Wednesday, October 3, 2007

برای دختران خبرنگارم

تجربه آسیه امینی خیلی تجربه مهمی است. مایلم درباره اش حرف بزنم. از خواندن کلمات اين دختر و دیدن عکس چشمانش خیلی دلخورم. از خود و از روزگار خود.

آسیه هیچ گاه شاگرد من نبود اما هر وقت که از معجزه دختران خبرنگار این روزگار نوشته ام، نگاهم به او بوده و سه چهار نفری دیگر. این پسرها و دخترهای جوان بعد دوم خرداد با عشقی و شوری وارد عرصه مطبوعات شدند، یک فاصله و گسل پانزده شانزده ساله افتاده بود بین نسل ما و آن ها. در این فاصله نسل روزنامه نگار تربیت نشد تا آن زمان. و بدا به ما ، بدا به آن ها که قدرت در دستشان بود و فرمان دادند، در جامعه ما هم که تا بخواهی فرمانبر هست که کلاه نه بلکه سر می آورد. پس سر صد نشریه آوردند. اصلا فکری به احساسات ظریف و عاطفه این ها که آمده بودند تا به خیال خود جامعه شان را با قلم اصلاح کنند، نکردند. چطور بکند، قدرت حق به جانب است ، قدرت تا روزی که در پوست شیرش هست به توهم آن که بر اساس منافع جامعه می کند هر چه کند، مردم را تک تک نمی بیند، میلیون میلیون می بیند. ظلم می کند و نمی بیند. از ظلم تعریف غلط پیدا می کند. از استبداد رای چیزی دیگر در ذهنش می نشیند. هر کار زیردستان خود را به حساب آن که خیرخواهی برای جامعه است مجاز و مشروع می دانند. به خیالش نیست که دیگر مستبدان بدنام تاریخ هم وطن دوست بوده اند. خداشناس بوده اند. نیتشان پاک بوده است.بتیمان را دوست داشته و ملاطفت کرده اند. آن ها هم باور داشتند که جنت ساز شده اند و راهنمای بشر به بهشت. در این حال دیگر معلوم است به سرنوشت آدم ها تک به تک ، بی توجه می شوند. به جایگاهی که در آن بالا به خود داده اند آدم ها را و منافعشان را در اندازه های میلیونی می بینند. معلوم است قرار نیست جوابی برای حکم قتل هشت تن در تپه های اوین به کسی بدهند. مقرر نیست که به سرنوشت احمد باطبی توجه کنند. مگر گریه های مادر محمد پوینده را دیدند. قدرتمندان مدام در خیال جای جراحی نشسته اند و باید عضوی را قطع کنند که بیمار سالم بماند. با چنین قیاسی صدور هیچ حکمی برایش دشوار نبود و نیست.

اما وضعیت دختران خبرنگار ما، چنان که من دیده ام درست انگار دندان کسی را خالی کرده باشی - مانند کاری که قهرمان مارتون من که داستین هافمن او را بازی می کرد با آن نازی که لارنس اولیویه ایفاگر نقشش بود کرد - و او را فرستاده باشی تا در توچال داد بزند و با هر نفس که فرو می برد تیغی به حلق فروکرده باشد. عصب لخت. این بجه ها رفتند، و پا به پای کبری و افسانه و شهلا گریستند. برای ملیحه و برای آرزوهای آن زن جوان گریستند که لایق دار نبود. دویدند. گاهی چادری به گوشه دندان گرفتند و دویدند. از وانتی بالای ماشین زغالی پریدند تا برسند و مثل ماجرای تاکستان نشود که قاضی از شدت علاقه به دار حکم منع سنگسار رییس را ندیده گذارد. یا مثل قاضی نکا که تا مریضی اش آشکار نشده بود، می خواست همه دخترکان عاشق را بکشد.

قاضی را قانون و حراست و شورای نگهبان و اطلاعات حفاظت می کرد و می کند. اما بچه های خبرنگار را کی؟

آسیه و مسیح و پرستو و فرشته و رویا و بنفشه را کی حفاظت کند. بزرگترهایشان را که شیرین و مهری و شادی و شهلا و نسرین و فریبا بودند گرفتند و انداختند در هلفدونی و آب از آب تکان نخورد.
تازه مگر وقتی که آقایان را گرفته بودند وضعیت معصومه گنجی و سهیلا سازگارا و فریبا شمس الواعظین و فاطمه باقی و خانم زیدآبادی بهتر از شوهران زندانی شان بود. تازه حالا بی زندان و نه در دوران قتل های زنچیره ای محسن کوهکن همه زور بازوئی را توانسته یا نتوانسته بود در مقام نظارت استصوابی انتخابات اتاق بازرگانی به مدیران برجسته کشور نشان دهد، جمع کند تا دخترک مازندرانی مسیح را از زانو درآورد، چرا که به وظیفه یک خبرنگار عمل کرده و فهرست حقوق و مزایای نمایندگان اصولگرا را فاش کرده. ولی قرار نبود که اصولگراها افشا شوند. افشا فقط برای اصلاح طلبان، وابستگی برای آن ها، ضدیت با دین برای آن ها، از دست رفتن اسلام در آن دوران. و خانم علی نژاد وقتی این ها را ندانست باید له شود. اخراج از مجلس که چیزی نیست. و برای این کار، رییس قوه مقننه راس امور و خانه ملت هم پشت کارپرداز است نه خبرنگار. و مهم هم نیست که معلمی است پرهیزگار . به هر حال قدرت مفسد است و گفته اند نجس .

پس چنین است که گلایه آسیه که می نویسد ما باید آموزش می دیدیم به جاست.

روزی روزگاری که تازه عمل پیوند قلب باب شده بود بزرگ ترین مرکزش در آمریکا به ریاست یک پزشگ آمریکائی بود و در تیمش یک ایرانی که پروفسور جوان باشد. به دلیل حضور یک هموطن به تهیه گزارشی از آنان رفتم. پروفسوری که تیم را رهبری می کرد سخنی گفت که پشت آدمی از شنیدنش می شکست . گفت همه تصورشان این است که من از بار دو عملی که در روز انجام می دهم تکیده شده ام. اما چنین نیست. مرا تجسم کنید که صبح بر سر کار می آیم. چند پرونده از چند مریض اضطراری و اورژانس روی میزست و خود آن ها در بخش آماده جراحی و رسیدن قلب از جانب یک هدیه دهنده ، من باید انتخاب کنم از میان این پرونده ها که یکی به دخترکی شانزده ساله متعلق است یکی به مادری یکی به پدری شصت ساله که سیگار هم می کشد و عقل می گوید نباید او را نجات داد وقتی جوانی هست که امید زندگی در نگاهش موج می زند اما مرد پذیرفته که پنجاه میلیون دلار به بیمارستان بدهد که با آن می توان ده تیم جراحی و اتاق عمل درست کرد و عده بیشتری را نجات داد. هر پرونده ای را که انتخاب می کنم آن دیگران به احتمال بالاتر از هفتاد در صد تا شب نمی پایند. چشمشان هم به امضای من است و انتخاب من. و من چکاره ام . من بیمار شده ام از بار این مسوولیت. من کی هستم که باید انتخاب کنم که کی بماند و کی برود. من به مرخصی نمی توانم رفت مباد کسی بمیرد و قلبی به ما برسد و عمل پیوند انجام نشود.

همان روزگار که این کلمات را می شنیدم و می نوشتم دستم می لرزید. کجا به چنین مسوولیتی برای یک پزشک فکر کرده بودیم. کجا او خودش برای این انتخاب دوره دیده بود. حالا حکایت خبرنگاران ماست. آسیه و دیگرانی مثل وی حداکثر معلم سخت گیری مانند من داشته باشند به آن ها گفته باشد چطور خبر تهیه کن و بیهقی بخوان. سعدی بخوان . ساده بنویس و کوتاه . جمله های روشن و بدون صفت های مکرر. کجا مقرر بود که روزنامه نگار فکر کند که اگر دیر برسد جان بیگناهی از دست رفته است. در حرفه ما گفته اند زود برس که کارت را درست انجام دهی و گزارش دست اول داشته باشی. کار ما نیست نجات آدم ها از مرگ. و وقتی این بار بر دوشش گذاشتی چنان می شود که آسیه شده است.
و کجا قرارست مردمی که به سادگی قهر می کنند و به سادگی توقع دارند که روزنامه نگاران به جای آن ها بجنگند و به جای آن ها شمشیر بزنند و مقاومت کنند، راضی می شوند که این بخش حکایت را هم بشنوند. اما واقعیت همین است. و تا جامعه مان درست شود باید اسیه هامان را داشته باشیم و قدر بدانیم و تنهایشان نگذاریم. گاه گاهی از خود بپرسیم مسیح کجاست، بنفشه به کدام روزنامه است نسرین کجاست و پرستو چرا مدتی است نیست.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At October 4, 2007 at 4:32 AM , Anonymous Anonymous said...

استاد عزیز
ظاهرا کارد به استخوانتان رسیده که اینچنین بی محابا نقد قدرت می کنید.
به هر حال خواندن حرف دل در نوشته های چون شمایی شیرین است.
مستدام باشید

 
At October 4, 2007 at 7:29 AM , Anonymous Anonymous said...

درد بر ما. این اسیه خانوم که من افتخار آشنائی شان را نداشتم و از همین نوشته شما فهمیدم چه خدمت ها کرده است. همین طور بچه های با غیرت دیگر ایرانی دست تنها هستند با فشارهای عصبی. آنوقت این [...] ها چه می کنند و چه میگویند. خدایا ما را از دست آمریکا و آن ها که در ضدیت با آمریکا ملت را آزار می دهند خلاص فرما

 
At October 4, 2007 at 7:30 AM , Anonymous ناشناس said...

استاد من یکی از همان ها هستم که اشاره کرده و نام برده اید. دست شما درد نکند. سایه شما مستدام باد. شما به ما یاد دادید که چطور خودمان را به بازی های رایج سرگرم نکنیم و فکر کشورمان باشیم. ناشناس بمانم

 
At October 4, 2007 at 9:44 AM , Blogger ebrahim said...

با درود
بهنود عزیز خیلی دلم گرفت وقتی عکس اسیه را دیدم
الان که دارم می نویسم صدای شما داره از بی بی سی پخش میشه کمی ارام گرفتم امروز نشست زنان خبر نگار اصلاح طلب بود یکی از اشنا رفته بود گویا همه خبرنگار ها از اینکه نمی توتنند کار کنند کلی ناراحت هستند و به قول یکی از انان دست هاشان قلم شده
یا حق

 
At October 4, 2007 at 10:50 AM , Blogger Mina said...

جناب بهنود عزیز در هر حال گفته اند که کدام کارمان به آدمیزاد میماند که مردنمان مثل آدم باشد. واقهیت تلخ این است انسان در آن آب و خاک بی ارزش ترین موجودات است. تنها کالایی است که در سر هر بازاری حراج است.

 
At October 4, 2007 at 3:03 PM , Anonymous مسيح said...

پدري ات هم دل بي پيرمان آرام نمي كند همينجام ...همين نزديكي ..منتها به بزدلي مفتخر شدم و به جاي كار در رسانه هاي هايي كه از ديدگاه حضرات نجس اند و بر انداز، به كافه مي روم تا ملت اينجا قهوه داغ بخورند و من نيز داغ بازگشت به خانه پدري ام به دلم نماند
بگذار يالثارات و رجا نياز و ايران ارگان بزرگان همچنيان از كوس رسوائيم جار نزند و بگذار همه فكر كنن كه من
حالم خوب است كه ما حالمان خوب است ، بغض هم نداريم..
.

 
At October 8, 2007 at 6:40 AM , Anonymous Anonymous said...

salam
anja ke minevisi mardom ma mikhahand ke rooznamenegaran bejayshan bejangand,dar vagh jan kalam ra gofti kheili dardnak ve sharmavar ast ama haghighat dard.
ghadimha kheili salha pish mididamt ke ba taxi telephoni va pappion miamadi balaye sar balai jam jam hey migoftam chera ba papion azt lajam migereft chand mah bad nesfe shabha miamadam dam studio va goosh mikardam be harfay to va bachehaye ayandegan ke rahe shab ra ejra mikardin , digr karam shode bood shift shab shodan va goosh kardan be
dooradoor hameja ba to boodam ghalamt ra kheili doost darm dar bazi masael ba to hamaghideh nistam
ama mataleb to va rezay allamezadeh. nazanin.
ra hamishe mikhanam.
masoud aziz yadat kardam ,
man ghadimi hastam az shagerday rezay ghotbi,
hamishe sabz bashi
to khiaboonay mehalood london age be bayswater rafti salam beresan.
rezarsale khaste.

 
At October 9, 2007 at 4:08 AM , Anonymous Anonymous said...

salam behnoud aziz
neveshtaton mesle hamish eali bood.kheyli zibatar minevisin vagti siyasi neminevisin.man tamamiye magalehaton ro mikhonam vali ashege neveshtehayi az shomam ke siyasi nabashand.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home