Monday, October 15, 2007

با باقی و برای باقی

دیشب که عماد باقی باز به زندان اوین نازل شد، به یادش بودم، نه برای آن که پریروز خودش حدس زد که به آن جا می برندش و آماده بود، بلکه به دلیل آن که مرغ دلم هوا گرفت.

پائیز سال 1379 بود و کمتر از دو سال از زمانی که دوباره مطبوعات جانی گرفته بودند. مرغ دلم هوای آن روزها کرده است. تا دوباره روزنامه نگاری گل کند، قتل های زنجیره ای رخ داد و ما را مانند بادبادکی هوا برداشت. فرصت نبود تجربه ها را به هم منتقل کنیم. روزنامه یعنی شور، یعنی جوان، یعنی دانشجو، یعنی دخترک های روسری بسته با شلوار جین و فرز، یعنی پسرهای غیرتی و خجالتی. روزنامه یعنی ساختمان ویلائی مسکونی که در بالکنش چترهای بزرگ رنگی زده اند و آقا شمس سجاده اش را پهن کرده و فردایش "جامعه" می شود. که وقتی خبر مرگش را می آورند هزار تائی جوان شمع به دست در میدان جوانان جمع می شوند، تا شمس خبر دهد که فردا روزنامه خواهیم داشت یعنی توس،اما وقتی توس را سر می برند شمس و جلائی پور و نبوی را گرفته اند و محسن روی تخت عمل قلب. اما یک ماه نکشید.

پس روزهایمان به شوق می گذشت و به شور، از آن جا به نشاط و از آن جا به صبح آزادگان. از آن طرف صبح امروز و خرداد. سعید حجاریان و عبدالله نوری را هم از معاونت های سیاسی و اجتماعی رییس جمهور به روزنامه کشانده است. تا آن که قتل های زنجیره ای میدانی تازه داد به روزنامه ها. و از آن سو رهبر جمهوری در مصلا اصطلاح "پایگاه دشمن" را برای مطبوعات به کار برد. و همان شبش به شرحی که خود گفته است آقای علیزاده رییس دادگستری تهران نامه نوشت به قاضی دادگاه 1413 جوانی به نام سعید مرتضوی که احساس کرده بود بر او تکلیف شده پایگاه های دشمن ببندد. چنین بود که مجتمع قضائی کارکنان دولت به کار افتاد.به ریاست آقای اژه ای، و یک مرتبه پرکار شد. دیگر پرونده شهرداری و ارج در مقابلش چیزی نبود. هر روز خبری رسید. مهندس سحابی و آقای عبدالله نوری رفتند به درون. اکبرگنجی هم از برلین برگشت و میهمان شد. شمس و باقی و دکتر صفری هم. و در آن روز پائیزی من و نبوی و زیدآبادی هم اضافه شدیم.

مهندس که سال ها را در همین جا گذرانده و در همین ساختمان، گوشه هائی را با خاطره مهندس بازرگان و آقای طالقانی نشان می کند، شمس هم و دیگران هم، اما من اصلا تصوری از زندان نداشتم . در زندگی حرفه ایم مرگ ، تصادف، گروگان گیری و هواپیما ربائی قابل پیش بینی بود اما زندان . در جاهای دیگر دنیا به شیطنت های حرفه ای نصیبم شده بود، در وطن گمان نداشتم. اما اتفاق افتاد. خواستند و مانند دیروز که باقی رفت . من هم رفتم یک روز دفتر آقای مرتضوی و دیدم متعجب اند. معلوم شد گروه رفته به منزلم. من پیشدستی کرده بودم. ساعت هفت صبح بود. تا خانه و کردان را بگردند و ما برگردیم دوباره شهر، شد ساعت از نیمه شب گذشت و این جوان های مامور معذور و گاه شرمگین از ماموریت خود، از پای افتاده بودند. خواب آلوده مرا که خرد و خمیر بودم تحویل افسر نگهبانی دادند که با اعتراض می گفت بعد از ساعت ده زندانی نمی پذیرد. آن شب میهمان خلیل رستمخانی شدم که گروگان بود تا روشنک برسد و او که می دانست روشن سرطان دارد می گفت تا هر وقت شود می مانم که او نیاید. خلیل ماند و دل بی رحم دوستان. اما روشنک هم به روزگار نماند. این تنها شبی در عمر که با خلیل گذشت با همه خستگی و حضور مزاحم نوحه خوانی متقلب، خوش گذشت. روزهای بعد در انفرادی گاه که از هواخوری کلمه ای می گفت و خبری می رساند چه دلچسب بود. اول بار او خبرم کرد که محمدقوچانی در سلول بغلی است می شد سال ها ماند و نفهمید. آن شب اول از محبت تنها افسر لیسانسیه اداره زندان ها برخوردار شدم که مانند همه جوانان بود می خواست بداند، و صبح نخوابیده هنوز، تازه برای طی مراحل اداری راهی دم در. و ساعت نه و نیم راهی بند 325 که خانه سیدضیا بود. و من از خانه خاطره ها دارم و وقتی مهندس سحابی گفت ما نگاهمان به گونه ای دیگر بود.

پاسبان مرا که کیفم در دستم بود از در محوطه 325 رد کرد و دیدم چند ده چشم در حیاط، وقت هواخوری به من دوخته، ردیف درختان بلند سید ضیا در انتظار. معذب بودم از نگاه ها که صدای شمس بلند شد که گفت رسید شازده بالاخره. معلوم شد منتظر هستند. و لحظه ای بعد باقی. و چند دقیقه بعد خدمت مهندس رسیدم.عزت الله سحابی با آن مردمداری و آقائی حتی اگر در سلول هم باشد فریادرس است و تکیه گاه. هنوز شلوار کردی را که دادند نگه داشته ام . آن روز ابگوشتی درست کرده بودند، منتظر ماندیم تا دکتر صفری از زمین والیبال برسد. تلفن عمومی هم به راه بود و اتاقکی هم بود مثل دکان .دیدم مرد قد بلندی سلام العلیکم غلیظی گفت و یک جعبه بزرگ میوه برداشت که ببرد. محمد در مقابل نگاه متعجب من توضیح داد که طرف دیگر حیاط بند روحانیت است و نگاه نکن به آقای عبدالله نوری که در یک اتاق تنها و جدا هستند، بقیه بند روحانیت شاد و شنگول، مشغول آواز و خورد و خوراک اند چه جور. یک روز هم از دور معلم سابق خودم آشیخ علی تهرانی را دیدم شکسته و نحیف، همچنان عصبی و پریش از کنار دیوار می رفت. روزی که بازرسان ریختند و بند روحانیت را وارسی کردند الات و ادوات دود و خماری بود که جلو ورودی مانند موزه شده بود.

از همه شادتر و هیجان زده تر به دیدنم باقی بود. باقی اصولا با تنهائی مانوس نیست. یا باید روزنامه ای بخواند و آن را با صدا ورق بزند، یا در آن زمان از سروکول کسی مانند گنجی بالا برود. با رسیدن هر تازه واردی خدا را شکر می کرد که دارد تخت ها پر می شود. با قد بلندش و دمپائی لخ لخی که روی زمین می کشید و می پرید، مدام از این ور حیاط به آن ور می رفت و برای خود کار می ساخت. از بخش تلفن به داخل محوطه. از اتاق به مغازه، در همه حال به کار زندانیان می رسید و همان جا به فکرش افتاد تا یک نهاد و جمعیتی برای دفاع از حقوق زندانیان [نه الزاما سیاسی ها] ترتیب دهد. پای حکایت زندانیان عادی می نوشت همان طور که شمس. اما اگر شمس حکایت های شیرین داشت از دوره های نویسندگی و درس و مشق این سو و آن سوی جهان، باقی شرح می داد از دوران طلبگی و در دفتر آیت الله منتظری و ماموریت رسیدگی به محاکمات اوین. او پرعصب و جدی بود با موضوع مسائل درگیر می شد. چنین بود احوال بند تا اکبر رسید از طرف دیگر اوین که آن خود حکایتی دیگر است. اکبر هیچ گاه هیچ قاعده و قانونی را برای زندانی قائل نبود. معتقد بود کار زندانی شورش علیه ظلم است و این تعطیل بردار نبود. اکبر که داور او را نام نهاده بود اکبر جنگی، گاه تا صبح به جدل با شمس و باقی مشغول بود.

من و شمس در اتاق مهندس سحابی که چون قبلا اتاق کرباسچی بود به آن می گفتند اتاق سران نظام، باقی و دکتر صفری با هم و مدام به ماجرا. و هر صبح سرنزده آفتاب، وانشده چشم های ما زخواب، عماد می رسید که روزنامه را گرفته بود و برای ورق زدن باید بالای سر من می نشست شرق شرق.شمس نگران بود که فلانی دیشب تا پاسی به روز حافظ می خواند برای زندانیان . داعیه ندارد صبح به این زودی بلندکردن او، اما عماد خودش که نماز را می خواند دیگر باید خلق بلند می شدند.

غروب شد، اولین روز زندانم بود. از پنجره به آسمان نگاه کردم، خانه ام در همان نزدیکی بود به نظرم رسید آسمان همه جا یک رنگ نیست. یک جور نیست. نرسیده دیدم آسمان دل عماد ابری است. دلش برای همسرش که لحظه ای از مقابل چشم او دور نمی شد و دخترهایش تنگ شده بود. تلفن های پنج دقیقه به پنج دقیقه جواب دلتنگی اش را نمی داد، چندان که وقتی دو ماهی رفتم به انفرادی و بخش های دیگر و دوباره به 325 برگشتم مهندس سحابی رفته بود اما باقی به همان حال بود و به همان حال سه سال ماند.این بار در اتاق سران نظام با شمس تنها ماندم. شب ها فال قهوه و داستان تاریخی . شب های فال و شب های سعدی خوانی. روزهای انتظار برای دیدن دو دقیقه آقای نوری را.

وقتی شمس و داور و من و محمدقوچانی و زید را به انفرادی میهمان کردند. عماد بال بال می زد که او را هم بیاورند. و همان جا بود که جای مهرانگیزکار را پاسبانی نشانم کرد، پرسیدم خانم ها را هم مگر این جا می آورند، با عتابی به همان لحظه شیرینی که داشت گفت این ها این چیزها سرشان نمی شود.

اما مهم تر این که در آن زمان، ما در زندان بودیم، اما شهر زنده بود، و در هوا شور موج می زد. صدای دانشجوها می رسید به گوشمان همان جا هم. شهر پر بود از شور، پر بود از حرکت. نه الزاما اعتراض و تظاهرات ، بلکه زندگی، نمایشگاه ها، جشنواره ها، شعرخوانی ها، جلسات هم، انجمن های دانشجوئی همه مشغول و برنامه گذار. یک سویش زندان بود و کشمکش . ما در مغاک اوین افسانه ای، زندگی دشوار بود اما جریان داشت. آن هم چه جریانی. چه شوری. آن قدر که زندانی را هم زندگی می داد و از افسردگی منع می کرد. شب ها حکایت خود داشتیم. لایحه های هر روزه دکتر صفری و باقی. کارکشائی های مدام شمس. خبر وزن کم کردن جناب نوری و مداواهای پزشکی دکتر صفری. وقتی تلفن هایمان را قطع کردند که هنوز که هنوزست برای سیاسی ها قطع شده، ماجرائی بود. هر کس از زندانبان و زندانی رسید از ما خواست غم نخوریم و اگر پیامی داریم بدهیم برسانند. آن ها که به خاطر رساندن پیام های گنجی به انفرادی افتادند از شمار خارج اند که کس به اندازه اکبر با زندانی های عادی مانوس نبود. می گفت اینان قربانی هستند. آن ها که برایمان کتاب آوردند. پاسبان های جوان که سر رفتن با گنجی به دادگاه با هم دعوا کردند. و روزهائی که اگر در زمان خود سخت بود باری خاطره شد. مگر جائی که داور نبوی هست سخت می گذرد. مگر آن روزها که داور هم افسرده بود و می زد به در و دیوار. که کسی باید دم دستش نمی رفت. این را رییس روسا هم می دانستند.

اما این بار هیچ کس نیست در آن جا که عماد را برده اند، خیالش هست، ما از او باخبرتریم تا او از ما،فضای جهانی امکان نمی دهد عماد فراموش شود . اما کاملا برایم قابل تصورست که 325 دگرگون شده. آن سربالائی. صدای انفرادی های زنان. آموزشگاه. روسائی که چه زود عوض می شوند. و بیشترشان به اتهام فساد همان جا زندانی، اقای کریمی راننده مینی بوس که از بیست سال پیش آن جا بود. باورم نبود که راست باشد این سخن . و بند سه که به نظرم به نام امیرانتظام ثبت تاریخ شد. همان جا که امروز اکبر باطبی هست. زمانی علی افشاری بود.

حالا باقی برگشته به همان جا. اما چه سخت است تنها. روزگارمان را به چه روزی انداخته اند، همان که می گفتند کردند با ما، البته به تولائی رائی که در سوم تیر داده نشد. یکی به واشنگن است، یکی به نیویورک، یکی در شمال به کار معماری مشغول، یکی پریشان تر از پیش کز کرده. آشفته کرده یادها را. باقی همچنان با گوشش سنگین، رفت به سرزمین کاج ها و دردها، اوین. به اتهام همان کاری که از آن موقع شروع کرد: رسیدگی به حقوق زندانیان. بد نبود اگر دوباره همه مان بودیم با هم . گاهی داور از من می پرسد که آی دشمن این جا چه می کنی. و این سئوالی است که گاه خودم از اکبر می پرسم. حلقه در حلقه از گوشه و کنار عالم صدا می آید. هنوز کسی نمی گوید ما بازی را باخته ایم. همین دیروز بود که برای اکبر خواندم هزار باده ناخورده در رگ تاک است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At October 15, 2007 at 10:04 AM , Blogger mohammad said...

khaste nabashid ostad.Hich vaght khaste nabashid.

 
At October 15, 2007 at 12:08 PM , Anonymous میدانی said...

متاسفم که با این قلم سحرآمیز که انگار نقاشی می کند به درست نوشته ای که هر کدام از گوشه ای رفته اید و موفق شدند که پراکندند همه شما را. من فکر می کنم تاسف بارتر این که وقتی بعضی ها پایشان به خارج رسید انگار کم داشتیم [...] و. [...] آن ها هم به جمع گزارشگران و مفسران درآمده اند. به ایشان بگوئید که شما جای خود باشید چون هر چقدر هم هنرمند باشید که نیستید به انگشت نوری زاده نمی رسید که کارش سی سال گذشته همین بوده است.

 
At October 15, 2007 at 12:10 PM , Anonymous مرجان said...

آقا دست کم به دوستان و همبندهای خودتان بگویئد شما که هر چه بازجویتان گفت ثابت کردید. هم رفیق دشمن از کار در آمدید و هم همدست آمریکا
مگر چند نفرتان مثل [...]
پاک مانده اید. به هر حال شما خودتان را نشان دادید که به هیچ بادی نمی لرزید. زیدآبادی و مهندس و دیگران هم اما چه بگویم از[...]

 
At October 15, 2007 at 12:15 PM , Anonymous Anonymous said...

من واقعا وقتی فکر می کنم می بینیم مهندس سحابی درست گفت گرچه گنجی را دوست دارم ولی حاضر بودم که در تهران مانده بود و هیچ کار نمی کرد تا این کار ها که می کند. می دانم هنوز مثل [...] نشده است. اما همه که مانند شما نیستند که از دوستان ذکر به خیر می کنند وقتی [...] با کراواتی که خیلی خوب می کند که می زند در برابر دوربین های صدای آمریکا این همه از بوش و داروسته تعریف می کندمن که حالم به هم می خورد. خلاصه قربان دلتان آقای بهنود شما که هیچ گاه ادعای مبارزه نکردید و همیشه هم نوشتید که مرا عوضی گرفتند کاری نکرده بودم، اما آن ها که قرار بود ... بعضی ها تو زود درآمدند برای مثال نگاه کنید به برنامه [....] ببنید که نماینده جنبش دانشجوئی [هاهاهاها] چه می گوید . می توانم ببینم که دوستان می خندند.

 
At October 15, 2007 at 12:15 PM , Anonymous Anonymous said...

اگر یک روز گنجی همان کار را بکند که [...] کرد من که واقعا به تمام دنیا شک خواهم کرد و ممکن است حزب الهی شوم

 
At October 15, 2007 at 5:29 PM , Anonymous Anonymous said...

من که دیگر از خواندن این متن های شما (که روزی روزگاری چقدر زیبا مینمود) خسته دارم میشوم...شما آقای بهنود، از نوشتنشان خسته نشده اید؟

 
At October 15, 2007 at 5:57 PM , Anonymous م. ماتم said...

آقای ناشناس که خسته می شوند بهتر آن است که نخوانند. نه آن که دستور برای نویسنده صادر کنند ما دوست داشتیم این نقاشی ها را. و به نظرم آقای بهنود هم با توجه به همین ابراز علاقه هاست که هر از گاه یادی از گذشته ها می کند. واقعا راست گفته اند انسان تنها حیوانی است که خاطره دارد. ما داریم و خاطره هایمان را که چراغ راهنمای فردای ماست نمی توانیم خاموش کنیم. ببخشید ها.

البته به نظرم ایشان مانند برادر من هستند که ببخشید یک غلطی کرد و رای نداد و به اندازه یک رای باعث انتخاب احمدی نژاد شد و حالا مانند گربه پشیمان است و هر وقت صحبت آن موضع می شود می گوید خسته شده چرا این قدر می گویئد گذشت دیگر. اما نگذشته . باید آن قدر بگویم تا یادمان باشد چه بلائی سرخودمان آوردیم با همین اصطلاح خسته شده ام.

 
At October 15, 2007 at 10:24 PM , Blogger Omid Memarian said...

مسعودخان عزیز، چه خوب نوشته اید از آن روزهای تلخ که بیرون اززندان ما می گفتیم اگر برای همه آسان باشد زندان رفتن، برای چون شمایی باید سخت باشد. بعد می گفتیم که آقای بهنود همه چیزدارد درسابقه اش ازافتخارات جز زندان وروزنامه نگاری که زندان نرفته باشد مگر می تواند ببینید خوب که آن داخل می گذرد؟ اگر ازبدروزگار بود ، که بود، امروز نقاشی های شما از دوستان وآشنایان وشاگردانتان است که به ذهن های خوانندگان مشتافتان که من ازجمله شان باشم شکل ورنگ ورو می دهد واندکی فکر را میهمان روزانه مان می کند که به باقی وباقی زندانیانی فکر کنیم که اگر آنجوری که فکر می کنند، فکر نمی کردند الان دنیا به کامشان بود....اما دنیا به کامشان خواهد بود، اگر نه امروز شاید وقتی دیگر، من که آن روزها را زیاد دور نمی بینم...راستی چه حیف که کلاس های روزنامه نگاری بدون شماست وبچه مدرک خود را می گیرند بدون اینکه بگویند افتخاربرداشتن کلاسی ازشما را داشته اند...چه حیف...

 
At October 16, 2007 at 1:08 AM , Anonymous Arash said...

دوستان غصه نخورید. اخیرا متوجه این نکته شدم که اینکه می گویند فقط صد سال اولش سخته تا چه حد درست و با معناست.
این تلخی مربوط به اینجا یا آنجا یا حالا یا قبلا نیست این تلخی نهفته در ذات زندگی است. توقعات خود را پایین بیاورید و اینقدر در مورد خود و کشور خود خیال پردازی نکنید. مطمئن باشید و تلاش کنید تا این حقیقت را بپذیرید که ما و کشور ما و اصولا همه دنیا همانطوری هستند که باید باشند شما توقع زیاد دارید و حاصل آن جز رنج و محنت برای خود شما چیزی نیست.

 
At October 16, 2007 at 2:00 AM , Anonymous Anonymous said...

یک فرق بزرگی بین ایرانی و مثلا در غرب هلندی یا فرانسوی هست که انها
از تاریخ گذشته اشان درس میگیرند و تکرار نمیکنند اما ما حتما باید دستمان
را باجاق برقی بزنیم تا سوزش انرا حس کنیم ....اقا / خانم وقتی خاتمی امد دل
خیلیها ارام گرفت حتی غربی ها انرا بفال نیک گرفتند اوضاع داخلی رو به بهتر
شدن رفت و ....خب چی شد که یکهو دنبال احمدی نژاد افتادید !؟ حتما باید میامد
تا اوضاع فعلی را لمس میکردید !؟ یعنی بگفته های عاقلان و کارشناسان دلسوز
ایرانی و اندکی خارجیان نمیبایست اهمیتی میدادید !؟
چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی
مگر اکثریت جامعه اروپا اریک هایدر تندرو اتریشی را قبول کرد !؟ یا فرانسوی ها
از کمونیست تا کاپیتالیستش در مقابل تند رویی مثل جان ماری لوپن متحد نشد !؟
اقا / خانم تند روی در این زمانه خریدار ندارد
عماد الدین باقی نشانه بارز میانه رویست زندان کردن وی زندانی همه اقشار
میانه روست تا تند روان چپ و راست ایرانی میدانداری کنند این اشتباه تا کجا ؟؟؟

 
At October 16, 2007 at 5:45 AM , Anonymous carmen said...

استاد عزیز. سال پنجاه و هشت ما خیلی بچه بودیم، هفت هشت سالمون بود، توی کوچه دوچرخه به پا در دسته های بنی صدر و رجوی و غیره با هم بحث می کردیم. علی که الان پزشک شده به دسته ی بنی صدری ها می گفت میدونین رجوی چند سال زندان رفته؟ بیشتر از... الان به معصومیت اون لحظه ها لبخند می زنم. سازمان تروریستی ای و رییس جمهور فراری ای!!! بچه های ما ولی اینقدر ساده اندیش نیستند

ولی یه مطلبی خودتون داشتین گمونم که "این زندان رفتنها مدال افتخاره، سند شرافته و..." میگم آره. ولی کاش کوره راهها ایمان به مقصد رسیدن رو ازمون نگیرن. من سالهاست به فرد دل نمی بندم. نجات دهنده وجودی برام نداره. ولی هنوز بعضی ها فخر مکانند، شما بخوان زندان

سربلندی باد داری را که یاری می کند
چند روزی پیکر ما در شمار خویشتن

 
At October 16, 2007 at 9:29 AM , Blogger mohammad said...

dooste aziz m.Maatam
sanjide migooyad.gozashte cheragh e rah e ayande ast.nabayad gozashte ra parastid.nabayad ham aan ra faramoosh kard.nabayad faramoosh konim ke be khatere ta'asob o tondravi,bibarnamegi,ghoroor,... che hazinehaaie pardakhteiem.
nasli ke dar haale bazneshastegi khaterat e khoob o bad e ziyadi dard va talashe khod ra karde. be khatere hameye zahamati ke mikeshan o keshidan ghabele ehteramand agar che hamzaman montaghede gozashte ham hastim.man o to ham age kheyli edeaamoon mishe ke age boodim behtar mishod khob emrooz vaghte amal e vaghte talash o kooshesh. ba in tafavot ke tajrobeye naslhaaye gozashte ro ham darim. Baaz ham migooyam masoud khan khaste nabashin va tashakor be khatere tamame talashhaie ke kardin.

 
At October 16, 2007 at 11:01 AM , Blogger Masoud Borbor said...

گاهی داور ازمان می پرسد که آی دشمن این جا چه می کنی. و این سئوالی است که گاه خودمان از خودمان می پرسيم..

 
At October 16, 2007 at 2:35 PM , Anonymous کاوه said...

راستی آقای بهنود شما از هیچ چیز دلخور نمی شوید. این پسر پررو[...] ببیند و یا این نوشته ناشناس که خسته شده است خب جان بابا خسته شده ای برو بخواب . چرا راه نفس ما را می بندی. اگر این گونه نوشته ها را هم گاه گاه نخوانیم که می پوسیم همه اش مزخرفات سیاسی که نمی شود. البته معذرت می خواهم منظورم نوشته های آقای بهنود نیست ها

 
At October 17, 2007 at 2:29 AM , Anonymous بوشهر said...

درود استاد. آری هزار باده ناخورده در رگ تاک است اما هستند مردمی که میل نوشیدنشان باشد؟ حتی به قدر جرعه ای؟...کاش باشند،کاش باشیم...پایدار باشید

 
At October 17, 2007 at 5:52 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام بر آقای بهنود
به نظر شما آیا دوستان اپوزیسیون شما در امریکا رویه صحیحی را در رابطه با جمهوری اسلامی در پیش گرفته اند؟
لطفا یک مقاله در این باب بنویسید.

 
At October 18, 2007 at 3:24 AM , Blogger morteza said...

می خواهم از خستگی بگویم برایتان بهنود عزیز. نه آن خستگی که رفیقی از سر مهر گفته بود و رفیقی دیگردر نقدش به درستی از جادوی خاطره ها و کلمات اما با عتابی نه در خور خوانندگان این صفحه.
از خستگی می خواهم بگویم در وانفسای زندگی در بیست و پنج سالگی! باری ازمتن شما بیش و پیش از هر بخش، آن اشاره به تماسهای مکرر و چند دقیقه یکبارباقی به همسرش، دلم را لرزاند و از اینکه جور عشق و عاشقی چنین گران شده است در سرزمینمان. شاید بیشتر از آنکه بتوانیم بگوییم نمک زندگی است و درد است که آدمی را راهبر است و مریم را به خرما بن کشید و درد بی دردی علاجش آتش است...بهنود عزیز،می ترسم که این دردها امان زندگی را از ما بگیرد. همین نهالهای کوچک عشقمان را که به هزار امید و آرزو آبش می دهیم. فرصت یگانه زیستن است که از کف می رود در لگدمال این دردهای بی درمان، هم برای باقی، هم برای ما

 
At October 18, 2007 at 11:07 AM , Anonymous Anonymous said...

معرکه ای مرد. صدبار هم همین حکایت ها را بگوئی هنوز شیرین است و جاندار. تابلو می کشی. همراه می بری. سخت ترین صحنه ها را بگوئی چندان جذاب می نویسی که شیرین است. من میگریم و کپی می گیرم برای مادرم. او می گرید و می خواند. و می دانم حال همه مان را.
من شعری را که گفته ای در اول کتاب یادداشت های زندان ، هرشب هم برای مادر بخوانم کافی نیست. چرا آن را این جا نمی گذاری . در بند اما سبز. همه بچه ها که نخوانده اند. خواهش می کنم استاد.

 
At October 18, 2007 at 11:09 AM , Anonymous مرادیان said...

چرا نماندی همین جا پیشمان. تو که دلت تنگ شده و دلتنگی ات پیداست. از اوین هم چنان می نویسی انگار سالن سینماست. چه بیرحم اند این مرتضوی و دارودسته اش که آدمی مانند ترا به زندان انداختند و بعد هم کاری کردند که بروی. هیچ شعر و حال سرشان نمی شود. حیف از وطن ما. دلمان هوا گرفت. این چه طرز نوشتن است استاد. با رگ و ریشه آدم چکار داری

 
At October 18, 2007 at 11:41 AM , Anonymous Anonymous said...

آی ادم ها دلم گرفته. آی آقای بهنود چرامی گذاری تا طرف بمیرد یا به زندان بیفتد. دستی بالا بزن همان طور که آدم های دوران شاه را معرفی کردی و حتی دوران قاجار را. این آدم های امروزی راهم به ما معرفی کن. معرفی کن که بدانیم ما به تو فقط به تو فقط به تو اطمینان داریم که نه نان به نرخ روز می خوری. نه مزخرفات و داستان پردازی های لوس آنجلسی داری. نه از آمریکا حقوق گرفته ای که برای ما قصه بخوانی و دروغ و راست سرهم کنی. ما فقط ترا قبول داریم که هنوز خودت را پاک نگاه داشته ای و شاگردانت را خجالت زده نکرده ای.
باقی بقای شما همان که بهش میگفتید. صدادار. کیفم سرکلاس صدا می کرد
ارغوان

 
At October 18, 2007 at 11:41 AM , Anonymous م. ماتم said...

یا علی باز این آقای بهنود دلش گرفت برای زندان کسی. حسرت می برم به این قلم.

 
At October 20, 2007 at 2:20 AM , Anonymous alireza said...

خستگی ندارد این قلم جادوئی زنده باد و پاینده

 
At October 22, 2007 at 8:30 PM , Anonymous Anonymous said...

Cher Massoud,
Comme toujours c'est un plaisir de te lire. Mais ce plaisir est triste, car ce que tu racontes n'est pas plaisant ; c'est une réalité amère pour un peuple d'une histoire plusieurs fois millénaire...
Espérons tout de même que tout cela rentrera dans l'ordre, que les nuages sombres se dissiperont très bientôt pour laisser le soleil briller dans le ciel de notre patrie...
Bravo à toi pour tes écrits...
Un Iranian de Paris

 
At October 29, 2007 at 3:20 AM , Anonymous Anonymous said...

واقا عالي بود.حاضرم همه چيزم رو بدم ولي پاي صحبت هاي شما بشينم

 
At October 30, 2007 at 2:30 AM , Anonymous Anonymous said...

حيف اين قلم كه ادبي ننويسه و مشغول سياست باشه

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home