بود , برایم فرستاد و من اینک بیاد و گرامی داشت خاطره زنده یاد
شجاع، این شعر را میخوانم:

چاووشی


آسمان در کوره ی خورشیدها جوشان

با درنگان در پنا ه صخره ها لرزان
آهوان غمگین ونرم آهنگ
چشمهاشان
خانه متروک آبشخور
کاروان در خواب
ساربان دلتنگ
چاووشی میخواند
رستاخیز رستاخیز

در تن شب زندگی آغاز میگردد
در کمرگاه زمین دست سحر آهسته میکاود
مشکی شب در بلور صبح میریزد
روز میروید چاووشی میخواند

***

کاروان لبریز آهنگ است
رستاخیز رستاخیز

هرکجانقشی ز تصویری است
هرکجا تصویری از نقشی است
هرکجا رنگی ز فریادی است
هرکجا فریادی از رنگی است
کاکلی ها باز میگردند
***
قلب ها خورشید میسازند
دستها اندیشه میکارند
کشتخوانها خوشه ی الماس میزایند
آسمانها گنج می بارند
دختران با دستهای مخملی ابریشم بلغار می تابند
چاووشی میخواند
***
خانه خورشید دامادی است
مردم آبادی بالا . قندمی سایند ومی خندند
چاووشی میخواند:
رستاخیز رستاخیز
مردم آبادی پائین دخیلی تازه می بندند
چاووشی میخواند


سیروس ارین پور بر بالای این شعر نوشته است: برای همه پیوندها وبه یاد شجاع صدری

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At November 4, 2007 at 12:13 AM , Anonymous فرمهر said...

آزادی کودک یاءس است/مولود همه ی امیدهای از کف رفته/آزادی!چه آشکار و چه پنهان/ اینجا کسان جملگی خوابند و خاموش و کر/کیست که به آسمان سلام میکند؟/شاید تویی که آن دورترک ایستاده ای/ یا من که همین نزدیکیها از بی ستارگی پیر میشوم/ لاجرم پرنده هنوز هم فقط یک پرنده است/مولودی مردنی
!

 
At November 4, 2007 at 9:12 AM , Anonymous رضا مهدوی هزاوه said...

سلام استاد.

 
At November 4, 2007 at 3:53 PM , Anonymous Anonymous said...

من اول باری که اسم آقای تهرانی را خواندم در تهران بودم و اگر اشتباه نکنم در مجله کلک بود که با عکسی از ایشان همراه بود بعد خودم هم به المان پناهنده شدم و از ایشان بیش ترخبر گرفتم و دانستم آن چه شما نوشته بودید همان بود. ایشان نمونه یک ایرانی وطن خواه است . و حق همین نوشته شما بود که برادرانه و با محبت نوشته اید و مثل همه نوشته هایتان به دل می نشیند

 
At November 4, 2007 at 3:54 PM , Anonymous عموعلی said...

سلام به خانبابا و خدا بیامرزد شجاع را . آیا وقتی ما هم بمیریم کسی برایمان از این حرف ها خواهد زد و یکی مانند اقای بهنود یادی خواهد کرد. کاشکی. آخه ما هم در دیار خود سری و سامانی داشته ابم

 
At November 4, 2007 at 3:55 PM , Anonymous سیاه جامه said...

خواندم و گریستم . خواندم و گریستم

 
At November 5, 2007 at 2:05 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود تصویر و تصور شما از پرگ و لایپزیگ و سنپیترز بورگ و درسدن و...در
هنگام استیلای کمونیسم متاسفانه خلاصه شده بود بدوربینهای خبرنگاران بر جسته
و درس اموخته سیا و ام ای فایو و دنیای خاکستری رنگی که نشان دادند تا له کنند
وقتی بنتیجه رسیدند مردم غرب شکل تازه ایی از همان مناطق دیدند و حیرت کردند
که چه استادند مطبوعات ازادشان !!!در دروغپردازی ....امریکا با فرهنگش مثل تانک
هر فرهنگ دیگری را له میکند اما روسها هرگز با کشورهای زیر استیلایشان چنین نکردند
و زبانها و فرهنگها را زیر مهمیز مسکو نبردند ...اینکه دست نخورده مانده اند دلیلش
همان است که عرض کردم

 
At November 6, 2007 at 6:27 AM , Anonymous خسته زین همه گفتار said...

تجربه فروپاشی و آن دمکراسی که به یک باره و با سخاوت مثل آب نبات بر روی تمام آن سرزمین های استبداد زده پخش شد، برای ما میتواند درسی باشد...از همان اتحاد پرغرور و زیبای دوآلمان شروع کنید و بیایید تا مجارستان و لهستان و انفصال آرام و انسانی چک و اسلواکی تا برسید به تورم و فساد رومانی، یوگوسلاوی و سرگذشت غم انگیزش و بعد سرازیر شوید به طرف جمهوری های قزاقستان و گرجستان و ارمنستان و رییس جمهور های مادام العمر و "انتخابات" شان....آری این چنین است برادر... هر قوم و ملتی به ندازه فهم و لیاقت خودش از دمکراسی بهره مند میشود....اینک شما فکر میکنید سهم ما ایرانیان از آن چه خواهد بود؟...البته "چنانچه یک مطالبی واقع بشد که چه بشد"....؛

 
At November 11, 2007 at 11:48 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود سلام
از نوشتههای شما خیلی خرسند میشوم جون مستند به وقایع عبرت آموز گذشته هستند.
من از سر اخلاص سوال میکنم و واقعا نمیدانم
1-آیا در دنیا کشوری هست که این همه سال که ایرانیان برای آزادی مبارزه کرده اند کوشش کرده باشند؟
2-چرا در ایران تا کنون نتیجه گرفته نشد؟
اگر تحلیلی داشته باشید ممنون خواهم شد
ه

 
At October 3, 2009 at 4:57 AM , Blogger kaveh said...

يك هفته اي شود كه گفتگوي حميد شوكت با مهدي خانبابا را خوانده ام . غمي در كلامش بود كه دلم را لرزاند . دود دل دردمندش چشمم را خيس كرد . براي خودش هم نوشته ام كه چشم ماست . قلم دلكش شما آن احساس غريب حين خواندن كتاب را تازه كرد . سپاسگزارم

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home